یکی شون پیربود و چهره زشتی داشت . وانمود می کرد از کت و کول افتاده .
دومی اما زیبا به نهایت و سرحال .
نشستن روبروی هم . پشت میز گردی که رنگش سفید بود .
رنگ میز میتونست سفیدتر باشه . ولی انگار قرار بود سیاه بشه .
خدمتکار اومد و مشروب سرو کرد .
پیرمرد پیشنهادش رو روی میز گذاشت .
زیبا خورد و خندید .
پیرمرد اما جدی بود . ترسوندش . ترغیبش کرد . شایدهم قلقلکش داد .
زیبا بازهم خندید . هرچی داشت و نداشت ریخت روی میز .
همه شاهد بودند که چی شد و چی با چی عوض شد .
ولی هیچکس چیزی نگفت چون روی هر میزی همین بساط بود ! ...
معامله تموم شده بود .
پیرمرد و زیبا از کافه اومدن بیرون . پیرمرد زیبا رو که تلو تلو می خورد به سمت بیابون راهنمایی کرد
زیبا حالا دیگه ازپا افتاده و خسته و گیج بود
توی کیسه اش ۲-۳ تا سکه بود و چند بطر مشروب و حکم یه روز حکمفرمایی بر دهکده ای ویران در اون حوالی و آدرس خونه کثیف ترین هرزه اونجا .
پیرمرد اما خوشحال میرفت به سمتی که همه پیرمردها میرفتن
همونجایی که بالاش نوشته بود : انبار کیسه های جمع آوری شده از ایمان ...
