مسافرت خیلی حال داد . کلی خستگی ام در رفت . ذهنم باز شد . برنامه این ۶ ماهه رو ریختم . یه برنامه جامع که همه چی توش هست . و بنابر یه عادت قدیمی هر ۶ ماه یه بار همه چیز رو استپ می کنم و از اول یه چیز نو می نویسم . معمولا آخرین روزهای برنامه قدیمی و اولین روزای برنامه جدید مقارن میشه با یه خلوت یا مسافرت تا بشه راحت همه چیز رو تجزیه تحلیل کرد .
جدای از همه این حرفها این مسافرت یه خوبی دیگه هم واسم داشت و اون اینکه چند نفر رو خیلی راحت از زندگی ام حذف کردم . فکرشو بکن . تو یه چشم بهم زدن . و الان بخاطر این موضوع خوشحالم . خیلی خوشحالتر از هر موقع دیگه .
میخواهم برای تعطیلات بلیط اوکی کنم . ولی همه پروازها پره . الان دقیقا مثل این بر باد رفته ها نشستم دارم فکر می کنم که عید رو چیکار کنم ... !
هوای دانشگاه امروز حسابی توهم بود . انقدر مه زیاد بود که جلوی پاهات رو نمی دیدی . خیلی منظره جالبی بود .
همونطور که پیش بینی می کردم تحریمهای اجتماعی انسانی فرهنگی اقتصادی و غیره و غیره و غیره تمامش علیه ام تصویب شد . کلید خونه مون رو بهم نمی دن گفتن باید به زور بری خونه مامان بزرگت ! ماشین نازنین ام رو هم ازم گرفتن ! همه وسایلم و حتی کامپیوترم هم مونده اونور ! ولی نمی دونم چرا اصلا واسم مهم نیس . یعنی شاکی نیستم . بالاخره یه چیزی میشه دیگه . خدا بزرگه . فعلا فقط درس ! بچه مثبت شدم ! نه !؟
