تبليغاتX
سه نقطه
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386
Auto Duffing
 
یا چگونه مخ ماشینی بزنیم
 
با توجه به تِکنِلِرژی پیشرفته ی این دوره زمونه باید روشهای نوینی اندر مقام مخ زنی اجرا بشه و چون زندگی ما به شدت به سمت ماشینی شدن روان است، مخ زدن از این ماشین به اون ماشین بسیار مهمه حاجی! بله حاجی! یعنی این متن مخصوص مردان گرامی جامعست، به چند دلیل
اول اینکه مسئله مخ زنیه! و مردها که مخ ندارن که کسی حالا بخواد بزندش یا باهاش آبگوشت درست کنه
دوم اینکه من یه مردَم و این تنها دلیل اینه که جرات کردم چنین چیزی رو بنویسم
سوم اینکه خواهر گرامی همین اولش می گم: این متن رو نخون، ولی اگه خوندی، مگه خودت برادر پدر نداری که اینجوری فحش می دی؟
چهارم اینکه جون من گول این حاجی و هستی و قدسی و جلال رو نخورین، اینا همش فیلمه! من خودم دیدم که داشتن فیلم می گرفتن
بریم سر اصل مطلب، شب جمعست و تو یک هفته همش درس خوندی و تا 12 شب تمرین منطقی تحویل دادی و سر کلاس الک مغ خطوط میدانهای مغناطیسی کله کچل جلویی رو رسم کردی یا در ساده ترین حالت یه 10 تا تمرین کنترل رو کپ زدی! خلاصه به شدت در خودت احساس لیاقتِ تفریح می بینی. زنگ می زنی به برو بچ و می شینی پشت ماشین که برین استراحت کنین و شادمان بگردین! قبل از رسیدن به مقصد باید چند نکته رو دریابی
ببین برادر من! اگه حاضر شدی و موقع از در بیرون اومدن پاپا جون یا مامی قربون صدقت رفتن که به به چه شاه پسری دارم من، بدون که گند زدی! چون قیافه ات هر چقدر تعجب برانگیز تر باشه، برای هدف مشترکمون بهتره
نکته ی دوم! یعنی تو که یک هفته درس خوندی و پسر خوبی بودی یک شب هم حق نداری سوار ماشین بابا بشی؟ یادت باشه که تو درین کار خیلی مهمی، ولی بدبخت! ماشینت خیلی مهمتره! راستشو بخوای بدونی اینکه: تو در قیاس با ماشینت هیچ اهمیتی نداری. پس بی خیال ماشین شخصی، ماشین پاپا بهتره
اینجا پرانتز باز: من مطمئنم که 99 در صد دخترا فقط به ماشین اهمیت می دن! اون 1 در صد هم هنوز نصیب ما نشده. حالا پرانتز بسته
نکته ی سوم! عین این ندید بدیدها 7 تا زاقول (همین جوری می نویسن؟) نشینین تو یه ماشین. 2 نفر ایده آل محسوب می شه، ولی 3 تا هم قابل تحمله
حالا می رسیم به انتخاب مقصد یا محل دورینگ! از قدیم گفتن که دود از کنده بلند می شه، پس بهترین جا جردنه! هر چند که فرشته هم داره فرش قرمز قشنگی رو پهن می کنه! جای خز هم اگه می خوای برو ایران زمین
حالا رسیدیم به مقصد، شروع می کنیم به دور دور! اصل کار اینجاست که شروع می شه
اینو همیشه یادت باشه که همون طوری که دخترا به خاطر پسر نمیان اونجا، تو هم به خاطر دختر نرفتی! اونجا تو مسیرت بوده و داشتی رد می شدی
خیلی کلتو به چپ و راست نچرخون! خودش پیدا می شه
اگه سوژه ی مورد نظر رو پیدا کردی به چند چیز دقت کن
اگه احساس کردی که 2 سرنشین خیلی بهم شبیهن، احتمال مادر دختری رو دست کم نگیر! حقیقتا با این بکینگ پودرهای گرون، سن آدمها تا 4 دهه قابلیت کم شدن داره
حتما توی اون ماشین سوژه یک دختر داره رانندگی می کنه، یعنی 50 درصد ذهنش مشغول رانندگیه! حتما می خوای روی 50 درصد باقیمونده کار کنی؟ نه عزیز دل برادر! دخترا کلا 50 در صد مغز دارن و بقیه ای باقی نمونده. پس برو سراغ کمک راننده! معمولا این فرد تاثیر گذار ترین فرد اون گروه هم محسوب می شه
فقط یک نفر از پسر ها هم بحرفه! چون اگه همه با هم زر بزنین، به علت همون 50 در صد هیچی از حرفاتون درک نمی شه
خیلی خودتو مشتاق نشون نده، همون طوری که دختر طرف مقابل هم اصلا مشتاق نیست
خیلی پر حرفی نکن! به قول استاد تنظیم ما: سعی کن طرف مقابل رو درک کنی
حواست به کلان هم باشه بد نیست، چون اون وقت یه 50 ای باید پیاده شی تا شب رو تخت خودت بخوابی
هیچ وقت حسرت ماشین های لاین مخالف رو نخور! این موضوع از غاز بودن مرغ همسایه ناشی می شه
از پریدن یه سوژه اصلا ناراحت نشو، اون شام مفت رو از دست داده، تو هیچی از دست ندادی. طبق آمار رسمی مملکتمون دخترا یه عالم برابر پسران و آخرش حداقل یکی نصیبت می شه
شور حسینی ورت نداره که قرار شام تو برج سفید بذاری! ببین از افق بالاتر پیشنهاد نده
حد خودت رو بدون! حد تو خیلی فراتر از این حرفهاست
ماشین دخترا اهمیت نداره، مهم اون چیزیه که ماشین داره حمل می کنه
دخترا دو نیمه دارن! نیمه ی بالا یعنی از گردن تا کمر و نیمه ی دوم از کمر تا کف پا! هیچ وقت گول نیمه ی بالایی رو نخور. درین مواقع تا کمر تو ماشین طرف خم شدن مستحبه و اگر این کار رو نکنی در روایات آمده است که فرشتگان دهان شما رو مورد عنایت قرار می دهن
اگر وسط حرف زدن طرف یهو پنجره رو بالا داد، اصلا شوکه مشو! حتما راننده تو آیینه یه ماشین 50 هزار تومن گرونتر دیده
یادت باشه که هر وقت خواستی با یکی شروع کنی به حرف، یهو موبایلش زنگ می زنه و اون 20 دقیقه می گه و می خنده! اون هم به فراخ ترین حالت ممکن، حتی ممکنه پشتش رو هم به تو بکنه، ولی اگه خوب نگاه کنی، خاموش بودن موبایل رو می بینی
و اما نکته ی اصلی و جدی! این رو به یاد داشته باش: اوم بیشتر تو رو می خواد! پس خیلی ریلکس باش و عجله هم نکن
اینا همش مقدماته و تئوری! هر کس بخواد تو کلاسهای عملی شرکت کنه، می تونه بعدا با من تماس حاصل بکنه
هی خانوم! من گفتم نخون! ولی تو باز هم خوندی و به حرف من گوش ندادی! بی خیال، اخماتو باز کن
اصلا اعتراف می کنم! اثبات شده که زنان از مردان عاقل تر هستن. کی دلیلشو می دونه؟
 
 
 
نوشته شده توسط سه نقطه در 12:23 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
آی دن نو ...
...

من نمی دانم هنوز

در پس چشمان زیبایت چه پنهان کرده ای

تا برای دیدن یک لحظه اش از تمام دیدنی ها بگذرم

در تعجب مانده ام

این سکوتی که بدنبال سوالی بی جواب

سایه سنگینی اش بر دل طنین افکنده است

رفته رفته با هیاهویش فریبم می دهد

در نهان بر اولین رازی که دیدم بنگرم

من نمی دانم هنوز

شاخه تلخ درخت آشنایی ها کجاست

تا برای چیدن یک میوه اش

سبزقامت ترین شاخه ها را بشکنم

من نمی دانم هنوز

در تعجب مانده ام ...

(چهارشنبه بعد از ظهر - پارک خلوت همیشگی )

نوشته شده توسط سه نقطه در 22:56 | | لینک به این مطلب
دوشنبه شانزدهم مهر 1386
مرور یک داستان قدیمی (1)

یکی بود یکی نبود . خدا بود و دیگه هیچکس نبود . خدا که بود ، عشق بود و کمال . علم بود و قدرت و حیات و ... اینهمه فقط یکی بود .

و خدا خواست که تجلی پیدا کنه . آسمون و زمین رو آفرید . همه رو در مسیر حق و برای حق . همه عبادتش کردند . یعنی پذیرای حق شدند ، و در همون جایی قرار گرفتند که باید بگیرند . آسمونها و زمین استقرار یافتند . بعد از اون ، باز هم آفرید و آفرید و آفرید تا آسمون و زمین پر شد ...

بعد نوبت به خلقت آدم رسید . خلقتی که با همه خلقت ها فرق داشت . موجودی بود که در اون استعداد پذیرش کمال و بی نهایت بود . تا جایی که به ملائکه اش گفت : می خوام نماینده خودم باشه . ۱

این موجود ، با همه فرق داشت . هر موجودی با استعداد و ظرفیت مشخص ساخته شده بود که بعد از ساخته شدن ، دقیقا تو همون مسیری قرار می گرفت که از پیش تعیین شده بود و همونی می شد که برای اون و به منظور رسیدن به اون خلق شده بود . در عالم حقیقت همه همون چیزی می شدند که برای اون ساخته شدند . هیچوقت از دونه خرما درخت سیب سبز نمی شه ! ولی آدم اینجوری نبود .

موجودی که استعداد راه رفتن تو تمام عوالم هستی رو داشت و همه ویژگی های برتر درونش به امانت گذاشته شده بود تا جاییکه می تونست نماینده خدا باشه . اون یه جورایی مظهر علم ، حیات ، عشق ، قدرت و ... بود . این همون روح خدا بود که درونش دمیده شده بود .

همزمان به این روح خدا ، لباسی از جنس دنیا (ماده) پوشاندند تا مناسب زندگی در عالم خاک بشه . و مناسب اون لباس که بدن نامیده می شد ، روحی از جنس نباتات و حیواناتی که در زمین زندگی می کردن به اون بدن اعطا شد ، تا عهده دار مدیریت لباس خاکی بشه و آدم بتونه روی کره خاکی زندگی کنه .

و انسان شد موجودی نیمه الهی - نیمه مادی .

اون نیمه ای که الهی بود عاشق کمالات شد ، عاشق علم عاشق حقیقت . عاشق حیات ...

اون نیمه دیگه ، عاشق همه جذابیت های دنیای پایین شد . شاید بشه گفت عاشق این کالبد خاکی و مسائل مربوط بهش.

و خدا این دو تا کشش متضاد رو مساوی باهم ایجاد کرد .۲

یعنی مساوی شدن این دو تا نیرو که بر انسان وارد می شه با برآیندی نزدیک به صفر . و این دوتا رو طوری قرار داد که تمایل به هرکدوم در وجودش یکی باشه مثل حالت بی وزنی . حالا حدس بزن نتیجه اش چی شد !؟

به انسان اختیار داده شد ! اختیار به این معنی که خودش یکی از این دو قطب متضاد رو انتخاب کنه و به سمت اون کشیده بشه .

فکرشو بکن ! اگر تو جاذبه کشش خدا قرار بگیره از این محیطی که گیاهها و حیوونها درونش هستن رد می شه و به عالمهای یه ذره بالاتر مثل این جهانی که خلق شده می رسه . بعدش از اون هم رد می شه و تو جاده ای که رو تابلوش نوشته مبدا جذب میشه و همینطور میره جلو ! عشق مطلق ، متصل به حقیقت هستی میشه و یه روز مثل یک قطره توی دریا گم میشه و شاید اون موقع دیگه نشه بهش گفت قطره . اون موقع خود دریاست !

ولی آیا همه انسانها به مقصد انتهای جاده می رسند ؟ اگر نمی رسند چرا ؟ چرا این استعداد به هدر می ره ؟ چرا اکثریت آدمها این فرصت رو از دست میدهند ؟ چرا ضایع اش می کنند با یه سری رسیدنهای ناچیز ؟ چرا به عالم ماده اکتفا می کنن ؟ چرا حتی بعضی موقع ها به این سقوط افتخار هم می کنن ؟

تاریخ خیلی قشنگه ، اما ما فقط می خونیم که نمره بیاریم و قبول بشیم ! تو قسمت بعد میخوام یه قصه زیبا و شاید تکراری رو مرور کنم . مرور که اشکالی نداره !؟ شاید بشه به جاهایی برخورد که فایده اش فقط خط کشیدن و نمره آوردن و یا حتی سرگرمی نباشه ...

۱-  « انی جاعل فی الارض خلیفه » . بقره ۳۰

۲- « و نفس و ما سویها » . الشمس ۷

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 2:6 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دوم مهر 1386
حلقه مفقوده

حلقه مفقوده

همان که در هر مرحله ای هست و غافلیم از بودنش

 همان که ساده می کند پیچیدگی ها را

همان که خودش ساده ترین مکانیزم است برای حل مسئله ...

بی خودی فکر اضافه نکن . وقتت تلف می شود . عمری که خدا داده را حرام می کنی به تجسم کردن اسراری که می دانی هست و چیستی اش مجذوبت کرده . که مدتها مشغول کنی خودت را به یادگرفتن و فکر کردن به آن . تلاش بیهوده برای شناختن ناشناخته ها . خواندن راهنمای قدم زدن در شب تاریک . در حالیکه اگر خوب دقت کنی میفهمی که یک شعاع نور کافی است برای اینکه در تاریکی ببینی . و یکبار دیدن کجا و  هزاران بار تجسم کردن ! و آن وقت است که می فهمی اصلی ترین چیز همان شعاع نور بوده نه خود اشیاء ! اگر یک شمع همراهت باشد تا پایان راه هر آنچه در تاریکی باشد هم میبینی هم می فهمی هم یاد میگیری . اصلا چرا راه دور برویم . جزئیات را دیدن هم خودش اتلاف وقت و انرژی است . مهم راه رفتن در شب تاریک بود . برای راه رفتن همان شعاع نور را لازم داری و دیگر هیچ . معطل نکن . نگذار جزئیات منحرفت کند . نگو چهل سال طول می کشد تا فلان چیز عوض شود یا فلان اتفاق بیفتد ! اینها همه اش نتیجه غرق شدن در فرعیات است . اصل را بچسب مربی ! حاشیه را فراموش کن . مهم نیست چه چیزهایی قرار است پیش بیاید در طول راه ! مهم راه رفتن است ! اسبهای وحشی احساسات همیشه هستند . ما هم همیشه استعداد سوار شدن داشته ایم و داریم . ولی اگر سوار شدی دیگر مقصدت معلوم نیست روشنی باشد . پس تنبلی نکن . چراغی دستت بگیر . به حاشیه ها فکر نکن . فکر که چه عرض کنم . توجه هم نکن . به دنبال حلقه مفقوده باش . همانی که ساده می کند پیچیدگی ها را . همان که همیشه می دیدی اش اما گول ساده بودن اش را خوردی غافل از اینکه کلید ساده شدن پیچیدگی ها خودش ساده ترین راه حل بود ...

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 0:31 | | لینک به این مطلب