تبليغاتX
سه نقطه
چهارشنبه سی ام خرداد 1386
چند ثانیه بعد از بحران
توی کتابخونه مرکزی درس میخونیم . از ۸صبح تا ۱۰ شب .  امروز دقیقا شاید نزدیک دهمین روز باشه . شاید هم بیشتر . حسابش دستم نیست . شبیه درس خوندنهای کنکور شده و همینش برام قشنگه . ضمن اینکه نمی دونم چرا اصلا واسم خسته کننده نیست . شاید بیشتر به خاطر این باشه که با بچه ها خوندن یه لطف دیگه ای داره .

امتحانهام رو تا الان خوب دادم . بجز یکی اش که یه خورده قرمزه وضعیتش ! بقیه اش اوکیه تا ببینیم چی میشه .

جدای از فضای درس فکر می کنم تو جاهای دیگه دوباره داره بحران شروع میشه . چیزی که شاید بود و چشمم رو روش بسته بودم و حالا دارم حس اش می کنم و از حس کردنش یه حالت خاص بهم دست میده . یه چیزی که تعریف کردنی نیست . حسی که توش میدونی وضعیت سبز نیست ولی عین خیالت نیست و همین قشنگ اش کرده .

توی این مدت روزی نبوده که به فکرش نباشم اصلا روز چیه تو بگو یه ساعت ! همه میگن اشتباه می کنم . همه میگن آخر عاقبت اش معلوم نیست . همه میگن ارزش اش رو نداره . ولی من محکم ایستادم و میگم نه ! هر جوری هست تا آخرش میرم . حالا هرچی میخواد بشه بشه . هرچی باشه باعث شده خیلی تغییر کنم . باعث شده خیلی چیزا عوض بشه . خیلی کارها کنار گذاشته بشه یا شروع بشه . چیزایی که فکرش رو نمی کردم حالا خیلی راحت تغییر کرده و من همینطور با تعجب نشستم و دارم نگاه می کنم که واقعا چی شد ؟! آخه جه جوری ؟! مگه میشه ... فعلا که شده .

راستی یه چیزی ! من شخصی می نویسم . برای خودم هم مینویسم . میتونی نخونی که خسته نشی ! ولی وبلاگ همه تون میام . خیالی نیس ! فعلا !  

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 19:49 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386
نور !
گفت که اگه انسانیت ات رو ثابت کنی از تاریکی میارنت تو روشنایی !

 گفت که اگه بیای تو روشنایی تازه میتونی چشمهات رو باز کنی و واقعا ببینی !

گفت که توی نور ایستادن به همین راحتی ها هم نیست ! می سوزی بدون اینکه خودت بفهمی ! 

گفت که با همه سختی هاش حتی یه لحظه حس کردن اش به همه راحتیه تاریکی ها می ارزه ...   

نوشته شده توسط سه نقطه در 0:30 | | لینک به این مطلب
شنبه نوزدهم خرداد 1386
دوستت دارم !
خیال تو باعث شده

از هر گناهی بگذرم

تو فصل پاییز دلم

اسم بهار رو ببرم

حرفهای تو به گوش من

نغمه ی آشنا میده

کی فکر میکرد که این صدا

دیوونه رو شفا میده

رویای تو

تو ذهن من

تصویر قرمز رنگیه

شاید واسه همینه که

خوابم به این پر رنگیه

اشکهام رو پنهان می کنم

از حلقه ی ناز چشات

آروم می گم دوست دارم

دلت بخواد دلت نخواد ...

 ( هشتم خرداد  ۱۳۸۶ -  زیر بارونه بزرگراه صدر )

نوشته شده توسط سه نقطه در 21:31 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
َabout my dream's
فکر می کنم همین موقع ها بود . البته همین موقع ها که نه ! ۸ ساله پیش ! ولی تو همین روزا .

هوا شاید یه خورده گرم بود . توی اون دشت افسانه ای (که الان واسم مثل یه رویاست ! ) آروم حرکت می کردیم . دخترک و پدر و مادرش هم همراهمون بودند . نور آفتاب که به موهای طلایی فرفری اش می خورد یه زیبایی و معصومیت خاصی رو توی صورتش ایجاد می کرد . هنوز صدای « مِش مِش » گفتن های مادرش تو ذهنمه . بعدش رفتیم اقلیم التفاح ٬ ٬صیدا ٬نبطیه و نهر لیطانی و ... و اونها با نهایت گرمی از ما پذیرایی کردن .

نزدیکهای یکسال از جنگ ۳۳ روزه می گذره . « مِش مِش » که تا سال پیش احتمالا واسه خودش خانومی شده بود دیگه بین ما نیست . همینطور پدر و مادرش . از اونها برای ما فقط چندتا عکس باقی مونده ... همین وبس !   

اون روزها برای من مثل یه خاطره تکرار نشدنی یا شاید یه چیزی که الان تبدیل شده به یه آرزو باقی مونده . یه آرزوی دست نیافتنی . یه چیزی که هنوز هم که هنوزه توی رویاهام می بینمش و اعتراف می کنم بعضی موقعها به هیچ وجه دوست ندارم اون رویاها تموم شه و من برگردم به این دنیای مثلا واقعیه عوضی ! 

پ.ن : انقدر تست حساب صنعتی زدم که رسما قیافم شده شبیه این حسابدارا ! اونم از نوع بگیرش !

پ.ن ۲ : امروز اومدم دانشگاه . خب اینجا حداقل فکرت اینور اونور نمی ره وقتی می بینی همه میخونن تو هم میخونی . دیگه اینکه دارم روی یه مدل فلسفه زندگی جدید فکر می کنم . احتمالا حسابی به سرم خواهد زد در آینده نزدیک !

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 14:32 | | لینک به این مطلب
شنبه دوازدهم خرداد 1386
جاااااان ؟! من چی شدم الاااان ؟! :)
نمی دونم الان ضایع شدم یا نه ! واسم مهم نیس . بیشتر از هرچیزی برام این مهم بود که واقعا چیزی که تو دلم بود بگم و راستش رو هم گفتم .

و بی خیال که چی شد ...

فکرشو بکن ! چند روز وقت بزاری هی بری بیای مثل این امنیتی ها تعقیب کنی تو بارون بری تا پاسداران ! برای چند ثانیه ای که اولین ثانیه های این جور احساسها واسه توئه ! و یه جوابی بشنوی که گیج ات کنه ...

بعدش تنها احساسی که داشتم یه جور خستگی بود . به جای خونه خودم رفتم خونه یکی از دوستها ! ۲ شب گفتیم و خندیدیم شاید این خستگی فراموش بشه . بعدش هم ۲ روز پشت سر هم هر روز ۳۰۰ کیلومتر کوبیدم رفتم طالقان و برگشتم . رفتم تو دشتهای خوشگل و سبز اونجا واسه خودم شعر گفتم و مطلب نوشتم و دفتر تموم کردم . همون کارایی که این روزا شده شریک تنهایی های یه آدم دیوونه ...

اشکالی نداره ! من که کم نمی یارم ! حالا بچرخ تا بچرخیم خانوم ...

نوشته شده توسط سه نقطه در 15:1 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفتم خرداد 1386
(/\)
امروز بعد از کلاس باهاش حرف زدم . در حد یه تشکر ساده . نمی دونم چرا انقدر ازش خوشم اومده . خدایا آخر عاقبت ما رو ختم به خیر بفرما !
نوشته شده توسط سه نقطه در 17:26 | | لینک به این مطلب
شنبه پنجم خرداد 1386
20 + 1 = 21
بیست و یک سال گذشت

پر صدا پر سرعت

با هیاهوی نفس های بهار

با افق های رها از محنت

با خیال راحت

بیست و یک سال گذشت

ابرها باریدند

لحظه ها از پس هم دست به دست

بی صدا رقصیدند

بی خبر در طلب راستی رویاها

میوه ها را چیدند

بیست و یک سال گذشت

مصرع شعر من انگار از امروز دگر

رنگ غم می گیرد

رنگ یک حسرت کور

رنگ تاریکی ها

رنگ خارج شدن از هاله نور

شادی کودکی ام این روزها

شده یک خاطره از دنیای دور

یا که یک قطره از آب شیرین

تک و تنها شده در دریای شور

بیست و یک سال گذشت

من به خود می نگرم

چیزی انگار درونم به بلندای خیال

شعر آشفته این حال خزان می خواند :

« سر فرو برده و مبهوت و خرامان در خویش

فارغ ار حال خود و مست و رها از کم و بیش »

پر صدا پر سرعت

بیست و یکسال گذشت ...

 

( چهارم خرداد ۱۳۸۶ -  ثانیه های تولد )

 

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 16:8 | | لینک به این مطلب