مامان و بچه ها دارن فردا می رن . دوباره تنها شدم برای یه مدت طولانی . محمدرضا داداشی کوچولوی من هم داره میره . اعصاب مصاب ریخته بهم در حد تیم ملی . حوصله هیچکی رو ندارم . وضعیت کار حسابی افتضاحه . یعنی هیچی معلوم نیست و من موندم و کلی آدم که هر کدومشون یه عالمه توقع دارن و قول و قرار و ... امروز به این نتیجه رسیدم که باید گوشی رو خاموش کنم . هرچی میخواد بشه بشه . ما که وامدار کسی نبودیم . مگه من مجبورتون کرده بودم که حالا از من جواب می خواید ؟!
این وسط دوستان هم کم و بیش می رن روی اعصاب و مجبوری اونها رو هم نادیده بگیری چون نمی فهمن که اوضاع چقدر بده . چون نمی دونن که حتی خودمون هم نمی دونیم که تو ۲۴ ساعت آینده چه کاره ایم ... به فکرم زد جمع کنم همه چی رو ، پاسپورتم رو بردارم و برم . حتی بلیط اپن هم دارم . این وسط فقط پشت سرم کلی فحش و بد و بیراه می مونه به اضافه یه جمله فرار کرد که من دوست ندارم . تا آخرشم دوست ندارم از شرایط بد فرار کنم . امروز با X و X وضعیت رو مرور کردیم . خب امیدوار کننده نبود ولی می شد یه فکرایی کرد . تصمیم گرفتیم تعهدات رو تا جاییکه قانونی باشه جلو بریم . مسائلی هم که هنوز قانونی نشده متوقف می کنیم . به همین سادگی . میشه حروم شدن ساعتها فکر و ایده و انرژی و دویدن . مثل آب خوردن ! همینه که من می سوزم . خاک بر سر این مملکت کنن که همچین خری شده رئیسش ...
بعضی آدمها واقعا غیرقابل تحمل هستن . باورت میشه یه نفر هر روز برات فحش و دری وری بنویسه اونم نه کامنت . مسیج ! که یعنی فقط خودت بخون . بخون و بفهم که من حالا حالا ها اذیتت می کنم . حالا چرا ؟! من نمی دونم . چرا من اصلا ؟!
چقدر دلم گرفته از آدمهایی که اسم خودشون رو می زارن دوست . بهت میگن عزیزم ! توی روت می خندن بعد ۲۴ ساعت از ۱۰۰۰ تا غریبه غریبه ترن . لعنت به همه شون . حالم بهم می خوره از این همه تظاهر .
اگه فرصت داشتم . اگه میذاشتن . اگه سنگ اندازی نمی کردن شاید الان من خوشحال ترین آدم روی زمین بودم . نه بخاطر پول ، یا شهرت یا مقام . بخاطر احساس موفق بودن . من میمیرم واسه این احساس . ولی بازم خدایا شکرت که تو این جهنم هنوز نفس می کشیم ...
