هوا شاید یه خورده گرم بود . توی اون دشت افسانه ای (که الان واسم مثل یه رویاست ! ) آروم حرکت می کردیم . دخترک و پدر و مادرش هم همراهمون بودند . نور آفتاب که به موهای طلایی فرفری اش می خورد یه زیبایی و معصومیت خاصی رو توی صورتش ایجاد می کرد . هنوز صدای « مِش مِش » گفتن های مادرش تو ذهنمه . بعدش رفتیم اقلیم التفاح ٬ ٬صیدا ٬نبطیه و نهر لیطانی و ... و اونها با نهایت گرمی از ما پذیرایی کردن .
نزدیکهای یکسال از جنگ ۳۳ روزه می گذره . « مِش مِش » که تا سال پیش احتمالا واسه خودش خانومی شده بود دیگه بین ما نیست . همینطور پدر و مادرش . از اونها برای ما فقط چندتا عکس باقی مونده ... همین وبس !
اون روزها برای من مثل یه خاطره تکرار نشدنی یا شاید یه چیزی که الان تبدیل شده به یه آرزو باقی مونده . یه آرزوی دست نیافتنی . یه چیزی که هنوز هم که هنوزه توی رویاهام می بینمش و اعتراف می کنم بعضی موقعها به هیچ وجه دوست ندارم اون رویاها تموم شه و من برگردم به این دنیای مثلا واقعیه عوضی !
پ.ن : انقدر تست حساب صنعتی زدم که رسما قیافم شده شبیه این حسابدارا ! اونم از نوع بگیرش !
پ.ن ۲ : امروز اومدم دانشگاه . خب اینجا حداقل فکرت اینور اونور نمی ره وقتی می بینی همه میخونن تو هم میخونی . دیگه اینکه دارم روی یه مدل فلسفه زندگی جدید فکر می کنم . احتمالا حسابی به سرم خواهد زد در آینده نزدیک !
