مثلا روز آخر سال بود ! میرم برج العرب . همون نزدیکه . میرم تو با این فکر که مثلا اینجا دیگه آخرشه ! اه ! اصلا خوشم نیومد . خیلی فوق العاده نبود . حتی من فکر می کنم عمرا به پای قصرالضیافه ی سعودی ها نمی رسید . این اماراتی ها هم بی خود دلشونو به چه چیزایی خوش کردن . فقط از آسانسورش خوشم اومد اونم به خاطر سرعت زیادش که باعث میشد تو ارتفاع یه دفعه گوش آدم بگیره !
مثلا روز آخر سال بود ! تو اسپینس مثل زنهای خونه دار دارم میچرخم و خرت و پرت واسه فردا صبحونه میخرم . خیلی عجیبه . این همه چیزای خوب هست ولی ابدا علاقه ندارم حتی نزدیکشون بشم .
مثلا روز آخر سال بود ! اینترنت خونه قطع شده ! اه گند زدم به این اتصالات که یدونه سرویس درست حسابی هم نداره . تقصیر این هندیها است دیگه . ارواح شکمشون مهندسن !
مثلا روز آخر سال بود ! اصلا حال نداشتم به سوالهای اینهمه مهمون جواب بدم ! خوب مگه زوره ! مخصوصا چندتا بچه ی سرتق که هرچی بگی میشه سوژه دلقک بازی شب سال نو شون !
چند ساعت به تحویل سال مونده بود ؟ شاید شیش ساعت و سی و چند دقیقه مثلا به وقت اینجا . ااااا ! یعنی واقعا تموم شد ؟ دوست دارم برم نزدیک ساحل . خوب اینجوری شاید بهتره .
خوب اصلا بشه . مگه چی میشه ؟ این قراردادهایی که ما آدمها درست کردیم و گرنه امروز با فردا چه فرقی می کنه ؟
خوب فرق داره داره دیگه . بالاخره حداقل اش اینه که تو میدونی یه دوره جدیدی رو داری شروع می کنی و یه دوره قدیمی پرونده اش بسته شده . میتونی بدون اینکه از گذشته سایه ای تو ذهنت باشه یه رسم و رسومات جدیدی رو شروع کنی . میتونی همه چیو عوض کنی ...
اه ! شت ! باز هم شروع کردی ! خودتم میدونی که هیچی عوض نمی شه ! مرد حسابی ! تو ۴ تا دونه عادت مسخره و پیش پا افتاده ات رو که اگه مردم بدونن مثل چی مسخره ات می کنن یکساله میخوای تغییر بدی نمی شه ! اونوقت میخوای تو یه شب بشینی جلوی دریا تمرکز کنی که مثلا از فردا که سال تحویل شد دیگه من شدم یه آدم دیگه ! زرشک !
اممممممم ! ضد حال ! خوب اگه واقعا هم نمی تونی حداقل پیش خودت بگو می تونم ! حداقل اعتماد به نفس ات رو پیش خودت خراب نکنن . بعدش هم . هفت خان رستم که نیس ! بالاخره یه راهی داره دیگه . کار که نشد نداره .
خوب راهش چیه مثلا ؟
راهش شاید این باشه که نگاهتو عوض کنی . شاید این باشه که بجای اینکه همه اش غصه مشکلات رو بخوری از اون چیزایی که مشکل نیستن لذت ببری ...
بیشتر موقعها وقتی میام کنار دریا اون پسر جوون بحرینی دوچرخه سوار رو که چای و نسکافه میفروشه می بینم . معمولا عصرها اونجاس . تو ساحل می گرده . هر وقت می بینمش در حال خوندن و خندیدنه . شاید بسختی روزی ۵۰ درهم در بیاره ولی همیشه شاده . بهش حسودیم میشه ! باور کن ! خیلی هم حسودیم میشه ...
