من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
و همچنین :
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...
|
در باغی رها شده بودم. نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید. آیا من خود بدین باغ آمده بودم و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟ هوای باغ از من می گذشت و شاخ و برگش در وجودم می لغزید.
آیا این باغ سایه روحی نبود که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟
صدایی که به هیچ شباهت داشت. گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد. همیشه از روزنه ای ناپیدا این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود. سرچشمه صدا گم بود: من ناگاه آمده بودم. خستگی در من نبود: راهی پیموده نشد. آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟ ناگهان رنگی دمید: پیکری روی علف ها افتاده بود. انسانی که شباهت دوری با خود داشت. باغ در ته چشمانش بود و جا پای صدا همراه تپش هایش. زندگی اش آهسته بود. وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود. دریچه ای بر خیرگی ام گشود: روشنی تندی به باغ آمد. باغ می پژمرد و من به درون دریچه رها می شدم ...
|