- نه نه !
پشت کوه انداختی ؟
- بله بله !
... (ادامه دارد)
می بینی ؟ حتی عمو زنجیرباف قصه ما هم برای فصل کردن آمده ...
7 سالم بود . روزای یکشنبه تو خونه مون کلاس قرآن بود . توی اون حسینیه بزرگ که ازش خیلی خاطره دارم قرآن حفظ می کردیم . اون روزا میخوندیم بدون اینکه بفهمیم . شاید اون روزا توان فهمش نبود که هنوز و هیچوقت هم نیست .
اولین آیه ها با صفحه تذهیب شده اول قرآن که یه طرفش سوره حمد بود و طرف دیگه اش سوره بقره شروع میشد
بسم الله الرحمن الرحیم
الف لام میم
ذلک الکتاب لا ریب فیه
فیه هدی للمتقین
الذین یومنون بالغیب ویقیمون الصلوه و مما رزقناهم ینفقون
...
با همون فهم کم ام همیشه از خودم سوال می کردم که چرا خدا سوره رو اینجوری شروع کرده . با یه عبارت مبهم . این کتابیه که هیچ شکی توش نیست . درونش سراسر راهنماییه برای متقین . و برای اون کسایی که به چیزی که دیده نمیشه ایمان دارند .
وعده های خدا معمولا نقد نیست . هر وقت میخوای کار بدی بکنی همه چی آماده است . نگاه میکنی . میبنی اون میخنده و میگه نکن . من بهترش رو بهت میدم . تو می مونی که چیزی که نقد و حی و حاضره رو بچسبی یا بی خیال بشی و بشینی چشم انتظار که اون هست . که وعده هایی داده . که گفته همه چیز در اختیارشه و هرجوری بخواد جبران می کنه . ولی کو ؟ کجاس ؟ چرا نمی بینمش ؟ اگه نشد چی ؟ اگه هیچ اتفاقی نیافتاد؟ اگه فرصت از دستت رفت و بعدشم هیچ جایگزینی نبود ؟
این میشه همون چیزی که دیده نمیشه . توی معادلات این دنیای مادی بهش میگن باد هوا ! میگن خریت ! میگن جوگیر شدن ! میگن ساده لوحی .
میدونی سختیه با اون بودن چیه ؟ سختیش اینه که تو داری توی این معادلات زندگی میکنی ولی اون ، جور دیگه ای حساب می کنه .
حالا فکر می کنی اگه خلاف این قصه حرکت کنی و بگی نه ! من فقط نقد رو می خوام ، به جایی می رسی ؟ زهی خیال باطل . هیچی نیست . همه اش سرابه . توهم منتفع شدنه . نداشتن تکیه گاهه واقعیه . ارزش دادن به پوچ هاییه که نابینایی تو باعث شده به حساب بیاریشون . رها شدن تو آخر آخر تاریکیه .
حس می کنم امشب دیگه وقتشه
چشمای من تاریکن . دیگه چیزایی که باید ببینم رو نمی بینم
وقتشه ببندمشون
فقط دستامو دراز می کنم
هیچی نمی دونم
حتی نمی دونم بعد از این همه وقت میگیریشون یا پس می زنی
فقط بریم
از اینجا بریم
هر جایی خواستی بریم
حتی جاییکه نمی دونم کجاس
حتی همون غیبی که نسیه نسیه است . همونی که اینا میگن نماد ساده لوحیه .
همونی که آرامشش به هرچی تو دنیا هست و نیست می ارزه .
وقتی دایره افکار به هم میریزد خیلی تحولات ممکن است اتفاق بیفتد . مخصوصا برای کسی که تا به حال ، نتیجه گرا بوده و بیشتر دوست داشته بداند که آخرش چه میشود . فارغ از اینکه این جزئیات هستند که در نهایت یک کل را می سازند .
خب باید بگویم چرخ زمان دارد می چرخد . با همان سرعت قبل . البته این روزها کمی کندتر چون فکر کردن در ظرف زمان سرعت کمتری به خود می گیرد و ثانبه ها طولانی می شوند . این روزها فکر کردن قاعده خاصی ندارد . فرار از به هم ریختگی باعث شده آزاد باشد و بی قید ، ولی در این بین این موضوعات هستند که تعیین می کنند تو توانت را به چه نحوی تقسیم کنی .
بعضی وقت ها به یادآوردن خطاهای گذشته بیشتر از اینکه آزارت دهد این حس را تقویت می کند که چرا شد ؟ و چه می شود کرد که دیگر تکرار نشود . البته باید توجه داشته باشی که در این بین قدرت خطر کردن را در خودت از بین نبری . از محافظه کاری بدم می آمد . از همان بچگی باعث می شد پرواز کردن یادم برود . آن هم نه به خاطر استعداد نداشتن . به خاطر ترس از استعداد نداشتن . این ۲ تا اگر یه کمی دقت کنی زمین تا آسمان با هم فرق دارد . فکر کردن به راه حل ها اهمیت کمتری دارد ولی تا بخواهی جذاب است . اینکه تلاش کنی از عرشی که فرش شده دوباره عرش بسازی و ایمان داشته باشی که می شود و می توانی . ناگزیر روزمرگی بخش عمده ای از مغزت را اشغال می کند اگر بخواهی بدون هیچ فشاری فقط وقت بگذرانی و به خیال خودت خوش باشی . ولی افسوس که با اولین مقایسه شرایط خودت با شرایط مشابه موفق تر در دیگران بی خیالی جای خودش را به بی قراری می دهد و این می شود همان زنگی که می تواند هر گوشی را کر کند .
تخیلات هم این وسط نقش بازی می کنند . بعضی وقتها سرگرمت می کنند . ممکن است آرامش بخش باشند یا برعکس ناآرامی با خود بیاورند . یک چیزی بین خودمان بماند . بعضی وقتها که خوب دقیق می شوم می بینم بیشتر از ۵۰ درصد رویاهایم حداقل یکبار برایم تحقق یافته و این باعث شده که همیشه رویا برایم مثل یک توان مضاعف باشد . چون اعتقاد دارم هر چیزی که برایمان پیش می آید تجلی خواسته های ماست که رفته ایم به سمتش نه اینکه او به سمت ما آمده .
غیر از این ها بعضی وقتها انبساطی می شود . چیزی می آید و می رود . نه از جنس تیرگی هایی که در بالا ذکر شد . کاش میشد کلمات یاری کنند که هرگز نمی شود . فقط گاهی می بینم آن دری را که به دل باز می شود . عقلی را که از قلب می گذرد . نوری را که زلال می شود ...
