دوشنبه سوم مهر 1385
بامزه !
امروز توی یه جستجوی خیلی ساده روی چندتا واژه برای پیدا کردن چندتا نوشته از خودم به یه عبارت خیلی باحال برخوردم : " حمیدرضای بدبخت ! " ، اول خنده ام گرفت . گفتم اسم ما چقدر به نیکی یاد میشه بعدش که مطلب رو خوندم یه دفعه حافظه ی ضعیف ام از بین این همه اتفاقات خوب و بد این ۶-۷ ماهه ی اخیر یه گفتگوی اینترنتی رو به یادم آورد و یه آدم رو و ساعت تحویل سال نو رو که تنهایی توی خونه داشتم قرآن می خوندم و چت می کردم !
خیلی بامزه بود . یه دوستی که یه زمانی خیلی با هم رفیق بودیم ولی الان خود به خود از هم دور شدیم و من هم خیلی دوستش داشتم و تازه فکر می کردم دپرس شده و دیگه توی فضای مجازی نمی نویسه تمام این مدت یه وبلاگ داشته و تازه با عبارت حمیدرضای بدبخت ! در اونجا از من یاد شده ...
خنده ام گرفت . چه رفاقت های جالبی . با اینکه آخر عاقبت اون دوستی شد حمیدرضای بدبخت ! ولی هنوز هم دوست دارم بچه باشم با همون صاف و سادگی و یکرنگی . هنوز هم اون رفاقت ها رو دوست دارم به خاطر اینکه بوی بزرگ نشدن میداد ... هنوز هم اون آدمو دوست دارم چون با همه ی غرورش بچه بود ...
نوشته شده توسط سه نقطه در 16:12 | | لینک به این مطلب
