دو هفته پیش داداشم (داداش کوچیکه :محمدرضا ! مشخصات 6 سالشه ! از کل خصوصیات و ظاهریاتش فقط موهاش شبیه منه ! بصورت فاجعه شیطونه و همه اش هم توی عوالم بکش بکش و هفت تیر کشی و تفنگ دولول و از این حرفهاس …
) رو توی مدرسه ایرانیها ثبت نام کردیم . بیشتر میخواستیم سرش گرم بشه . چون تو خونه واقعا غیر قابل تحمل بود .
دیشب نزدیکهای ساعت 7 اینطورا بود که دیدم محمدرضا اومد و گفت : خانوم مدیرمون گفته فردا والدین ات بیان مدرسه . گفتم واسه چی ؟ گفت میخوان بهم جایزه بدن ! گفتم چیکار کردی مگه ؟ هیچی نگفت یه خورده به خودش پیچید و بعد هم شروع کرد بالا پایین پریدن و شیطونی کردن و بعد هم رفت . ![]()
مادر گرامی طبق معمول باید جایی می رفتن . پدر بزرگوار هم که ایران تشریف دارن می مونم من بیچاره !
صبح بردمش مدرسه . از 100 متری دفتر مدیر دیدم داره هی بازی در میاره که باید برم سر کلاس و تو هم برو خونه و الکی گفتم و از این حرفها ! تقریبا دیگه گوشی دستم اومد که اوضاع از چه قراره …
خلاصه با هزار جور ادا و اطوار بالاخره رسیدیم به دفتر مدیر . در زدم و رفت تو . یه خانومه با لهجه شیرازی نشسته بود .
- سلام . من برادر محمدرضا هستم . مشکلی پیش اومده ؟
- سلام آقا ! خوب شد اومدید . بفرمایید خواهش می کنم .
نشستم .
- شما برادر بزرگترش هستید ؟ تو رو خدا یه فکری به حال ما بکنید . اصلا همه جا رو ریخته بهم ! قابل کنترل نیست این بچه .
( توی دلم یه خورده خندم گرفته بود . میخواستم با لهجه خودش بهش بگم : تو غلط میکنی که همه جا رو بهم ریخته ... تریپ باغ مظفر ! ) ![]()
- خانوم جون مگه چی شده خوب ؟ اتفاقی افتاده ؟
- اتفاق ! الان دو هفته است که اومده همه نظم اینجا رو ریخته بهم . همکلاسی هاش رو میزنه . میخواهد همه جا رئیس بازی در آره . همه ی بچه های کوچکتر از خودش رو کتک زده مجبورشون کرده خوراکیهاشون رو بیارن برای این ! هر چیزی پیدا می کنه میخواد جای تفنگ ازش استفاده کنه . هر وقت می بینمش داره با یه چیزی دنبال یکی می کنه ! صندلی اش رو توی کلاس 1 متر دورتر از بقیه گذاشتیم که یهو یه اتفاقی نیافته ! آخه شما تو خونه هیچی بهش نمی گید ؟!؟!
- خانوم باور کنید انقدر هم که میگید شلوغ نیست بچه ! یه خورده احساساتی شده احتمالا !
- احساساتی کجا بود آقا ! دیروز با خودکار افتاده به جون یکی از بچه ها تمام سر و صورت اش رو خودکاری کرده . تازه دفتر حضور و غیاب معلم شون هم خط خطی شده همه اش !...
هیچی دیگه ! بعد هم طبق معمول همه مدیرها شروع کرد به مرور نکات تربیتی و از این حرفها !
الان که اومدم خونه دارم فکر می کنم چیکارش کنم . تنبیه بدنی که جواب نمی ده ! اصولا یعنی این یدونه نیس ته تغاری بوده تا حالا کسی نزده تو سرش ! فکر هم نمی کنم اثری داشته باشه .
تنها نقاط ضعفش یکی خوردنه ( چون شدیدا شیکموئه
و اگه یه چیزی بخواد و بهش ندی بخوره میمیره ! ) یکی هم کارتونهایی که تو دی وی دی میبینه و در آخر هم کامپیوتر و بازیهای کامپیوتری .
نمی دونیم چیکار کنیم ! یک مشاور در امور تربیت اطفال سراغ دارید ... ![]()
پ.ن : چند روز پیش همین که رسیدم خونه دیدم محمدرضا فوری دوید و در اتاق منو بست . اومدم تو اتاق گفتم داری چیکار می کنی ؟ گفت دارم یه بازی عاشقانه می کنم ! مانیتور رو خاموش کرده بود . روشن که کردم دیدم یه سر یه تفنگ رو صفحه ظاهر شد . نگاه کردم دیدم داره Call of Duty (یه بازی خفن جنگی) بازی می کنه ... ![]()
