تبليغاتX
سه نقطه - مرور یک داستان قدیمی (1)
دوشنبه شانزدهم مهر 1386
مرور یک داستان قدیمی (1)

یکی بود یکی نبود . خدا بود و دیگه هیچکس نبود . خدا که بود ، عشق بود و کمال . علم بود و قدرت و حیات و ... اینهمه فقط یکی بود .

و خدا خواست که تجلی پیدا کنه . آسمون و زمین رو آفرید . همه رو در مسیر حق و برای حق . همه عبادتش کردند . یعنی پذیرای حق شدند ، و در همون جایی قرار گرفتند که باید بگیرند . آسمونها و زمین استقرار یافتند . بعد از اون ، باز هم آفرید و آفرید و آفرید تا آسمون و زمین پر شد ...

بعد نوبت به خلقت آدم رسید . خلقتی که با همه خلقت ها فرق داشت . موجودی بود که در اون استعداد پذیرش کمال و بی نهایت بود . تا جایی که به ملائکه اش گفت : می خوام نماینده خودم باشه . ۱

این موجود ، با همه فرق داشت . هر موجودی با استعداد و ظرفیت مشخص ساخته شده بود که بعد از ساخته شدن ، دقیقا تو همون مسیری قرار می گرفت که از پیش تعیین شده بود و همونی می شد که برای اون و به منظور رسیدن به اون خلق شده بود . در عالم حقیقت همه همون چیزی می شدند که برای اون ساخته شدند . هیچوقت از دونه خرما درخت سیب سبز نمی شه ! ولی آدم اینجوری نبود .

موجودی که استعداد راه رفتن تو تمام عوالم هستی رو داشت و همه ویژگی های برتر درونش به امانت گذاشته شده بود تا جاییکه می تونست نماینده خدا باشه . اون یه جورایی مظهر علم ، حیات ، عشق ، قدرت و ... بود . این همون روح خدا بود که درونش دمیده شده بود .

همزمان به این روح خدا ، لباسی از جنس دنیا (ماده) پوشاندند تا مناسب زندگی در عالم خاک بشه . و مناسب اون لباس که بدن نامیده می شد ، روحی از جنس نباتات و حیواناتی که در زمین زندگی می کردن به اون بدن اعطا شد ، تا عهده دار مدیریت لباس خاکی بشه و آدم بتونه روی کره خاکی زندگی کنه .

و انسان شد موجودی نیمه الهی - نیمه مادی .

اون نیمه ای که الهی بود عاشق کمالات شد ، عاشق علم عاشق حقیقت . عاشق حیات ...

اون نیمه دیگه ، عاشق همه جذابیت های دنیای پایین شد . شاید بشه گفت عاشق این کالبد خاکی و مسائل مربوط بهش.

و خدا این دو تا کشش متضاد رو مساوی باهم ایجاد کرد .۲

یعنی مساوی شدن این دو تا نیرو که بر انسان وارد می شه با برآیندی نزدیک به صفر . و این دوتا رو طوری قرار داد که تمایل به هرکدوم در وجودش یکی باشه مثل حالت بی وزنی . حالا حدس بزن نتیجه اش چی شد !؟

به انسان اختیار داده شد ! اختیار به این معنی که خودش یکی از این دو قطب متضاد رو انتخاب کنه و به سمت اون کشیده بشه .

فکرشو بکن ! اگر تو جاذبه کشش خدا قرار بگیره از این محیطی که گیاهها و حیوونها درونش هستن رد می شه و به عالمهای یه ذره بالاتر مثل این جهانی که خلق شده می رسه . بعدش از اون هم رد می شه و تو جاده ای که رو تابلوش نوشته مبدا جذب میشه و همینطور میره جلو ! عشق مطلق ، متصل به حقیقت هستی میشه و یه روز مثل یک قطره توی دریا گم میشه و شاید اون موقع دیگه نشه بهش گفت قطره . اون موقع خود دریاست !

ولی آیا همه انسانها به مقصد انتهای جاده می رسند ؟ اگر نمی رسند چرا ؟ چرا این استعداد به هدر می ره ؟ چرا اکثریت آدمها این فرصت رو از دست میدهند ؟ چرا ضایع اش می کنند با یه سری رسیدنهای ناچیز ؟ چرا به عالم ماده اکتفا می کنن ؟ چرا حتی بعضی موقع ها به این سقوط افتخار هم می کنن ؟

تاریخ خیلی قشنگه ، اما ما فقط می خونیم که نمره بیاریم و قبول بشیم ! تو قسمت بعد میخوام یه قصه زیبا و شاید تکراری رو مرور کنم . مرور که اشکالی نداره !؟ شاید بشه به جاهایی برخورد که فایده اش فقط خط کشیدن و نمره آوردن و یا حتی سرگرمی نباشه ...

۱-  « انی جاعل فی الارض خلیفه » . بقره ۳۰

۲- « و نفس و ما سویها » . الشمس ۷

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 2:6 | | لینک به این مطلب