تبليغاتX
سه نقطه - ما چه گناهی کردیم ؟!
شنبه سی ام دی 1385
ما چه گناهی کردیم ؟!
آقا من امشب داشتم تو وبلاگ سارا وول می خوردم و واسه خودم فضولی می کردمو اینا ! و کلی هم یاد ایام قدیم مدیما و اتحاد متفقین ( دکتر خاطره و بنده ) علیه متحدین (نرگس و سارا و بقیه  عوامل استکبار !) (زیاد جدی نگیرید مربوط به عهد عتیقه ! ) افتاده بودم که با این پست اش خیلی حال کردم و فکر می کنم یه جورایی ام به حال احوال فعلی ما توی این وضعیت خطرناکی که توش هستیم ربط داره :

 

پرده اول: ما توی خانه مان نشسته بودیم و ظهر جمعه بود و جایتان خالی، ناهار باقالی پلو داشتیم... تلویزیون داشت عمو پورنگ نشون می داد و همین که آمدیم لقمه اول را قورت دهیم تلفن زنگ زد که:

- الو؟ اونجا ایرانه؟

- بله بفرمایید...

-شما خیلی بی تربیتین که دارین بمب می سازین...

- آقا برو مزاحم نشو... مگه خودت خواهر مادر نداری؟؟؟

«تق»... (این صدای گوشی بود که محکم روی دستگاه تلفن کوبیده شد)

مامان از تک تک ما می پرسد:

- تو بمب ساختی؟...

- نه به خدا... من و بمب؟... من فقط یه خورده اورانیوم از تولستوی گرفتم بریزم تو علاءالدین... شبا سرده...

- تو چی سارا؟... تو بمب تو اتاقت داری؟

- من؟... بمب؟... من خون می بینم غش می کنم... به بمب چی کار دارم... فقط یه خورده اورانیوم از چخوف گرفتم همینجوری ته جیبم باشه...

- تو چی؟... تو هم نمی دونی بمب چیه؟

- نه نمی دونم...

- اوکی... ناهارتون رو بخورین... زنگ می زنم شماره رو می دم ردیابی کنن...

ما غرق در لذت باقالی پلو را می خوریم... با ترشی... بیرون برف می آید... جای همگی خالی... :)


پرده دوم: دیرینگ دیرینگ...

- الو؟... اونجا ایرانه؟

- بله بفرمایید...

- شما نه تنها خیلی بی تربیتین... بلکه خیلی هم تروریستین... تو اورانیومتون «غنی شده» پیدا کردم... می رم به اروپا مـــــــــی گم...

- آقا برو مزاحم نشو... مگه خودت غنی شده نداری به مال مردم گیر می دی...؟!

«تق» (مثل پرده اول)

چون وقت ناهار نیست مامان صبر می کند تا همگی از مدرسه بیاییم... به زور آب هویج ما را از اتاقها می کشاند بیرون:

- غنی شده چیه؟

بچه بزرگ: نمی دونم به خدا...

- از چخوف چه خبر؟

من: ای... حالش خوبه... فقط یه خورده کم پیداس...

- دو دو تا؟

بچه آخر: چهارتا...

- اوکی... برین سر مشقاتون...

در راستای تهاجم فرهنگی فرانسه، مخابرات تقلید کرده، در اعتصاب به سر می برد و شماره را ردیابی نمی کند... مامان روانه سازمان ملل متحد می شود... یه دو کوچه اونور تر... جنب شورای امنیت... تو پیاده رو...


پرده سوم... امشب: خاله اینا خونه ما هستن... همه دور هم جمعیم و تخمه می شکنیم... خاله از خاطرات جوانی می گه و ما بچه ها دور کرسی اسم فامیل بازی می کنیم... دیرینگ دیرینگ...

- الو... اونجا ایرانه؟

- بله بفرمایید...

- ما پرونده تون رو فرستادیم شورای امنیت...

- الو؟... الو؟

ارتباط تلفنی قطع می شود...

ما به بازیمان ادامه می دهیم... خاله به قصه هایش و بقیه به تخمه شکستن... همه چیز خیلی خوب است... :)


خلاصه نمایش: من ایرانی هستم... دارم زندگیم را می کنم... یکی می آید می زند توی گوشم که: «چرا صلح جهانی را به خطر می اندازی...» از آن به بعد بچه های ده بالا به من می گویند تروریست... بقال سر کوچه به من چیزی نمی فروشد و نانوا (که تازه کلی مهربانتر است) با لعن و نفرین نصف تکه نان را می فروشد خدا تومن... پرونده ام فردا می رود شورای امنیت... دیگر هیچکس در این دنیا مرا دوست ندارد...

من ایرانی هستم... بابا به خدا داشتم زندگیم رو می کردم... :((

 

پ.ن : از اونجا که الان هوس کردم بی شخصیت بازی درآرم : دوست داشتم پست دزدی کنم . دلم خواست ! اعتراضیه ؟  

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 22:41 | | لینک به این مطلب