آسمون صافه ! چند رگه ابر نازک هم هست ولی باز هم صافه . حلقه نازک ماه دقیقا اون وسط وسط روشن شده و داره خودنمایی می کنه . من حتی نفهمیدم کی افطار شد ... خدایا سر اش چیه این همه بی خبری ؟!
چرا حالا تو این وقت تو این زمان توی این لحظه ها توی این چند دقیقه ای که در طول سال به سختی میشه گیرش آورد سر حرف رو باز کردی ... که حرف بزنم ... که حرفهای واقعی رو بزنم . اون چیزی که میبینم . صدای دعا خوندن میاد ...
« گریه نکن عزیزکم ... میدونم طاقت اش رو نداری ! میدونم دیگه از این وضع خسته شدی . میدونم حوصله ات سر رفته . برای همینه که می خوام برات قصه بگم . همون قصه قدیمی . قصه شنگول و منگول و حبه انگور و بزبزک زنگوله پا و گرگ سیاه بدجنس ... فقط یه خورده سخت ترش کردن ... یه خورده که نه ! خیلی ! چه کنیم دیگه ! اومدیم اینجا که همین گره ها رو باز کنیم وگرنه چه فایده از نفس کشیدن ... می ترسم . می دونم . از اتاق پشتی ها می ترسم . نه که از این ترسهای مضخرف هالیوودی ! نه ... از تاریکی خاص اونجا ... از اون نیمه تاریک خودم که وقتی می خوابم با تاریکی اتاق مخلوط میشه و خودشو نشون میده ... از اون صداهای اطاعت کن که گوشم رو پاره می کنه ... من می ترسم از اطاعت کردن ... می ترسم از بندگی کردن ... می ترسم از دل سپردن ... می ترسم از تاریکی . از مسخ شدن و خوابیدن ... اگه یه شب بخوابم و وقتی بلند شدم من هم یکی از اونها شده باشم . اگه تو اون خلسه لعنتی همه چیز رو باخته باشم ... فکر می کنی به این راحتی میشه برگشت ...
گریه نکن عزیزکم ! تا وقتی این قلب میزنه یعنی زندگی هست . تا وقتی یه نقطه سفید روشن مونده یعنی امید هست ... یعنی تو درونت هنوز هم کسایی هستند که دارن می جنگن ... یعنی هنوز جوونه ای هست که ریشه بزنه . هنوز سلولی هست که تکثیر بشه ... یعنی روشنی هست . یعنی امید هست . یعنی قدرت شکستن این بندگی ها و رسم و رسومات هست ...
گریه نکن عزیزکم ... هنوز هم امکان آزادی هست ... »
توی این یازده روزی که گذشت خیلی چیزا یاد گرفتم . تجربه خوبی بود . از همه مهمتر خیلی از درسهایی که تو دانشگاه خونده بودم رو تونستم تو محیط واقعی اجرا کنم و در نهایت هم موفقیت آمیز بود . الان که نگاه می کنم می بینم این موضوع برام خیلی با اهمیت تر از ماهیت کارم بود و من از این بابت واقعا خوشحالم .
صبر کردن و تحمل داشتن شاید یه موضوعی بود که من روش ضعف داشتم و الان فهمیدم که خیلی وقتها میتونه مفید باشه و اینکه عجله داشتن هیچ وقت لازمه پرانرژی بودن نیست . آدم میتونه پرانرژی و پیگیر باشه ولی توی همه تصمیماتش منطقی برخورد کنه و ضمنا زمان بندی رو هم رعایت کنه .
استفاده کردن از تجربه دیگران و مهره چینی افرادی که دور و بر آدم هستند و مدیریت این سیستم و هماهنگ کردنش شاید بهترین نشونه برای من بود تا مطمئن باشم توی این چند سال آدمهای مفیدی رو دور و بر خودم جمع کردم و میتونم خیلی با اطمینان روشون حساب کنم . این باعث شد حداقل از درست بودن ماهیت روابطی که با خیلی ها داشتم و تجدید نظری که چند وقت پیش انجام دادم اطمینان کامل داشته باشم و بدونم که حداقل توی این راه اشتباه نرفته بودم .
مورد دیگه ای که خیلی برام باورش سخته اینه که من فهمیدم که دوباره میتونم . می تونم کارهای بزرگ انجام بدم . میتونم با آدمهای بزرگ کار کنم . مثل قبل ها ! مثل اون موقعی که حالم خوب بود ! مثل اون موقعی که اون مریضیه لعنتی سراغم نیومده بود ! مثل اون موقعی که کارهای بزرگ انجام می دادم . مثل اون موقعی که انقدر اعتماد به نفس داشتم که از چیزی نترسم و نترسیدم .
و می بینم که دوباره ایستاده ام
و دارم بر میگردم
بدون هیچ دغدغه و نگرانی
بدون هیچ ناراحتی از کسی یا چیزی
و با ذهنی که چیزی از این کمای چند ماهه یادش نیست
و فکری که نگاهش به آینده است
و دلی که خالیه خالی است از همه چیز ...
یه چیز دیگه ! من و حسین از پرواز جاموندیم . الان اینا رو دارم تو این امام خمینی خراب شده می نویسم ! گند زدم به این محیطش ! اصلا هر وقت میام اینجا یاد اون ۲۴ ساعتی میفتم که شب عید تو قرنطینه موندیم . الان هم تقریبا همونجوری شده چون ۵-۶ ساعت بیاید وایسیم تا پرواز بعدی بیاد که مثلا شاید جا داشته باشه .
اندفعه کاملا دارم یه سفر کاری رو انجام میدم . از این بابت خوشحالم . ببینیم چی میشه ! فعلا که زندانی شدیم روی صندلی های اینجا . تا بعد چه می شود ...
و " هو معکم"....... یعنی با توست درین جستن ...
- تو سپاه چطور ؟ چه جوری بود ؟ تعریف کن برام .
«تخصص حمیدرضا توی سیستمهای مخابراتی بود . تقریبا میشد گفت تمام مخابرات لشگر ۲۷ و سپاه تهران رو حمید و دو نفر دیگه از بچه ها می چرخوندن . توی کار خودش استاد بود . طراحی بیسیمهای سروش و والفتح مشخصا کار اونها بود . »
- خوب چی شد که از سپاه اومد بیرون ؟
« بیرون نیومد . مشکل پیش اومد . اختلافات عقیدتی همه جا بود و اون موقع تو سپاه داغتر از همه جا .»
...
بله . راست می گفت . حمیدرضا دادگاهی شد . ۳ ماه حبس بهش دادن و خلع لباسش کردن . فکرش رو بکن . تو سال ۶۲ . تو اوج جنگ ، بچه های متعهدی که دغدغه ای جز جنگیدن با دشمن رو نداشتن توی دادگاه نظامی محاکمه کنن . فکر می کنی جرمشون چی بود ؟ به ظاهر خیلی چیزای ساده و سطحی ولی پشت قضیه مشخص بود که فقط یه چیزه : عقیده ! اینکه یه نفر عقیده های تند و مضخرف اون موقع رو قبول نداشت . اینکه یه نفر کتاب شریعتی می خوند . اینکه یه نفر تو عرصه فکر کردن دیدش باز بود و تحجر رو نمی پسندید . فقط اینا هم نبود . یه جنگ قدرت . شاید باور کردنش سخت باشه ولی همون موقع هم توی بحبوحه جنگ ، یه جنگ دیگه هم وجود داشت : جنگ قدرت .
حمیدرضا حبس رو گذروند . سعی کرد خانواده اش چیزی نفهمن . ولی وقتی یه عده آدمی که از دین فقط ریش اش رو یدک می کشیدن تو خونه ریختن و تمام اتاق و وسایلش رو زیر و رو کردن ، همه فهمیدند . خوب باورش براشون سخت بود . ولی تمام این اتفاقات افتاده بود .
« حمید وقتی آزاد شد به سپاه برنگشت . به بچه ها کمک می کرد . اگه مشکلی توی طراحی و تعمیر سیستمها داشتن راهنماییشون می کرد ولی دیگه برنگشت . خیلی تو خودش بود . تقریبا از همه بریده بود . »
از اتفاقاتی که براش افتاده بود ناراحت بود ؟
« نه . از اونها نه ! خوب راستش من دقیقا نمی دونم تو سرش چی می گذشت . ولی انگار دیگه این دنیا براش ارزشی نداشت . واقعیت این بود که حمیدرضا خالص شده بود . صاف و پاک و بدون هیچ تیرگی . دیگه تو عقاید خودش به اوج رسیده بود . شاید دیگه نمی تونست بمونه . اولین اعزامی که پیش رو بود به عنوان بسیجی شرکت کرد . نه بسیجی عادی ! با بچه های اطلاعات و عملیات لشگر ۲۷ از قدیم دوست بود . بعدا توی خط همدیگرو دیدن و با اونها همراه شد . قبل از اینکه عملیات شروع بشه به عنوان اولین نفراتی که وارد منطقه می شن برای شناسایی به ارتفاعات رفت و بعد ار ۳-۴ روز کوهپیمایی توی اولین درگیری ای که اتفاق افتاد به شهادت رسید . »
فکرشو بکن . برای رفتن انقدر اشتیاق داشت که قبل از شروع عملیات تا جلوترین نقطه ها بره و اولین نفر هم باشه که پرواز می کنه ...
همه اینا رو گفتم نه فقط برای اینکه یادی ازش کرده باشم . اینا رو گفتم تا بدونی اون چیزی که این روزها توی این مملکت به عنوان جنگ عقیده و قدرت وجود داره چیز جدیدی نیست . همون موقع هم بوده .
همون موقع هم بعضی ها تاوان عقاید و فکر بازشون رو می دادن .
همون موقع هم یه عده چماق به دست تو هر عرصه ای وجود داشت که حتی به خودی ها هم رحم نمی کردن .
می خوام بگم اونایی که اون روز حمیدرضا رو به دادگاه کشوندن همگی زنده اند . سر و مر و گنده ! از خیلی هاشون خبر دارم . چه تو سپاه چه تو بیرون دو دستی چسبیدن به میزهای بزرگ ! و توی روزمرگی این دنیای لعنتی (اگه به وجدانشون رجوع کنن حسرت یه لحظه حمید بودن رو می خورن )
می خوام بگم اونهایی که واقعا ارزشش رو داشتن رفتن و اونهایی که موندن هم اگه از دسته ای باشن که اون موقع دنبال قدرت بودن پس مطمئن باشید هنوز هم هستند و امثال خودشون رو تولید می کنن ! و اگر هم از دسته ای باشن که دنبال قدرت نبودن و از رفتن بی نصیب موندن غرق زندگی مادی و به قول خودمون دنیایی شدن ! وشاید الان حسرت اون روزها رو بخورن و یه جورایی تیپ لشکر شکست خورده رو به خودشون بگیرن .
می خوام بگم اگه روزی برای این کشور مشکلی پیش بیاد اونایی که بی ادعاترن میرن . شاید همین نسل سومی که هیچ ادعایی نداره و جوونهایی که قیافه هاشون خبر از درون پاکشون نمی ده
و اونهایی که فقط حرف می زنن و از دیگران ایراد می گیرن و سعی دارن عقاید خودشون رو به هر وسیله ای شده تحمیل کنند همچنان ادامه خوهند داد تا ایراد گرفته شده ها برن و اونها به صندلی هاشون تکیه بدن ...
و آخر از همه می نویسم جمله ای از یکی از یادداشت هایش آنجا که نوشت :
« به پرواز درآیید و تا عرش اعلا به پیش روید که درها همه باز است و از نگهبان خبری نیست ... »
یکی شون پیربود و چهره زشتی داشت . وانمود می کرد از کت و کول افتاده .
دومی اما زیبا به نهایت و سرحال .
نشستن روبروی هم . پشت میز گردی که رنگش سفید بود .
رنگ میز میتونست سفیدتر باشه . ولی انگار قرار بود سیاه بشه .
خدمتکار اومد و مشروب سرو کرد .
پیرمرد پیشنهادش رو روی میز گذاشت .
زیبا خورد و خندید .
پیرمرد اما جدی بود . ترسوندش . ترغیبش کرد . شایدهم قلقلکش داد .
زیبا بازهم خندید . هرچی داشت و نداشت ریخت روی میز .
همه شاهد بودند که چی شد و چی با چی عوض شد .
ولی هیچکس چیزی نگفت چون روی هر میزی همین بساط بود ! ...
معامله تموم شده بود .
پیرمرد و زیبا از کافه اومدن بیرون . پیرمرد زیبا رو که تلو تلو می خورد به سمت بیابون راهنمایی کرد
زیبا حالا دیگه ازپا افتاده و خسته و گیج بود
توی کیسه اش ۲-۳ تا سکه بود و چند بطر مشروب و حکم یه روز حکمفرمایی بر دهکده ای ویران در اون حوالی و آدرس خونه کثیف ترین هرزه اونجا .
پیرمرد اما خوشحال میرفت به سمتی که همه پیرمردها میرفتن
همونجایی که بالاش نوشته بود : انبار کیسه های جمع آوری شده از ایمان ...
