پرده اول
سرشار از انرژی بود . نمی شد لحظه ای رو پیدا کنی که توش آروم باشه . می خندید . چرت و پرت می گفت . بعضی وقتها کارهای احمقانه انجام می داد . توی دلش همه رو دوست داشت . اعتقاد داشت که می شه با همه دوست بود ولی عاشق هیچکس نشد . خدای ارتباط بود . دفترچه تلفن 400 شماره ایش بین همه بچه ها معروف بود . همیشه دنبال کارهای بزرگتر از سن اش بود . تقریبا به همه رویاهایی که داشت تو زندگی رسیده بود . چیزی کم نداشت همه چیز سرجاش بود و از همه مهمتر اینکه خودش در بهترین شرایط به سر می برد .
پرده دوم
هوا یه دفعه ابری شد . نه اینکه شرایط سخت شده باشه . نه ! شرایط خیلی موقع ها عوض می شد ولی تغییری بوجود نمی آورد تا اینکه برای فراموش کردن بعضی تغییرها به اون شربت ممنوعه که نباید بهش لب بزنه لب زد . یه بیماری مخملی اومد سراغش . زخمها همینطور تصاعدی توی روحش سر باز کردند .
باز هم می خندید ولی این دفعه چرت و پرت نمی گفت . توی دلش احساسی نسبت به کسی نداشت . اعتقاد پیدا کرده بود که توی زندگی هرکس فقط دنبال کار خودشه . کم کم از همه دور شد حتی از خونه و زندگی اش . حتی خانواده اش . حتی خودش ...
پرده سوم
دور و بریهاش باور نمی کردن که اون دیگه آدم قبلی نیست . به خاطر همین اونهایی که دوستش داشتند اومدن دنبالش . اونها بهش انرژی دادن . پیش خودشون می خواستن کمک اش کنن . ولی نمی دونستن که از دست اونها کاری ساخته نیست . تا اینکه کسی که دوستش داشت بعد از مدتها دوباره خودش رو بهش نشون داد . دوباره نور برعکس همه صبحها از غرب طلوع کرد . اون بهش قول داد . قول داد که خوبش کنه ...
پرده چهارم
همزمان همه معادلات به هم ریخت . همه چیز بالا پایین شد . انگار این دفعه این محیط بود که نمی خواست زیر بار بره . بالا رفت . تو سن 20 سالگی تو جایگاهی قرار گرفت که بزرگترهاش قرار نگرفتند . فارغ از حال خودش شروع کرد به کارهای بزرگ . تحمل اش نکردند متهم شد . بازداشت شد . بازجویی شد . وقتی دیدند چیزی ندارند مجبور شدن رهایش کنند .
پرده پنجم
توی یکی از سحرهای ماه مبارک زیر نور ماه نشسته . بارهاش رو قبلا فرستاده . فقط یه کیف بزرگ براش باقی مونده . منتظر اون مهر دایره شکل سبز رنگه که روی دفترچه قرمزرنگ نواخته بشه . دیگه تقریبا همه چیز تموم شده . فقط پرده آخر قصه باقی مونده .
اون عطر یکی از انواع لاله های مست کننده ، اون شبی که دقیقا نمی دونه کی میرسه ، اون ذکرهای مدام و مادر ... مادر قول داده خوبش کنه ...
پ.ن.1: تا آنجا که ممکن بود واضح و ساده نوشتم .
پ.ن.2 : کلماتی مانند شربت ممنوعه ، بیماری مخملی ، زخم تصاعدی ، عطر خاص و مادر همگی دارای مفهومی مغایر با معانی ساده ای است که بر آنها مترتب می شود .
