امسال داره تموم میشه . به همین سادگی . انقدر که نمی تونم سادگیشو تحمل کنم . توی این چند روزی که گذشت باورم شد که تموم شدن چیزای بزرگ همیشه احتیاج به تشریفات خاصی نداره .
میشه یه مسئله پر اهمیت خیلی زود از اهمیت ساقط بشه .
یه دوران خیلی بزرگ تو یه چشم به هم زدن جوری خاتمه پیدا کنه که انگار صفحه هیچ تقویمی توی روزاش ورق نخورده .
با نزدیک ترین آدمها که بهترین ها رو باهاشون گذروندی جوری خدافظی کنی که انگار فردا صبح باز هم می بینیشون .
و لعنت بفرستی به این چرخ روزگار که می چرخه بدون هیچ ملاحظه ای ...
پ.ن : حرف زیاد دارم . خیلی زیاد . خیلی خیلی خیلی زیاد . به اندازه سکوت اجباری تک تک لحظه های این دو سال .
آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد:
استاد، شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟
فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.
استاد گفت :جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد ...
رحمی به این خونین دل رسوای رسوا می کنی
لیلای من باشد عیان در هر زمان در هر مکان
زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا می کنی
این چرخه می چرخد بسی بهر حساب هر کسی
یک روز جبران می کند جوری که با ما می کنی
آشفته بازاری مکن ، ای دزد مادرزاد دل
صد حلقه می پیچی به هم تا یک گره وا می کنی
گه در تماشاخانه قسمت مرا بازی دهی
گه نقش های خویش را در من تماشا می کنی
ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی
بر هر چه او قسمت کند صبر و مدارا می کنی ...
