تبليغاتX
سه نقطه
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
سال نو مبارک !
چون میدونم دیگه وقت نمیشه بیام واسه همین زودتر عید رو به همه دوستای گلم تبریم می گم و امیدوارم هر جا هستن سال خوبی رو تو زندگی شون استارت بزنن ! و همیشه شاد و پرانرژی و پر تحرک و سالم و سلامت باشن !

سر سفره هفت سین تو اون لحظه های تحویل سال ما رو هم از دعای خودتون بی نصیب نذارید !  ضمنا هرچی عیدی می گیرید درصد ما فراموش نشه !  

نوشته شده توسط سه نقطه در 13:10 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
ترمینال
دوباره یه روز خفن آفتابی با هوای گرم و مرطوب اینجا مخلوط شده و محصول اش شده یه باد شرجی که میخوره توی صورتم .

دیروز واقعا خسته شدم . یعنی تا حالا اینجوری مسافرت نکرده بودم . ۵ صبح رسیدم فرودگاه امام . ۶ پریدم . ۸ روی شهر بودیم و من فرودگاه رو با دو تا چشمهام می دیدم و می شنیدم که خلبان میگه به ما اجازه فرود نمی دن ! ساعت ۱۰ دوباره برگشتیم به فرودگاه امام . مسافرا از ناراحتی دری وری می گفتن ! بعدش هم تا ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهر تو سالن ترانزیت با مسافرای ۴ تا پرواز هما و آسمان و ماهان و الامارات نشستیم گل گفتیم و شنفتیم و از بی حوصله گی برای هم جوک گفتیم ! با اون مهندسه آلمانی رفیق شدیم و نوت بوک اش رو کار گرفتیم تا از وایرلس مفتی فرودگاه امام نهایت استفاده رو ببریم ! دیگه اینکه خراب شدیم سر هواپیمایی که یالا از ما پذیرایی کن ! دیگه اینکه کلی رفیق اماراتی و ایرانی پیدا کردیم ! دیگه اینکه یه خروار اطلاعات در مورد کشورهای دیگه و زندگی و این جور حرفها رد و بدل کردیم ! دیگه اینکه کلی کافی شاپ سالن ترانزیت رو ریختیم به هم ! خوب ناسلامتی زندانی بودیم دیگه حق خروج نداشتیم خب ! و در نهایت اینکه سفر ۱:۴۵ دقیقه ای ما ۱6 ساعت طول کشید ! ولی عیب نداره ! خاطره ای شد واسه خودش ! دیروز به یاد فیلم ترمینال تام هنکس هر غلطی دلمون خواست تو فرودگاه کردیم !   

احساس خوبی دارم ! بعد از ۲ سال اولین باره که ۵ نفری دور هم جمع شدیم . فکرشو بکن ! یه خانواده کامل !  هیچکی کم نیس که هر وقت دور هم نشستیم بگیم آخ دلم واسش تنگ شده !  این موضوع حس خیلی خوبی بهم میده . یه جور بازگشت به اون دوران بچگی و دور هم بودن !

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 11:58 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
مثل یه خواب کوتاه اومد و رفت ...
من اینجام ؟ کجا ؟ همونجایی که همیشه میومدم و میرفتم .

 اونها چی ؟ اونها هم همونجان . همونجایی که همیشه میومدن و میرفتن .

 پس چرا هیچی نمیشه ! چرا هیچ برخوردی پیش نمی یاد . چرا صدای هیچکس در نمی یاد ؟

 شاید واسه خاطر اینکه من ساکتم . یا اینکه چشمهام و بستم . گوشهامم مصدود کردم و فقط دارم حرفهای خودم رو می شنوم .

عوضش امشب تو فرودگاه همه چی تموم میشه ! مثل یه خواب ۶ ماهه . شایدهم بیشتر . شاید هم خیلی بیشتر ...

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 15:19 | لینک به این مطلب
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385
عقربه ثانیه شمار خوشگل ساعت دیواری گوشه اتاق !
عقربه ثانیه شمار از ۳ گذشت و رسید به ۶ ٬ توی ذهنم آروم پرده های زندگی سنتی رو ورق زدم . از صمیمیت های بی حد و حصری که می شد خیلی راحت و بی تکلف احساسش کرد . بدون خیلی از چشمداشتها . محبتی که شاید کسی براش قیمتی تعیین نمی کرد و آدمها هم ابراز کردن اش رو نوعی خرج کردن محسوب نمی کردند .

عقربه ثانیه شمار سریعتر از اونی که فکرش رو بکنم از ۹ گذشت . پرده های سنت خود به خود پاره شد . دیوارها ضخیم تر شد . ولی نه اونقدری که قرار بود بعدا بشه . رفت و آمدها کمتر شد . تلفن شد یه وسیله مفید و پراستفاده و شاید ضروری . هرکی دلش تنگ می شد فوری چند تا شماره می گرفت و رفع دلتنگی می کرد . به همین سادگی .

کم کم عقربه ثانیه شمار هم تبدیل شد به نمایشگر دیجیتال . شماره های ۵۹ ٬ ۰۰ ٬ ۰۱ بسرعت پشت سرهم روی LCD ظاهر شد . حالا دیگه روی سینمای خانگی ذهنم به وضوح هرچه تمامتر تصویرها تغییر کردن . دیوارهایی که قرار بود بخاطر privacy یه خورده ضخیم بشن ٬ ضخیم و ضخیم تر شدن . آدمها هم بی تفاوت تر . حالا دیگه تلفن همراه و ایمیل می شه وسیله رفع دلتنگی . مامان بزرگ و بابابزرگ و حتی پدر و مادر میشن آدمهایی که باید سالی یه بار دیده بشن . تازه دوری و دوستی هم عینی تر میشه . محبت کردن و رفاقت میشه جزئی از هویت هر فرد که فقط تو معامله های دوستی باید مثل پول خرجش کرد . اینا همه شون میشه صحنه هایی از وضعیت عاطفی آدمها توی دنیای مثلا مدرن . نمی دونم . من که ترجیح میدم توی این کشمکش سنت و مدرنیته فقط به همون عقربه خوشگل ثانیه شمار ساعت دیواری گوشه اتاق نگاه کنم .

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 18:53 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هشتم اسفند 1385
درس برف درس برف درس برف
آخ چه حالی میده ۱ ساعت درس بخونی ۱ ساعت اینترنت بروز کنی دوباره ۱ساعت درس بخونی دوباره اینترنت ... تازه وسطش هم بشینی با بچه ها تخمه بشکنی خاطره تعریف کنی تازه همه اینارو بزار بغل یه برف ناز ... به این میگن یه زندگی بی خیالی دانشجویی .

دو سه روز پیش یه صحنه باحال دیدم . اونم تلاش چندتا از گلدکوئیستی ها واسه پرزنت کردن یکی از دوستهام بود  . باورم نمی شد اینها هنوز هم دارن کار می کنن . واقعا چقدر اقتصاد ما افتضاحه که یه عده واقعا فکر می کنن میتونن از این راهها یه شبه پولدار بشن . نکته جالبش این بود که روشهاشون هم عوض نشده . باز هم همون قصه ی قدیمی دختر خوشگله و یه نگاه عاشقانه و یه آدم بیچاره ای که تا یه دختر میبینه عقلش رو از دست میده و پولهاش رو میریزه رو میز !

یادمه یه بار واسه همین جلسه های مسخره یه جا دعوت شدم . یه خونه تو محله خودمون نزدیکهای هرمزان بود . ۲تا از همین دخترا نشسته بودن و چندتا از این پسرای عحق وجق . رفیق بیچاره ی من همینجوری خر شده بود دیگه . تازه به منم گفته بودن میخوایم در مورد کار اقتصادی صحبت کنیم . ما هم گفتیم حتما میخوان کارخونه بزنن یا اینکه تو بازار یه تحرکی بکنن . وقتی رفتم تازه فهمیدم قضیه چیه . حالا منو بگو دیدم هرچی بحث می کنم ول کن نیستن . آخرش گفتم اصلا آب پاکی رو بریزم رو دستت  من بابام یه کارمند ساده بازنشسته است . اینجا هم که هستیم اجاره ایه ! هیچی هم پول نداریم .فقیریم . خیالتون راحت شد   بیچاره ها یه دفعه قاطی کردن گفتن اه اه برو وقتمونو نگیر

بعد التحریر :

فردا قراره بریم پینت بال . از الان دارم خودمو واسه آه و ناله کشیدن بعضیا آماده میکنم ! فقط خدا بهشون رحم کنه اگه اینجا رو می خونن خودشونو به مریضی بزنن نیان ! من از الان هشدار بدم که میخوام خاطره تابستون رو زنده کنم . اونم آخرین بازی ای که رفتیم ! مخصوصا اونی که قرمزی اش تا یه هفته رو بدن بعضیا مونده بود ! (امیر پیرهنتو بکش پایین !)    

 

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 17:34 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفتم اسفند 1385
چه هوای خفنی !
این ۲-۳ روز دارم برای اولین بار مثل یه دانشجوی واقعی درس می خونم . نمی دونم شاید به خاطر این پتانسیل ای باشه که توی این ۸ ماه دوری از درس درونم بوجود اومده .

مسافرت خیلی حال داد . کلی خستگی ام در رفت . ذهنم باز شد . برنامه این ۶ ماهه رو ریختم . یه برنامه جامع که همه چی توش هست . و بنابر یه عادت قدیمی هر ۶ ماه یه بار همه چیز رو استپ می کنم و از اول یه چیز نو می نویسم . معمولا آخرین روزهای برنامه قدیمی و اولین روزای برنامه جدید مقارن میشه با یه خلوت یا مسافرت تا بشه راحت همه چیز رو تجزیه تحلیل کرد .

جدای از همه این حرفها این مسافرت یه خوبی دیگه هم واسم داشت و اون اینکه چند نفر رو خیلی راحت از زندگی ام حذف کردم . فکرشو بکن . تو یه چشم بهم زدن . و الان بخاطر این موضوع خوشحالم . خیلی خوشحالتر از هر موقع دیگه .

میخواهم برای تعطیلات بلیط اوکی کنم . ولی همه پروازها پره . الان دقیقا مثل این بر باد رفته ها نشستم دارم فکر می کنم که عید رو چیکار کنم ... !

هوای دانشگاه امروز حسابی توهم بود . انقدر مه زیاد بود که جلوی پاهات رو نمی دیدی . خیلی منظره جالبی بود .

همونطور که پیش بینی می کردم تحریمهای اجتماعی انسانی فرهنگی اقتصادی و غیره و غیره و غیره تمامش علیه ام تصویب شد . کلید خونه مون رو بهم نمی دن گفتن باید به زور بری خونه مامان بزرگت ! ماشین نازنین ام رو هم ازم گرفتن ! همه وسایلم و حتی کامپیوترم هم مونده اونور ! ولی نمی دونم چرا اصلا واسم مهم نیس . یعنی شاکی نیستم . بالاخره یه چیزی میشه دیگه . خدا بزرگه . فعلا فقط درس ! بچه مثبت شدم ! نه !؟ 

نوشته شده توسط سه نقطه در 16:44 | | لینک به این مطلب