تبليغاتX
سه نقطه - حیات
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
حیات

آسمون صافه ! چند رگه ابر نازک هم هست ولی باز هم صافه . حلقه نازک ماه دقیقا اون وسط وسط روشن شده و داره خودنمایی می کنه . من حتی نفهمیدم کی افطار شد ... خدایا سر اش چیه این همه بی خبری ؟!

چرا حالا تو این وقت تو این زمان توی این لحظه ها توی این چند دقیقه ای که در طول سال به سختی میشه گیرش آورد سر حرف رو باز کردی ... که حرف بزنم ... که حرفهای واقعی رو بزنم . اون چیزی که میبینم . صدای دعا خوندن میاد ...

« گریه نکن عزیزکم ... میدونم طاقت اش رو نداری ! میدونم دیگه از این وضع خسته شدی . میدونم حوصله ات سر رفته . برای همینه که می خوام برات قصه بگم . همون قصه قدیمی . قصه شنگول و منگول و حبه انگور و بزبزک زنگوله پا و گرگ سیاه بدجنس  ... فقط یه خورده سخت ترش کردن ... یه خورده که نه ! خیلی ! چه کنیم دیگه ! اومدیم اینجا که همین گره ها رو باز کنیم وگرنه چه فایده از نفس کشیدن ... می ترسم . می دونم . از اتاق پشتی ها می ترسم . نه که از این ترسهای مضخرف هالیوودی ! نه ... از تاریکی خاص اونجا ... از اون نیمه تاریک خودم که وقتی می خوابم با تاریکی اتاق مخلوط میشه و خودشو نشون میده ... از اون صداهای اطاعت کن که گوشم رو پاره می کنه ... من می ترسم از اطاعت کردن ... می ترسم از بندگی کردن ... می ترسم از دل سپردن ... می ترسم از تاریکی . از مسخ شدن و خوابیدن ... اگه یه شب بخوابم و وقتی بلند شدم من هم یکی از اونها شده باشم . اگه تو اون خلسه لعنتی همه چیز رو باخته باشم ... فکر می کنی به این راحتی میشه برگشت ...

گریه نکن عزیزکم ! تا وقتی این قلب میزنه یعنی زندگی هست . تا وقتی یه نقطه سفید روشن مونده یعنی امید هست ... یعنی تو درونت هنوز هم کسایی هستند که دارن می جنگن ... یعنی هنوز جوونه ای هست که ریشه بزنه . هنوز سلولی هست که تکثیر بشه ... یعنی روشنی هست . یعنی امید هست . یعنی قدرت شکستن این بندگی ها و رسم و رسومات هست ...

گریه نکن عزیزکم ... هنوز هم امکان آزادی هست ... »

 

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 12:42 | | لینک به این مطلب