
سه روز پس از اعلام دستیابی ایران به فرایند تولید صنعتی سوخت هسته ای توسط محمود احمدی نژاد ، روزنامه جام جم كه توسط صداو سیمای جمهوری اسلامی ایران منتشر می شود در اقدامی شگفت انگیز ، تصویری مونتاژ شده از انیشتین ،دانشمند معروف فیزیك هسته ای ،را در میانه یك مقاله علمی منشر كرد كه در آن ،به تلاش های رییس جمهور ایران در دفاع از حقوق هسته ایران ، توهین شده است .
این مقاله درصفحه ۱۵ ضمیمه "سیب" روزنامه جام جم منتشر شده است .
در تصویر به كار رفته در شماره دیروز جام جم ، آلبرت انیشتین در حال نوشتن مطلبی بر روی تخته سیاه است كه در نگاه نخست به نظر می رسد متنی انگلیسی بر روی آن نوشته شده است ولی متن واقعی كه با حروف انگلیسی ولی با جمله بندی فارسی بر روی تخته دیده می شود، چنین است:عجب غلطی كردم این اتم و اینا رو راه انداختم!!بابا محمود جون بی خیال شو جون من!
با توجه به اینكه در نظر اول این مطلب به چشم نمی آید ، احیاناً مسؤول صفحه ، با جست وجوی اینترنتی و یافتن این عكس از انیشتین ، آن را بدون دقت كافی در جزئیات، به كار برده است .
با این حال به نظر می رسد این مسأله می تواند برای جام جم ، تبعاتی را به دنبال داشته باشد به ویژه آن كه پرونده هسته ای ایران در مرحله بسیار حساسی قرار دارد و هر اقدامی كه به نحوی القاء كننده بروز اختلاف در میان مسوولان بخش های مختلف حكومتی است ، می تواند مورد سؤال و ابهام قرار گیرد.
همچنین ، این مسأله نشان می دهد كه در پرتیراژترین روزنامه ایران(به ادعای خود جام جم) تا چه اندازه دقت و نظارت وجود دارد!
منبع : سالهای دور از خانه
تموم فکرا رو بیرون می کنه از باورم
خیلی وقت گذشته اما ٬ چرا من یاد تو ام ؟
تو خودت بگو چیکار کردی که من ٬ هنوز گرفتار تو ام ؟
از همون لحظه خوبی که چشام چشمهات رو دید
دیگه تو نگاه هیچکسی نگاهی مثل تو ندید
گفتن جمله اول با خجالت و صداهای یواش
دل به دریا زدن و تمام اضطراب و سختی هاش
اگه باور بکنی میخوام بگم هرچی که بود
برای این دل من قشنگترین خاطره بود
این روزها هرجا میرم بی اختیار در می زنم
به تموم جاهایی که با تو رفتم بی خودی سر می زنم
می شینم یه گوشه ای عکس ات رو می زارم جلوم
توی ذهنم نقشی از لحظه آخر می زنم .
( نوزدهم فروردین ۱۳۸۶ - سر کلاس مدیریت منابع انسانی- تهران )
پ.ن : همینجا از تمامی عزیزانی که نشون دادن ادبیات فارسی و املا شون خوبه کمال تشکر رو دارم !
پ.ن ۲ : خیلی بی احساسید ! :دی
پ.ن ۳ : هیچی !
![]()
و دمی چند چشم می دوزم
بر غوغای درون
بر جدال سپاهیان سپید و سیاه
و با اندوه تمام ٬ لبخند می زنم
بر تیرگی آسمان و سنگینی تقارن خورشید وماه
دشتی که در مقابل چشمان بهت زده ام
تاریک می شود
بی روح می شود
با بانگ بازدم اهریمنان ٬ خاموش می شود
فریاد ناباوری ام این سکوت را می شکند
در وسعت دشت انگار ٬ در جستجوی گذشته ها سر می افکند
در جستجوی آن رزم آوران رشید
که بر اسبان سپید
در دل این سرزمین
نقش روشنی می زدند
در جستجوی آن صفهای طولانی
که با سلاحی از ستیغ های نورانی
دل تاریکی ها را می شکافتند
و در جستجوی یگانه بانویی
که عطر نفس های یاس گونه اش
دشتهای سرزمین مادری ام را
سخت در آغوش گرفته بود ...
( دهم فروردین ۱۳۸۶ - غروب خورشید - دبی )
« این گرون شدن بنزین یه خوبی هم داره !
دوستی ها رو محکم تر می کنه .
آخه پیاده روی رو بیشتر میکنه .
متقاضیه mp3 player هم بیشتر میشه .
لذت بردن از بارون هم عمیقتر میشه ... »
« تصویربرداری شده از نوشته های یکی از بروبچز ۳۶۰ ای ! »
مثلا روز آخر سال بود ! میرم برج العرب . همون نزدیکه . میرم تو با این فکر که مثلا اینجا دیگه آخرشه ! اه ! اصلا خوشم نیومد . خیلی فوق العاده نبود . حتی من فکر می کنم عمرا به پای قصرالضیافه ی سعودی ها نمی رسید . این اماراتی ها هم بی خود دلشونو به چه چیزایی خوش کردن . فقط از آسانسورش خوشم اومد اونم به خاطر سرعت زیادش که باعث میشد تو ارتفاع یه دفعه گوش آدم بگیره !
مثلا روز آخر سال بود ! تو اسپینس مثل زنهای خونه دار دارم میچرخم و خرت و پرت واسه فردا صبحونه میخرم . خیلی عجیبه . این همه چیزای خوب هست ولی ابدا علاقه ندارم حتی نزدیکشون بشم .
مثلا روز آخر سال بود ! اینترنت خونه قطع شده ! اه گند زدم به این اتصالات که یدونه سرویس درست حسابی هم نداره . تقصیر این هندیها است دیگه . ارواح شکمشون مهندسن !
مثلا روز آخر سال بود ! اصلا حال نداشتم به سوالهای اینهمه مهمون جواب بدم ! خوب مگه زوره ! مخصوصا چندتا بچه ی سرتق که هرچی بگی میشه سوژه دلقک بازی شب سال نو شون !
چند ساعت به تحویل سال مونده بود ؟ شاید شیش ساعت و سی و چند دقیقه مثلا به وقت اینجا . ااااا ! یعنی واقعا تموم شد ؟ دوست دارم برم نزدیک ساحل . خوب اینجوری شاید بهتره .
خوب اصلا بشه . مگه چی میشه ؟ این قراردادهایی که ما آدمها درست کردیم و گرنه امروز با فردا چه فرقی می کنه ؟
خوب فرق داره داره دیگه . بالاخره حداقل اش اینه که تو میدونی یه دوره جدیدی رو داری شروع می کنی و یه دوره قدیمی پرونده اش بسته شده . میتونی بدون اینکه از گذشته سایه ای تو ذهنت باشه یه رسم و رسومات جدیدی رو شروع کنی . میتونی همه چیو عوض کنی ...
اه ! شت ! باز هم شروع کردی ! خودتم میدونی که هیچی عوض نمی شه ! مرد حسابی ! تو ۴ تا دونه عادت مسخره و پیش پا افتاده ات رو که اگه مردم بدونن مثل چی مسخره ات می کنن یکساله میخوای تغییر بدی نمی شه ! اونوقت میخوای تو یه شب بشینی جلوی دریا تمرکز کنی که مثلا از فردا که سال تحویل شد دیگه من شدم یه آدم دیگه ! زرشک !
اممممممم ! ضد حال ! خوب اگه واقعا هم نمی تونی حداقل پیش خودت بگو می تونم ! حداقل اعتماد به نفس ات رو پیش خودت خراب نکنن . بعدش هم . هفت خان رستم که نیس ! بالاخره یه راهی داره دیگه . کار که نشد نداره .
خوب راهش چیه مثلا ؟
راهش شاید این باشه که نگاهتو عوض کنی . شاید این باشه که بجای اینکه همه اش غصه مشکلات رو بخوری از اون چیزایی که مشکل نیستن لذت ببری ...
بیشتر موقعها وقتی میام کنار دریا اون پسر جوون بحرینی دوچرخه سوار رو که چای و نسکافه میفروشه می بینم . معمولا عصرها اونجاس . تو ساحل می گرده . هر وقت می بینمش در حال خوندن و خندیدنه . شاید بسختی روزی ۵۰ درهم در بیاره ولی همیشه شاده . بهش حسودیم میشه ! باور کن ! خیلی هم حسودیم میشه ...
