سر سفره هفت سین تو اون لحظه های تحویل سال ما رو هم از دعای خودتون بی نصیب نذارید ! ضمنا هرچی عیدی می گیرید درصد ما فراموش نشه !
![]()
![]()
![]()
![]()
دیروز واقعا خسته شدم . یعنی تا حالا اینجوری مسافرت نکرده بودم . ۵ صبح رسیدم فرودگاه امام . ۶ پریدم . ۸ روی شهر بودیم و من فرودگاه رو با دو تا چشمهام می دیدم و می شنیدم که خلبان میگه به ما اجازه فرود نمی دن ! ساعت ۱۰ دوباره برگشتیم به فرودگاه امام . مسافرا از ناراحتی دری وری می گفتن ! بعدش هم تا ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهر تو سالن ترانزیت با مسافرای ۴ تا پرواز هما و آسمان و ماهان و الامارات نشستیم گل گفتیم و شنفتیم و از بی حوصله گی برای هم جوک گفتیم ! با اون مهندسه آلمانی رفیق شدیم و نوت بوک اش رو کار گرفتیم تا از وایرلس مفتی فرودگاه امام نهایت استفاده رو ببریم ! دیگه اینکه خراب شدیم سر هواپیمایی که یالا از ما پذیرایی کن ! دیگه اینکه کلی رفیق اماراتی و ایرانی پیدا کردیم ! دیگه اینکه یه خروار اطلاعات در مورد کشورهای دیگه و زندگی و این جور حرفها رد و بدل کردیم ! دیگه اینکه کلی کافی شاپ سالن ترانزیت رو ریختیم به هم ! خوب ناسلامتی زندانی بودیم دیگه حق خروج نداشتیم خب ! و در نهایت اینکه سفر ۱:۴۵ دقیقه ای ما ۱6 ساعت طول کشید ! ولی عیب نداره ! خاطره ای شد واسه خودش ! دیروز به یاد فیلم ترمینال تام هنکس هر غلطی دلمون خواست تو فرودگاه کردیم !
احساس خوبی دارم ! بعد از ۲ سال اولین باره که ۵ نفری دور هم جمع شدیم . فکرشو بکن ! یه خانواده کامل !
هیچکی کم نیس که هر وقت دور هم نشستیم بگیم آخ دلم واسش تنگ شده !
این موضوع حس خیلی خوبی بهم میده . یه جور بازگشت به اون دوران بچگی و دور هم بودن ! ![]()
اونها چی ؟ اونها هم همونجان . همونجایی که همیشه میومدن و میرفتن .
پس چرا هیچی نمیشه ! چرا هیچ برخوردی پیش نمی یاد . چرا صدای هیچکس در نمی یاد ؟
شاید واسه خاطر اینکه من ساکتم . یا اینکه چشمهام و بستم . گوشهامم مصدود کردم و فقط دارم حرفهای خودم رو می شنوم .
عوضش امشب تو فرودگاه همه چی تموم میشه ! مثل یه خواب ۶ ماهه . شایدهم بیشتر . شاید هم خیلی بیشتر ...
عقربه ثانیه شمار سریعتر از اونی که فکرش رو بکنم از ۹ گذشت . پرده های سنت خود به خود پاره شد . دیوارها ضخیم تر شد . ولی نه اونقدری که قرار بود بعدا بشه . رفت و آمدها کمتر شد . تلفن شد یه وسیله مفید و پراستفاده و شاید ضروری . هرکی دلش تنگ می شد فوری چند تا شماره می گرفت و رفع دلتنگی می کرد . به همین سادگی .
کم کم عقربه ثانیه شمار هم تبدیل شد به نمایشگر دیجیتال . شماره های ۵۹ ٬ ۰۰ ٬ ۰۱ بسرعت پشت سرهم روی LCD ظاهر شد . حالا دیگه روی سینمای خانگی ذهنم به وضوح هرچه تمامتر تصویرها تغییر کردن . دیوارهایی که قرار بود بخاطر privacy یه خورده ضخیم بشن ٬ ضخیم و ضخیم تر شدن . آدمها هم بی تفاوت تر . حالا دیگه تلفن همراه و ایمیل می شه وسیله رفع دلتنگی . مامان بزرگ و بابابزرگ و حتی پدر و مادر میشن آدمهایی که باید سالی یه بار دیده بشن . تازه دوری و دوستی هم عینی تر میشه . محبت کردن و رفاقت میشه جزئی از هویت هر فرد که فقط تو معامله های دوستی باید مثل پول خرجش کرد . اینا همه شون میشه صحنه هایی از وضعیت عاطفی آدمها توی دنیای مثلا مدرن . نمی دونم . من که ترجیح میدم توی این کشمکش سنت و مدرنیته فقط به همون عقربه خوشگل ثانیه شمار ساعت دیواری گوشه اتاق نگاه کنم .
دو سه روز پیش یه صحنه باحال دیدم . اونم تلاش چندتا از گلدکوئیستی ها واسه پرزنت کردن یکی از دوستهام بود . باورم نمی شد اینها هنوز هم دارن کار می کنن . واقعا چقدر اقتصاد ما افتضاحه که یه عده واقعا فکر می کنن میتونن از این راهها یه شبه پولدار بشن . نکته جالبش این بود که روشهاشون هم عوض نشده . باز هم همون قصه ی قدیمی دختر خوشگله و یه نگاه عاشقانه و یه آدم بیچاره ای که تا یه دختر میبینه عقلش رو از دست میده و پولهاش رو میریزه رو میز ! ![]()
یادمه یه بار واسه همین جلسه های مسخره یه جا دعوت شدم . یه خونه تو محله خودمون نزدیکهای هرمزان بود . ۲تا از همین دخترا نشسته بودن و چندتا از این پسرای عحق وجق . رفیق بیچاره ی من همینجوری خر شده بود دیگه . تازه به منم گفته بودن میخوایم در مورد کار اقتصادی صحبت کنیم . ما هم گفتیم حتما میخوان کارخونه بزنن یا اینکه تو بازار یه تحرکی بکنن . وقتی رفتم تازه فهمیدم قضیه چیه . حالا منو بگو دیدم هرچی بحث می کنم ول کن نیستن . آخرش گفتم اصلا آب پاکی رو بریزم رو دستت من بابام یه کارمند ساده بازنشسته است . اینجا هم که هستیم اجاره ایه ! هیچی هم پول نداریم .فقیریم . خیالتون راحت شد
بیچاره ها یه دفعه قاطی کردن گفتن اه اه برو وقتمونو نگیر ![]()
بعد التحریر :
فردا قراره بریم پینت بال . از الان دارم خودمو واسه آه و ناله کشیدن بعضیا آماده میکنم ! فقط خدا بهشون رحم کنه اگه اینجا رو می خونن خودشونو به مریضی بزنن نیان ! من از الان هشدار بدم که میخوام خاطره تابستون رو زنده کنم . اونم آخرین بازی ای که رفتیم ! مخصوصا اونی که قرمزی اش تا یه هفته رو بدن بعضیا مونده بود ! (امیر پیرهنتو بکش پایین !)
![]()
مسافرت خیلی حال داد . کلی خستگی ام در رفت . ذهنم باز شد . برنامه این ۶ ماهه رو ریختم . یه برنامه جامع که همه چی توش هست . و بنابر یه عادت قدیمی هر ۶ ماه یه بار همه چیز رو استپ می کنم و از اول یه چیز نو می نویسم . معمولا آخرین روزهای برنامه قدیمی و اولین روزای برنامه جدید مقارن میشه با یه خلوت یا مسافرت تا بشه راحت همه چیز رو تجزیه تحلیل کرد .
جدای از همه این حرفها این مسافرت یه خوبی دیگه هم واسم داشت و اون اینکه چند نفر رو خیلی راحت از زندگی ام حذف کردم . فکرشو بکن . تو یه چشم بهم زدن . و الان بخاطر این موضوع خوشحالم . خیلی خوشحالتر از هر موقع دیگه .
میخواهم برای تعطیلات بلیط اوکی کنم . ولی همه پروازها پره . الان دقیقا مثل این بر باد رفته ها نشستم دارم فکر می کنم که عید رو چیکار کنم ... !
هوای دانشگاه امروز حسابی توهم بود . انقدر مه زیاد بود که جلوی پاهات رو نمی دیدی . خیلی منظره جالبی بود .
همونطور که پیش بینی می کردم تحریمهای اجتماعی انسانی فرهنگی اقتصادی و غیره و غیره و غیره تمامش علیه ام تصویب شد . کلید خونه مون رو بهم نمی دن گفتن باید به زور بری خونه مامان بزرگت ! ماشین نازنین ام رو هم ازم گرفتن ! همه وسایلم و حتی کامپیوترم هم مونده اونور ! ولی نمی دونم چرا اصلا واسم مهم نیس . یعنی شاکی نیستم . بالاخره یه چیزی میشه دیگه . خدا بزرگه . فعلا فقط درس ! بچه مثبت شدم ! نه !؟