من نمی دانم هنوز
در پس چشمان زیبایت چه پنهان کرده ای
تا برای دیدن یک لحظه اش از تمام دیدنی ها بگذرم
در تعجب مانده ام
این سکوتی که بدنبال سوالی بی جواب
سایه سنگینی اش بر دل طنین افکنده است
رفته رفته با هیاهویش فریبم می دهد
در نهان بر اولین رازی که دیدم بنگرم
من نمی دانم هنوز
شاخه تلخ درخت آشنایی ها کجاست
تا برای چیدن یک میوه اش
سبزقامت ترین شاخه ها را بشکنم
من نمی دانم هنوز
در تعجب مانده ام ...
(چهارشنبه بعد از ظهر - پارک خلوت همیشگی )
یکی بود یکی نبود . خدا بود و دیگه هیچکس نبود . خدا که بود ، عشق بود و کمال . علم بود و قدرت و حیات و ... اینهمه فقط یکی بود .
و خدا خواست که تجلی پیدا کنه . آسمون و زمین رو آفرید . همه رو در مسیر حق و برای حق . همه عبادتش کردند . یعنی پذیرای حق شدند ، و در همون جایی قرار گرفتند که باید بگیرند . آسمونها و زمین استقرار یافتند . بعد از اون ، باز هم آفرید و آفرید و آفرید تا آسمون و زمین پر شد ...
بعد نوبت به خلقت آدم رسید . خلقتی که با همه خلقت ها فرق داشت . موجودی بود که در اون استعداد پذیرش کمال و بی نهایت بود . تا جایی که به ملائکه اش گفت : می خوام نماینده خودم باشه . ۱
این موجود ، با همه فرق داشت . هر موجودی با استعداد و ظرفیت مشخص ساخته شده بود که بعد از ساخته شدن ، دقیقا تو همون مسیری قرار می گرفت که از پیش تعیین شده بود و همونی می شد که برای اون و به منظور رسیدن به اون خلق شده بود . در عالم حقیقت همه همون چیزی می شدند که برای اون ساخته شدند . هیچوقت از دونه خرما درخت سیب سبز نمی شه ! ولی آدم اینجوری نبود .
موجودی که استعداد راه رفتن تو تمام عوالم هستی رو داشت و همه ویژگی های برتر درونش به امانت گذاشته شده بود تا جاییکه می تونست نماینده خدا باشه . اون یه جورایی مظهر علم ، حیات ، عشق ، قدرت و ... بود . این همون روح خدا بود که درونش دمیده شده بود .
همزمان به این روح خدا ، لباسی از جنس دنیا (ماده) پوشاندند تا مناسب زندگی در عالم خاک بشه . و مناسب اون لباس که بدن نامیده می شد ، روحی از جنس نباتات و حیواناتی که در زمین زندگی می کردن به اون بدن اعطا شد ، تا عهده دار مدیریت لباس خاکی بشه و آدم بتونه روی کره خاکی زندگی کنه .
و انسان شد موجودی نیمه الهی - نیمه مادی .
اون نیمه ای که الهی بود عاشق کمالات شد ، عاشق علم عاشق حقیقت . عاشق حیات ...
اون نیمه دیگه ، عاشق همه جذابیت های دنیای پایین شد . شاید بشه گفت عاشق این کالبد خاکی و مسائل مربوط بهش.
و خدا این دو تا کشش متضاد رو مساوی باهم ایجاد کرد .۲
یعنی مساوی شدن این دو تا نیرو که بر انسان وارد می شه با برآیندی نزدیک به صفر . و این دوتا رو طوری قرار داد که تمایل به هرکدوم در وجودش یکی باشه مثل حالت بی وزنی . حالا حدس بزن نتیجه اش چی شد !؟
به انسان اختیار داده شد ! اختیار به این معنی که خودش یکی از این دو قطب متضاد رو انتخاب کنه و به سمت اون کشیده بشه .
فکرشو بکن ! اگر تو جاذبه کشش خدا قرار بگیره از این محیطی که گیاهها و حیوونها درونش هستن رد می شه و به عالمهای یه ذره بالاتر مثل این جهانی که خلق شده می رسه . بعدش از اون هم رد می شه و تو جاده ای که رو تابلوش نوشته مبدا جذب میشه و همینطور میره جلو ! عشق مطلق ، متصل به حقیقت هستی میشه و یه روز مثل یک قطره توی دریا گم میشه و شاید اون موقع دیگه نشه بهش گفت قطره . اون موقع خود دریاست !
ولی آیا همه انسانها به مقصد انتهای جاده می رسند ؟ اگر نمی رسند چرا ؟ چرا این استعداد به هدر می ره ؟ چرا اکثریت آدمها این فرصت رو از دست میدهند ؟ چرا ضایع اش می کنند با یه سری رسیدنهای ناچیز ؟ چرا به عالم ماده اکتفا می کنن ؟ چرا حتی بعضی موقع ها به این سقوط افتخار هم می کنن ؟
تاریخ خیلی قشنگه ، اما ما فقط می خونیم که نمره بیاریم و قبول بشیم ! تو قسمت بعد میخوام یه قصه زیبا و شاید تکراری رو مرور کنم . مرور که اشکالی نداره !؟ شاید بشه به جاهایی برخورد که فایده اش فقط خط کشیدن و نمره آوردن و یا حتی سرگرمی نباشه ...
۱- « انی جاعل فی الارض خلیفه » . بقره ۳۰
۲- « و نفس و ما سویها » . الشمس ۷
حلقه مفقوده
همان که در هر مرحله ای هست و غافلیم از بودنش
همان که ساده می کند پیچیدگی ها را
همان که خودش ساده ترین مکانیزم است برای حل مسئله ...
بی خودی فکر اضافه نکن . وقتت تلف می شود . عمری که خدا داده را حرام می کنی به تجسم کردن اسراری که می دانی هست و چیستی اش مجذوبت کرده . که مدتها مشغول کنی خودت را به یادگرفتن و فکر کردن به آن . تلاش بیهوده برای شناختن ناشناخته ها . خواندن راهنمای قدم زدن در شب تاریک . در حالیکه اگر خوب دقت کنی میفهمی که یک شعاع نور کافی است برای اینکه در تاریکی ببینی . و یکبار دیدن کجا و هزاران بار تجسم کردن ! و آن وقت است که می فهمی اصلی ترین چیز همان شعاع نور بوده نه خود اشیاء ! اگر یک شمع همراهت باشد تا پایان راه هر آنچه در تاریکی باشد هم میبینی هم می فهمی هم یاد میگیری . اصلا چرا راه دور برویم . جزئیات را دیدن هم خودش اتلاف وقت و انرژی است . مهم راه رفتن در شب تاریک بود . برای راه رفتن همان شعاع نور را لازم داری و دیگر هیچ . معطل نکن . نگذار جزئیات منحرفت کند . نگو چهل سال طول می کشد تا فلان چیز عوض شود یا فلان اتفاق بیفتد ! اینها همه اش نتیجه غرق شدن در فرعیات است . اصل را بچسب مربی ! حاشیه را فراموش کن . مهم نیست چه چیزهایی قرار است پیش بیاید در طول راه ! مهم راه رفتن است ! اسبهای وحشی احساسات همیشه هستند . ما هم همیشه استعداد سوار شدن داشته ایم و داریم . ولی اگر سوار شدی دیگر مقصدت معلوم نیست روشنی باشد . پس تنبلی نکن . چراغی دستت بگیر . به حاشیه ها فکر نکن . فکر که چه عرض کنم . توجه هم نکن . به دنبال حلقه مفقوده باش . همانی که ساده می کند پیچیدگی ها را . همان که همیشه می دیدی اش اما گول ساده بودن اش را خوردی غافل از اینکه کلید ساده شدن پیچیدگی ها خودش ساده ترین راه حل بود ...
