یکشنبه هفدهم دی 1385
چاره ای نیست !
سرش را انداخت پایین و همینطور رفت و رفت و رفت . به طرف صداهایی که می خواندش . غافل از اینکه آن صداها تاریک بود یا روشن تا اینکه شب فرا رسید و دیگر حتی از آن صداها هم خبری نیست . حالا او و تنها او دور خودش می چرخد . انقدر که شاید در بحبوحه سرگیجه توهم یک شعاع نور را ببیند ...

نوشته شده توسط سه نقطه در 22:19 | | لینک به این مطلب