i'm thinking too fast
i'm thinking too far
i'd like to change my point of view
i'm so alone
i make all the people got far from me
but i don't feel lonely
because all is more lovely when they are far,,and when they got close to u
aaaaaaaaaaaaaaa...........
i'm waiting for sth but nothing ever happens and i wonder!
whenever sth happens i think that that's the point to forget being kind and nice to people,,but then i prefer to think nothing ever happens!
this is the best way to not being disappointed of people around me!
nothing will change and nobody will know me!
all of them are the same,,all & all
but i feel good
i feel just pleasure & try and try to not be disappointed:)
این دنیای من است . دنیای خودم ! دنیایی که فقط مال من است . دنیایی که تنهای تنها در آن زندگی می کنم . دنیایی که بزودی در آن می میرم . دنیایی که روزی دوباره در سوی دیگرش زنده خواهم شد ...
پ.ن : به خدااا خیلی دلم میخواد آپ کنم ولی این سرماخوردگیه خفن تعطیلم کرده . به فرت و فرت افتادم اصلا ! نمی دونم چرا یهویی اینجوری شدااا ...
۲) از شدت خواب آلودگی دارم می میرم رسما ! آخه شما بگید آدمی که نذر کنه هر روز نمازشو کنار دریا بخونه و بعدش هم بره تو کف طلوع خورشید و از این حرفها آدم سالمیه از نظر عقلی ؟! من شک دارم به خودم !
۳) فکر می کردم اینجا استراحته ! ولی احیانا اشتباه شد . یعنی همه کارهای باباهه افتاده گردن ما . ایشون هم ۲ روز تشریف آوردن فردا هم میرن جاکارتا ! حالا جاکارتا پایتخت کجاس من هنوز نمی دونم ! ![]()
۴) ترم تابستونی نتونستم بگیرم . یعنی هرچی ارائه شده بود یا پاس کرده بودم یا معارف بود . ۵۰ واحدم مونده . اضا ( ازا ٬ اذا ٬ عضا ٬ عذا ٬ عزا یادم نیس کدومش درسته ! ) گرفتم چه جوری تا سال دیگه تمومش کنم . ارشد هم که نمی تونم بدم . واقعا افتضاحه از نظر درسی ...![]()
۵) یه حرفهایی در مورد ایرانی بودن دارم . و اینکه ایرانی کیه ! و ایرانی الان کجای دنیا ایستاده و مردم دنیا وقتی میشنون ایران چه فکری می کنن ! که الان خوابم میاد و بعدا حتما در یک پست استراتژیک زوایای مختلف اش رو بررسی می کنم براتون .![]()
۶) ساعت ۹ شب ! شبکه دو ! آقای خدمتگزار گفت : « من از این سفرهای استانی کلی خاطره دارم » آقای خدمتگزار مکث کوتاهی کرد . ابروهاشو داد بالا و ادامه داد : « هرجای ایران که رفتم هیچکس هیچ گله ای نداشت » ایشان خندید و یه تکونی به دماغش داد و افزود : « در محرومترین جاها هم مردم شکرگذار بودند ... » ![]()
۷) حسین امروز ساعت ۳ میاد . با اون قیافه تابلو احتمالا حسابی بازرسی اش می کنن ! کلی سوژه خنده میشه این چند روز ![]()
dokhtare: اااا؟؟؟!!
dokhtare: تو چرا اينقدر دير ميفهمي که هميشه حق با منه؟؟
dokhtare: من حتما بايد حرص بخورم تا تو بفهمي
dokhtare: ![]()
mn : are bayad hers bokhori ! goftam ke hame chi kharj dare ! fahmundan be mn hm kharj dare !
mn : ![]()
dokhtare: اخه اگه خرج کني فايده داشته باشه خوبه
dokhtare: اين پروسه فهموندن به تو خيلي هم نتيجه نميده کلا
dokhtare: اين دفعه استثنا بود
dokhtare: ![]()
mn : are hamin ke alan fahmidam khodesh shabihe ye moejeze bood
این رفقای با معرفت ناباب اگه نبودن من چیکار می کردم واقعااااااا ... ![]()
ما آدمها ۱۲ سال تو مدرسه درس میخونیم . اگه بخوایم ادامه بدیم ۷-۸ سال هم تو دانشگاه ! ۲۰ سال تمام از زندگیمونو درس می خونیم که مثلا یاد بگیریم چه جوری زندگی کنیم . ۲۰ سال بقیه اش رو هم ( که مثلا اگه خیلی مرد باشیم باید از صفر شروع کنیم ) شروع می کنیم به کار ! کار ! کار ! پول جمع می کنیم ! کار می کنیم ! دوباره پول جمع می کنیم ! دوباره کار می کنیم ! و این حلقه ادامه دارد ...
بعد ۲۰ سال هم دیگه موهای سفید بهمون اخطار میده که چیزی نمونده و باید غزل مشهور رو بخونی و ...
بعدش چی ؟ میشینیم رو یه صندلی دسته دار چوبی . تکون میدیم خودمونو ! . از لحظات بازنشستگی مون نهایت استفاده رو می بریم و منتظر میشینیم تا اون لحظه به یاد ماندنی برسه و ریغ رحمتو سر بکشیم یه آب هم روش ... این تازه یه دید کلی بود اگه وارد جزییات و دردسرهای روزانه نشیم و همچنین اون جنبه منفی راههای انحرافی و شات داون شدن های زودرس رو در نظر نگیریم !
انگیزه چیه ؟
از زنده بودن ؟
از این همه نفس کشیدن ؟
یعنی خدا ما رو آفرید که درس بخونیم و کار کنیم و بخوریم و بخوابیم و ... بعد هم یه روز همه چی تموم شه !
یا اینکه یه خونه ای رو بسازیم و به سقفش که رسیدیم خداحافظی کنیم و اونو برای بچه ها بزاریم و اونها هم به نوبه ی خودشون جون بکنن و بسازن و بزارن برای بچه هاشون ... ( و داستان همچنان ادامه دارد ... )
حالم بد میشه از اینجوری دیدن . هر چند تو نگاه اول چیزی غیر از این نمی بینی ...
یا زردیه تصور زیبای کودکی
باور کنیم که به هیچ وجه آسان نبود
فهمیدن نتیجه ی این بازیه سیاه
با تلخی لحظات پس از شکست
باور کنیم که موعد مرگی دوباره بود
آن لحظه ها که از پس خواب خزان گذشت
با سردی و سکوت و فرار همیشگی
باور کنیم که وعده دیدار یار بود ...
( ۱۱ تیر ۸۶ - ساحل جمیرا )
۴شنبه بلیط ام خیلی راحت تر و بی دردسرتر از اونی که فکرشو می کردم اوکی شد . خودم هم نفهمیدم چی شد . ۳شنبه امتحانه تموم شد . ۴ شنبه احساس کردم دیگه حوصله هیچی رو ندارم .در نتیجه ۵شنبه صبح بر می گردم خونه ! یکی نیس بگه تو این گرمای دبی میخوای بری چه غلطی بکنی . اونم تنهایی ! جالبیش اینه که مامان شنبه هفته پیش برگشت ایران . بابا هم قراره امشب (پنج شنبه) برگرده . اونوقت من صبحش تازه دارم میرم ! آخر برنامه ریزی ام دیگه ! آره !؟؟؟ نه ! میخوام بگم حتی مامان هم دیشب تو آخرین لحظات گفت برو ! قاطی کردی حسابی ! بهم ریخته ای ! باید استراحت کنی ! راس میگفت . مادرها همیشه از بقیه زودتر می فهمن و حتی دقیقتر ...
صبح حسین منو گذاشت فرودگاه . تازه قرار شد ماشین ام برگردونه پارکینگ ! کارت سوخت رو هم دادم بهش ! نره بنزین ام رو دودر نزنه شانس آوردم ! : دی شوخی می کنم . پسر خوبیه ! زحمت ما هم افتاد گردنش .
تو صف بازرس گذرنامه اصلا استرس ندارم . دیگه اون فکر همیشگی ای که به این شکل بود که الان افسر میگه آقا شما نمی تونی خارج بشی برگرد برو خونه ذهنم رو مشغول نمی کنه ! نمی دونم چرا حس میکنم این رفت و آمدها واسم عادی شده . باید باور کنم که خونه ام اونجاس و من تو ایران یه غریبه ام . چیزی که تو این ۵-۶ ماه به خوبی تونستم حس اش کنم .
بگذریم . تو هواپیما همه چیز خوب پیش میره . اندفعه شانس ام خوب بود تونستم ابرها رو از چند بعد ببینم . یه آرامشی دست داد از همون نوعی که مسعود قبلا برام تعریف کرده بود . توی هواپیما دکتر روستا رو دیدم . یکی از اساتید دانشگاه شهید بهشتی و احوالپرسی خوبی کردیم که کلی بهم چسبید .
بیشتر به این فکرم که این روزا که دیگه حالا توی خونه ام و تنهام رو چه جوری بگذرونم . به فکر کردن . به آرامش . به شعر گفتن و نوشتن . یا ... یه مدل دیگه ! نمی دونم . البته حسین قول داده ۳شنبه بیاد تا ببینیم چی میشه . فعلا که هواپیمای ما در فرودگاه دبی به زمین نشست ...