توی این یازده روزی که گذشت خیلی چیزا یاد گرفتم . تجربه خوبی بود . از همه مهمتر خیلی از درسهایی که تو دانشگاه خونده بودم رو تونستم تو محیط واقعی اجرا کنم و در نهایت هم موفقیت آمیز بود . الان که نگاه می کنم می بینم این موضوع برام خیلی با اهمیت تر از ماهیت کارم بود و من از این بابت واقعا خوشحالم .
صبر کردن و تحمل داشتن شاید یه موضوعی بود که من روش ضعف داشتم و الان فهمیدم که خیلی وقتها میتونه مفید باشه و اینکه عجله داشتن هیچ وقت لازمه پرانرژی بودن نیست . آدم میتونه پرانرژی و پیگیر باشه ولی توی همه تصمیماتش منطقی برخورد کنه و ضمنا زمان بندی رو هم رعایت کنه .
استفاده کردن از تجربه دیگران و مهره چینی افرادی که دور و بر آدم هستند و مدیریت این سیستم و هماهنگ کردنش شاید بهترین نشونه برای من بود تا مطمئن باشم توی این چند سال آدمهای مفیدی رو دور و بر خودم جمع کردم و میتونم خیلی با اطمینان روشون حساب کنم . این باعث شد حداقل از درست بودن ماهیت روابطی که با خیلی ها داشتم و تجدید نظری که چند وقت پیش انجام دادم اطمینان کامل داشته باشم و بدونم که حداقل توی این راه اشتباه نرفته بودم .
مورد دیگه ای که خیلی برام باورش سخته اینه که من فهمیدم که دوباره میتونم . می تونم کارهای بزرگ انجام بدم . میتونم با آدمهای بزرگ کار کنم . مثل قبل ها ! مثل اون موقعی که حالم خوب بود ! مثل اون موقعی که اون مریضیه لعنتی سراغم نیومده بود ! مثل اون موقعی که کارهای بزرگ انجام می دادم . مثل اون موقعی که انقدر اعتماد به نفس داشتم که از چیزی نترسم و نترسیدم .
و می بینم که دوباره ایستاده ام
و دارم بر میگردم
بدون هیچ دغدغه و نگرانی
بدون هیچ ناراحتی از کسی یا چیزی
و با ذهنی که چیزی از این کمای چند ماهه یادش نیست
و فکری که نگاهش به آینده است
و دلی که خالیه خالی است از همه چیز ...
