پسره
بی حوصله
یه ذره امیدوار
دلش می خواد
نمی تونه
نمی دونه
نمی شه
نمی بینه
ناراحت
می خواد یادش بره
ولی نه
نمی شه
یه عالمه کار
دلش می خواد
بعضی وقت ها می شه
یه عالمه درس
نمی تونه بلند بگه
نمی خواد
با خودش بار ها تکرار می کنه
نمی شه
حوصله نداره
نقاشی می کشه
شعر میگه
حالش خوب نمی شه
می نویسه
آروم می شه
موزیک گوش میده
شاید خیلی چیزا یادش بره
ورزش می کنه
ورزش
می دوه
پاش درد می کنه
می دوه
شاید رسید
نمی شه
غمگینه
می بینه
غمگین تر
دلتنگ تر
دور
دلش نمی خواد
بازم نمی شه
اعصابش خورد می شه
نمی شه
بی خیال می شه
می سوزه
از خودش راضی نیست
بدش می آد
عادت
نمی شه
نمی تونه
ادامه می ده
ادامه می ده
بی تفاوت
بی احساس
عادت
می میره
...
کاش کمی ایمان بود . آن وقت همه چیز معنی داشت ...
امروز طبق معمول صبح زود با زنگ تلفن از خواب بلند شدم . یه قرار کاری با "حاسه" داشتم . بدون اینکه صبحونه بخورم راه افتادم . رفتم خونه شون . یه جایی تو مایه های قیطریه . با هم صبحونه خوردیم . نتیجه حرفهامون خیلی جالب نبود . من اصرار داشتم "خ" رو وارد بازی کنم ولی نمی دونم چرا اون نمی زاره ! میگه بار اول که دیدمش ازش خوشم نیومد . خوب بهرحال باید به نظر آدمها احترام گذاشت . به توافق رسیدیم که بجای "خ" از "ذ" استفاده کنیم . برای من پیشنهاد بدی نبود . حتی ممکنه با وجود اون کار بهتر پیش بره . من از "ذ" خوشم نمی یاد . نه به خاطر خودش . به خاطر اینکه دوست ندارم پای یه سری میلیاردر احمق به کارم باز بشه . اینجوری من میشم آدم اونها . من اینو نمی خوام . به خاطر همین هم به "حاسه" گفتم باید با "ذ" بیشتر صحبت کنم . اه ... لعنت به این دنیای عوضی ! هروقتی همه چی خوبه تو نمی تونی کاری کنی ! هر وقت همه چیز بده تو شروع می کنی به کار کردن .
از اونجا اومدم بیرون . رفتم پیش "م" . خوب هیچ کاری بدون مشورت به درد نمی خوره . از اونجا باهم رفتیم دفتر شرکت . اون میگه اگه توی هیئت مدیره ۳ به ۲ باشیم همه چی حل میشه . خوب راست میگه ولی چه جوری ! باید موافقت "حاسه" رو هم جلب کنیم که با این دید بدش یه خورده سخته ! درستش می کنم !
نمی دونم چرا این روزا انقدر خوش بینم به همه چی . حسین میگفت داریم یه پرنده ای رو توی آسمون شکار می کنیم . ممکنه بتونیم . ممکنه هم نتونیم . من میگم نه . اگه مطمئن باشی میتونی پس حتما میتونی . حتی ۱ درصد هم فکر نکن که نمی تونی . توی جمع خودمونیم هر وقت حرف به اینجا میرسه "ا" از شدت استرس سیگار کشیدنش شروع میشه . ما رو هم قلقلک میده خب . نمی دونم چرا حرف تو کله اش نمیره خب چیکار کنم ... از حال و هوای کار میام بیرون . اون دفتر لعنتی مثل یه زندون میشه بعضی موقع ها ! چند روزه منتظره زنگ "ب" هستم . خیلی تو ذهنم نسبت بهش کنجکاو شدم . معمولا انقدر دقت نمی کنم به آدمها ولی به این یکی نمی دونم چرا !؟ چون اون منو میشناسه ولی من نمی شناسمش . شاید دلیلش اینه . کارها رو ول می کنم میام خونه . آبجی خوابه ! تنهاس مثل همیشه . از مدرسه اومده . بیچاره ها تو تابستون هم باید درس بخونن . از ۸ صبح تا ۵ بعد ازظهر . ولی وقتی می بینمش یه جورایی یاد گذشته های خودم میوفتم . ما هم برای کنکور همینجوری خوندیم . از تابستون تا تابستون ... دلم میخواست برگردم به همون روزا . چقدر شاد بودیم . الان هم هستیم . ولی اون موقع غلیظ تر بود . بعد از ظهر رفتم پیش "ذ" . یه جایی نزدیکهای تجریش . اونجا قرار داشتیم . از شخصیت اش خوشم میاد . آدم اهل بگو بخند و مسخره بازی ولی خیلی قالتاق و زرنگ . به جایی نرسیدیم از حرف زدن . گاهی وقتها خیلی چیزا رو نمی راحت توضیح داد . یعنی خیلی بهتره که از نگفته های آدمها به مقصودشون برسی . تا از گفته هاشون . قرار شد بقیه حرفهامون بمونه واسه فردا . خوب ما فردا بازم باید همدیگرو ببینیم . پس احتمالا صبح با صدای ریتم زنگ اون از خواب بلند خواهم شد . اگر زنده باشیم ...
اگر امروز بمیرم هنوز هم ارزشش را دارد
با وجود اشتباهات وحشتناکی که کردم
و اگر می توانستم جبرانشان می کردم
دردهایی که من را سوزانده و جایش روی روحم باقی مانده
ارزشش را داشت
برای اینکه اجازه داشته باشم هرجایی که دوست داشتم قدم بزنم ...
هر جهنمی روی زمین
هر بهشتی روی زمین
و دوباره برگردم ... به سمتش ، زیرش ... دورتر از آن و بطرف آن ... داخل و بالای آن ...
و با هم گفتند : " آه ! اون اونقدرها هم خوب نیست "
و اونو از خودشون روندن .
و از اون خونه زیبا بیرونش کردند .
چند نفری هم که طرفداری اش رو کردند به دنبال نفع خودشون بودن
و اون رفت ...
و هیچوقت برنگشت .
و خیلی زود مردم دوباره به یادش افتادن .
و به خونه زیبا برگشتند .
دنبال طلا می گشتند ولی هیچکس اونجا نبود .
اونها فهمیدند که واقعا رفته .
نه به خاطر اینکه بیرونش کرده بودن
به خاطر اینکه اون واقعا می دونست .
اون همه داستان رو از روز اول می دونست ...
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم ...
"چند ماه و چند روز و چند ساعت از آغاز اون طرح مسخره می گذره . مبارزه با بد حجابی . هوا گرم بود و بعد از چند ساعت پیاده روی ایستادم برای خرید نوشیدنی ای چیزی . نزدیک مغازه خانمی همسن مادرم منتظر بود . مرا که دید شالش را جلو کشید و با کمی ترس و تعلل نگاهم کرد.بی دلیل لبخندی حواله اش کردم . گفت : ترسیدم ، فکر کردم از آن هایی . با دست اشاره به آن سمت کرد . ماشین های گشت ارشاد . همان لحظه دو دختر نسبتا معمولی در حال عبور بودند . دخترکی همسن من جلو رفت . نمی دانم چه گفت،ماموران مرد به سمت آن دو رفته و آن ها را داخل ماشین هدایت کردند . بر گشتم . در دلم ، گفتم : کاش پوششم مثل آن دخترک ارشاد گر نبود که صدای جیغشان در آمد به شیشه های ماشین می کوبیدند . نفهمیدم چه شد . از خیر آب هم گذشتم . رفتم . دور شدم . که نبینم و نشنوم . "
از وبلاگ یکی از همسایه ها (فاطمه)
هر چقدر فکر می کنم نمی فهمم ! آیا میشود به زور اعتقاد به وجود آورد یا اینکه به زور تن پوش کسی را تعیین و اندازه گیری کرد . یا اینکه نمایشگاه زد و به مردم امر کرد که ای ملت اینجوری بپوشید ! این نسخه از کدام تئوری و نظریه نشات می گیرد ؟ اسلام !؟ دین ؟ فرهنگ ؟ حکومت دینی ؟ اسلام ناب محمدی ؟ اسلام ناب آمریکایی ؟ اسلام تولید شده در قرن ۲۱ توسط بعضی ها ؟! کدامش ؟
شاید همه اش !
شاید هم هیچکدام !
بهرحال خوب یا بد ترفند بازی است دیگر ! که باید سرگرم کند جامعه ای را ! که درگیر بنزین و تورم و نان و سهام عدالت (بخوانید صدقه گرفتن از دولت ) و لباس و حتی حیاتی ترین بدبختی هایش شود ! که انقدر مستاصل شود که فرصتی باقی نماند برای درنگ کردن ! که نبیند دنیایی را که خدا برای زندگی کردن اش مهیا کرده و زندانی را که اینها با هزار فقر و فلاکت و عقب ماندگی و بی اخلاقی برایش ساخته اند ! که مبادا فکر کند به چیزهایی که نباید فکر کند ...
یه روزی تو زندگی همه آدمها یه کسی پیدا می شه که وقتی اونو میبینی خودت رو می بازی و شاید هم به تو یه تلنگر می زنه که بیدار بشی که چشمات و باز کنی و ببینی که تو هم می تونی به خیلی بالاتر از اینها دست پیدا کنی ولی تا الان خواب بودی و چشمهات رو بسته بودی بعد اونوقت شروع می کنی به تلاش کردن بعد درهمین حال که داری با تمام سرعت می رونی یکهو می خوری زمین وبعد انگار تمام اون چیزهایی که از خودت ساخته بودی مثل یه چینی روی سرت خورد میشه و تمام اون تکه ها مثل یه آینه تصویر شکست تو رو هزار بار جلوی چشمت به تصویر می کشند و تو هی تلاش می کنی که اونها رو نبینی ولی انگار دو تادست تمام وجودت رو تبدیل به چشم می کنه تا اون عکس های تلخ رو با تمام وجودت سر بکشی و هرگز این تلخی رو فراموش نکنی بعد از مدتی دوباره از جات بلند می شی گریزی از بلند شدن نیست و باید رفت نری باید تن به مرگ بدی و تو که به خیال خودت هنوز اول راهی می گی حالا زوده که بخوام دست از زندگی بکشم و دوباره راه می افتی ولی نمی دونی این بار می خواهی چه کار بکنی و کجا بری و لی با این وجود میری همین جور که میری تمام وجودت رو سرما می گیره و دلت می خواد از اون سرمای گزنده بترکه و هی تلاش می کنی توی اون تکه های شکسته وجودت دنبال یه نقطه امید بگردی با عجله همون طور که داری ذره ذره نفسهاتو به هدر می دی تمام وجودت رو زیرورو می کنی ولی هیچی پیدا نمیکنی می بینی خوردو خاکشیر شدی بعد همه چیز رو ول می کنی و می شینی و تمام روحت رو حس تهی بودن می گیره و به این فکر می کنی که از اول اشتباه کرده بودی که خودت رو مثل اون آدم تصور کرده بودی و فکر می کردی که تو هم می تونی مثل اون به اون بالا بالاها برسی همین جور که نشستی و تمام گذشته ات رو عین یه کتابی که مجبوری دوره کنی با بی حوصلگی ورق میزنی به صفحه هایی می رسی که هرگز توی اونها چیزی ننوشتی و اونها رو جا انداختی و اون وقت شروع می کنی تمام اون اتفاقات رو مو به مو توی اون صفحه ها بدون هیچ دلیلی می نویسی و نا گهان متوجه میشی سر چه چیز پوچی شکستی یک لحظه به این فکر می کنی که واقعا زندگی به همین پوچی و به همین بیخودیه ! همه چیز نابود میشه یعنی آدم واقعا برای یه اتفاق بی ارزشی مثل این میشه تموم زندگیش رو از دست بده ولی باور نمی کنی به خودت میگی نه باید یه راهی باشه شاید بشه ازنو شروع کرد شاید یه راهی برای دوباره شروع کردن باشه اون وقت تموم پنجره های دلت رو باز می کنی و یکهو یک نور خیره کننده وگرم تمام وجودت رو پر میکنه و یخ وجودت رو آب می کنه و تو دوباره قدرت می گیری و بلند می شی ابن بار اون کتابی که صفحات خالیش رو پر کردی باخودت میبری و می فهمی که اشتباه نکرده بودی تو هم می تونستی مثل اون به اون بالا بالاها برسی ومیری به اون افق آرزو هات می رسی ... فقط یادت باشه وقتی رسیدی بهش و لمسش کردی دعا کن کسایی که مثل تو توی اون زندون ناامیدی اسیر می شن راه فرار رو پیدا کنن دعا کن ...
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد...»
.
.
.
