پدربزرگم به رحمت خدا رفت . بعد از ۵ سال تحمل سرطان و درد و بیمارستان ... خیلی زجر کشید . وقتی بهم گفتن شوکه نشدم . چون غیرقابل پیش بینی نبود . فقط نتونستم باور کنم که دیگه نیست . میدونید قبول کردن جای خالی افراد به این سادگی ها قابل هضم نیست . مجتبی و مرتضی خیلی حالشون عادی نیست . بابا هم که جای خود داره . دوبی که بودیم تو تمام این یکی دو ماه هر روز بیچاره با ترس و لرز زنگ میزد تهران که حال پدربزرگ بهتره یا بدتر ... آخرشم که اینجوری شد .
مادر حسین هم به رحمت خدا رفت . با وضع مشابه . اونم این روزا خیلی ناراحته و شاید یه جورایی ضربه خورده . وقتی باهاش حرف میزنم مدام صحنه های بیمارستان و رگ گرفتن و شیمی درمانی تو ذهنش میاد و میره . نمی دونم میتونم کمکش کنم تا یه خوردشو فراموش کنه یا اینکه باعث میشم ازم فاصله بگیره و بره تو خودش .
نمی دونم چکار کنم . خدایا رفتنی ها رو که می بری یه فکری هم به حال موندنی ها بکن . یا اونا رو هم ببر یا کمک کن زودتر فراموش کنن ...
