تبليغاتX
سه نقطه - یک روز مثل همه روزها
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
یک روز مثل همه روزها
خوب چرت و پرتهای روزانه من ! یالا زود بیایید نوک انگشتهام تا بپاشم تون روی این صفحه لعنتی که نمی دونم چرا انقدر دوسش دارم .

امروز طبق معمول صبح زود با زنگ تلفن از خواب بلند شدم . یه قرار کاری با "حاسه" داشتم . بدون اینکه صبحونه بخورم راه افتادم .  رفتم خونه شون . یه جایی تو مایه های قیطریه . با هم صبحونه خوردیم . نتیجه حرفهامون خیلی جالب نبود . من اصرار داشتم "خ" رو وارد بازی کنم ولی نمی دونم چرا اون نمی زاره ! میگه بار اول که دیدمش ازش خوشم نیومد . خوب بهرحال باید به نظر آدمها احترام گذاشت . به توافق رسیدیم که بجای "خ" از "ذ" استفاده کنیم . برای من پیشنهاد بدی نبود . حتی ممکنه با وجود اون  کار بهتر پیش بره .  من از "ذ" خوشم نمی یاد . نه به خاطر خودش . به خاطر اینکه دوست ندارم پای یه سری میلیاردر احمق به کارم باز بشه . اینجوری من میشم آدم اونها . من اینو نمی خوام . به خاطر همین هم به "حاسه" گفتم باید با "ذ" بیشتر صحبت کنم . اه ... لعنت به این دنیای عوضی ! هروقتی همه چی خوبه تو نمی تونی کاری کنی ! هر وقت همه چیز بده تو شروع می کنی به کار کردن .

 از اونجا اومدم بیرون . رفتم پیش "م" . خوب هیچ کاری بدون مشورت به درد نمی خوره . از اونجا باهم رفتیم دفتر شرکت . اون میگه اگه توی هیئت مدیره ۳ به ۲ باشیم همه چی حل میشه . خوب راست میگه ولی چه جوری ! باید موافقت "حاسه"  رو هم جلب کنیم که با این دید بدش یه خورده سخته ! درستش می کنم !

نمی دونم چرا این روزا انقدر خوش بینم به همه چی . حسین میگفت داریم یه پرنده ای رو توی آسمون شکار می کنیم . ممکنه بتونیم . ممکنه هم نتونیم . من میگم نه . اگه مطمئن باشی میتونی پس حتما میتونی . حتی ۱ درصد هم فکر نکن که نمی تونی . توی جمع خودمونیم هر وقت حرف به اینجا میرسه "ا" از شدت استرس سیگار کشیدنش شروع میشه . ما رو هم قلقلک میده خب . نمی دونم چرا حرف تو کله اش نمیره خب چیکار کنم ... از حال و هوای کار میام بیرون . اون دفتر لعنتی مثل یه زندون میشه بعضی موقع ها ! چند روزه منتظره زنگ "ب" هستم . خیلی تو ذهنم نسبت بهش کنجکاو شدم . معمولا انقدر دقت نمی کنم به آدمها ولی به این یکی نمی دونم چرا !؟ چون اون منو میشناسه ولی من نمی شناسمش . شاید دلیلش اینه . کارها رو ول می کنم میام خونه . آبجی خوابه ! تنهاس مثل همیشه . از مدرسه اومده . بیچاره ها تو تابستون هم باید درس بخونن . از ۸ صبح تا ۵ بعد ازظهر . ولی وقتی می بینمش یه جورایی یاد گذشته های خودم میوفتم . ما هم برای کنکور همینجوری خوندیم . از تابستون تا تابستون ... دلم میخواست برگردم به همون روزا . چقدر شاد بودیم . الان هم هستیم . ولی اون موقع غلیظ تر بود . بعد از ظهر رفتم پیش "‌ذ" . یه جایی نزدیکهای تجریش . اونجا قرار داشتیم . از شخصیت اش خوشم میاد . آدم اهل بگو بخند و مسخره بازی ولی خیلی قالتاق و زرنگ . به جایی نرسیدیم از حرف زدن . گاهی وقتها خیلی چیزا رو نمی راحت توضیح داد . یعنی خیلی بهتره که از نگفته های آدمها به مقصودشون برسی . تا از گفته هاشون . قرار شد بقیه حرفهامون بمونه واسه فردا . خوب ما فردا بازم باید همدیگرو ببینیم .  پس احتمالا صبح با صدای ریتم زنگ اون از خواب بلند خواهم شد . اگر زنده باشیم ...

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 20:24 | | لینک به این مطلب