- تو سپاه چطور ؟ چه جوری بود ؟ تعریف کن برام .
«تخصص حمیدرضا توی سیستمهای مخابراتی بود . تقریبا میشد گفت تمام مخابرات لشگر ۲۷ و سپاه تهران رو حمید و دو نفر دیگه از بچه ها می چرخوندن . توی کار خودش استاد بود . طراحی بیسیمهای سروش و والفتح مشخصا کار اونها بود . »
- خوب چی شد که از سپاه اومد بیرون ؟
« بیرون نیومد . مشکل پیش اومد . اختلافات عقیدتی همه جا بود و اون موقع تو سپاه داغتر از همه جا .»
...
بله . راست می گفت . حمیدرضا دادگاهی شد . ۳ ماه حبس بهش دادن و خلع لباسش کردن . فکرش رو بکن . تو سال ۶۲ . تو اوج جنگ ، بچه های متعهدی که دغدغه ای جز جنگیدن با دشمن رو نداشتن توی دادگاه نظامی محاکمه کنن . فکر می کنی جرمشون چی بود ؟ به ظاهر خیلی چیزای ساده و سطحی ولی پشت قضیه مشخص بود که فقط یه چیزه : عقیده ! اینکه یه نفر عقیده های تند و مضخرف اون موقع رو قبول نداشت . اینکه یه نفر کتاب شریعتی می خوند . اینکه یه نفر تو عرصه فکر کردن دیدش باز بود و تحجر رو نمی پسندید . فقط اینا هم نبود . یه جنگ قدرت . شاید باور کردنش سخت باشه ولی همون موقع هم توی بحبوحه جنگ ، یه جنگ دیگه هم وجود داشت : جنگ قدرت .
حمیدرضا حبس رو گذروند . سعی کرد خانواده اش چیزی نفهمن . ولی وقتی یه عده آدمی که از دین فقط ریش اش رو یدک می کشیدن تو خونه ریختن و تمام اتاق و وسایلش رو زیر و رو کردن ، همه فهمیدند . خوب باورش براشون سخت بود . ولی تمام این اتفاقات افتاده بود .
« حمید وقتی آزاد شد به سپاه برنگشت . به بچه ها کمک می کرد . اگه مشکلی توی طراحی و تعمیر سیستمها داشتن راهنماییشون می کرد ولی دیگه برنگشت . خیلی تو خودش بود . تقریبا از همه بریده بود . »
از اتفاقاتی که براش افتاده بود ناراحت بود ؟
« نه . از اونها نه ! خوب راستش من دقیقا نمی دونم تو سرش چی می گذشت . ولی انگار دیگه این دنیا براش ارزشی نداشت . واقعیت این بود که حمیدرضا خالص شده بود . صاف و پاک و بدون هیچ تیرگی . دیگه تو عقاید خودش به اوج رسیده بود . شاید دیگه نمی تونست بمونه . اولین اعزامی که پیش رو بود به عنوان بسیجی شرکت کرد . نه بسیجی عادی ! با بچه های اطلاعات و عملیات لشگر ۲۷ از قدیم دوست بود . بعدا توی خط همدیگرو دیدن و با اونها همراه شد . قبل از اینکه عملیات شروع بشه به عنوان اولین نفراتی که وارد منطقه می شن برای شناسایی به ارتفاعات رفت و بعد ار ۳-۴ روز کوهپیمایی توی اولین درگیری ای که اتفاق افتاد به شهادت رسید . »
فکرشو بکن . برای رفتن انقدر اشتیاق داشت که قبل از شروع عملیات تا جلوترین نقطه ها بره و اولین نفر هم باشه که پرواز می کنه ...
همه اینا رو گفتم نه فقط برای اینکه یادی ازش کرده باشم . اینا رو گفتم تا بدونی اون چیزی که این روزها توی این مملکت به عنوان جنگ عقیده و قدرت وجود داره چیز جدیدی نیست . همون موقع هم بوده .
همون موقع هم بعضی ها تاوان عقاید و فکر بازشون رو می دادن .
همون موقع هم یه عده چماق به دست تو هر عرصه ای وجود داشت که حتی به خودی ها هم رحم نمی کردن .
می خوام بگم اونایی که اون روز حمیدرضا رو به دادگاه کشوندن همگی زنده اند . سر و مر و گنده ! از خیلی هاشون خبر دارم . چه تو سپاه چه تو بیرون دو دستی چسبیدن به میزهای بزرگ ! و توی روزمرگی این دنیای لعنتی (اگه به وجدانشون رجوع کنن حسرت یه لحظه حمید بودن رو می خورن )
می خوام بگم اونهایی که واقعا ارزشش رو داشتن رفتن و اونهایی که موندن هم اگه از دسته ای باشن که اون موقع دنبال قدرت بودن پس مطمئن باشید هنوز هم هستند و امثال خودشون رو تولید می کنن ! و اگر هم از دسته ای باشن که دنبال قدرت نبودن و از رفتن بی نصیب موندن غرق زندگی مادی و به قول خودمون دنیایی شدن ! وشاید الان حسرت اون روزها رو بخورن و یه جورایی تیپ لشکر شکست خورده رو به خودشون بگیرن .
می خوام بگم اگه روزی برای این کشور مشکلی پیش بیاد اونایی که بی ادعاترن میرن . شاید همین نسل سومی که هیچ ادعایی نداره و جوونهایی که قیافه هاشون خبر از درون پاکشون نمی ده
و اونهایی که فقط حرف می زنن و از دیگران ایراد می گیرن و سعی دارن عقاید خودشون رو به هر وسیله ای شده تحمیل کنند همچنان ادامه خوهند داد تا ایراد گرفته شده ها برن و اونها به صندلی هاشون تکیه بدن ...
و آخر از همه می نویسم جمله ای از یکی از یادداشت هایش آنجا که نوشت :
« به پرواز درآیید و تا عرش اعلا به پیش روید که درها همه باز است و از نگهبان خبری نیست ... »
