تبليغاتX
سه نقطه - آزادی پشت پنجره بسته
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385
آزادی پشت پنجره بسته

 

صفحه سوم– آزادی پشت پنجره بسته

 

 

با صدای بلندی شبیه به فریاد چشم هایش از هم باز شد . خوب که دقت کرد به خوبی صدای اذان را تشخیص داد . اذانی که کمی با آنچه هر روز در کشورش می شنوید متفاوت بود . برایش جای تعجب داشت . این تعجب بر خلاف آنچه معمول است مربوط به کم و زیاد بودن جملات و عبارات اذان نمی شد . مسئله اینجا بود که در کشور خودش خیلی کم پیش می آمد تا صدای اذان را از کوچه و خیابان بشنود اما اینجا صدای اذان به بلندی هرچه تمامتر آن هم 5 بار در روز ، در خیابانها فریاد زده می شد . تصویری را که از اینجا برایش ساخته بودند به یاد آورد . خب ظواهر این طور نشان می داد که این تصویر ابتدائا اشتباه بوده است . به خاطر همین سعی کرد عینکهایی که برای خودش ساخته بود را به یکباره به دور بریزد . بهتر بود از همان اول هر ذهنیت ای که داشت می ریخت توی سطل زباله .  همین کار را هم کرد . چشمهایش را باز کرد تا آنچه هست ببیند نه آنچه فکر می کند باید دیده شود .

تنهای تنها بود . پنجره را باز کرد تا از هوای آزاد استفاده کند . ولی به محض اینکه هرم گرما را روی صورتش احساس کرد منصرف شد . این طعم گرمای صحرا را که با رطوبت دریا آمیخته شده بود ، می شد براحتی چشید . از پشت پنجره به بیرون خیره شد . مشتاق دیدن دریا بود ولی انگار این اشتیاق پس از برخورد با برج های سر به فلک کشیده داشت به سوی خودش باز می گشت . از اینکه نتوانست آبی دریا را ببیند کمی ناراحت شد .

شروع کرد به قدم زدن درون خانه . از اتاقی که در آن به خواب رفته بود بیرون آمد . آهسته نگاهی به اطراف کرد . سه اتاق دیگر مقابل اش وجود داشت که همگی به یک هال منتهی می شدند و پس از آن یک راهرو که با یک درب به راهرویی دیگر متصل می شد . در اطراف راهرو ، 2 اتاق دیگر وجود داشت که یکی بزرگتر از دیگری بود . جلوتر که رفت در مقابل اش یک سرسرا دید . آن طرف تر اتاق بزرگی که می شد حدس زد آشپزخانه است و مقابلش هم یک سالن پذیرایی بزرگ . نقشه خانه را توی ذهنش رسم کرد و سعی کرد حفظ اش کند . هرچند شاید با مرور زمان همه چیز برایش عادی می شد . وضو گرفت . در یکی از اتاقها جانمازی رو به قبله نیم پهن بود . پهن اش کرد . نماز اش را خواند . نمازی که با همه ی خستگی خیلی بهش چسبید .

آمد توی اتاقی که ظاهرا اتاق خودش بود نشست . پاکت دانهیل آبی روی میز داشت بهش لبخند می زد . یک نخ روشن کرد . به عکس روی دیوار خیره شد . عکسی از یک پرنده زیبای ایرانی که انگار داشت روی ابرها پرواز می کرد ...

پیش خودش فکر کرد : آیا پرنده ها هم معنای آزادی را می فهمند . شاید آری و شاید هم نه ! بعد از چند ثانیه بی اختیار گفت : البته که می فهمند . اگر نمی فهمیدند آیا می توانستند تا نزدیکی ابرها پرواز کنند ؟ چه چیزی باعث بوجود آمدن انگیزه پرواز شده ؟ عشق ؟ علاقه به آسمان و ارتفاع ؟ احساس نزدیک شدن به چیزی که همه از آن دورند ؟ بی وزنی ؟ شجاعت ؟ غرور ؟ ...  چه ؟ پس چه ؟

دلایل را همینطور توی ذهنش جلو برد ... شاید پرنده ها برای اینکه احساس کنند بیهوده نیستند پرواز می کنند و بعد از پرواز تازه معنای آزادی را می فهمند .

از خودش پرسید : یعنی پرنده ای که در قفس است چون پرواز نمی کند پس احساس بیهودگی می کند در نتیجه معنای آزادی را نمی فهمد ...

دفترچه یادداشت نارنجی اش را بی اختیار ورق زد . رسید به جایی که باید بنویسد . نوشت : آزادی یکی از مهمترین راههای رهایی از بیهودگی است ...

ابری که با این تفکرات روی سرش بزرگ و بزرگتر شده بود به یکباره ترکید . از بیرون اتاق انگار صدایی می آمد ...

 

 

پ.ن ۱: آنچه از این به بعد ادامه می یابد برگرفته از نوشته های اخیرم می باشد که صرفا بصورت یک داستان درآمده است . پس هیچ چیز در هیچ جا در هیچ زمانی اتفاق نیافته ...

 

پ.ن ۲: بعد از مدتها یه سری به سایت مدرسه زدم . یاد بچه های قدیم افتاده بودم که چشمم خورد به حرفهای جواد . یادش بخیر موقعیکه ما می گفتیم می شدیم اخلالگر ! حالا بالاخره یه نفر جرات کرد با صدای بلند حرف بزند :

بخش اول :

http://www.yek.ir/index.php?action=show_news&news_id=180

بخش دوم :

http://www.yek.ir/index.php?action=show_news&news_id=188

 

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 9:52 | | لینک به این مطلب