تبليغاتX
سه نقطه
شنبه سی ام دی 1385
ما چه گناهی کردیم ؟!
آقا من امشب داشتم تو وبلاگ سارا وول می خوردم و واسه خودم فضولی می کردمو اینا ! و کلی هم یاد ایام قدیم مدیما و اتحاد متفقین ( دکتر خاطره و بنده ) علیه متحدین (نرگس و سارا و بقیه  عوامل استکبار !) (زیاد جدی نگیرید مربوط به عهد عتیقه ! ) افتاده بودم که با این پست اش خیلی حال کردم و فکر می کنم یه جورایی ام به حال احوال فعلی ما توی این وضعیت خطرناکی که توش هستیم ربط داره :

 

پرده اول: ما توی خانه مان نشسته بودیم و ظهر جمعه بود و جایتان خالی، ناهار باقالی پلو داشتیم... تلویزیون داشت عمو پورنگ نشون می داد و همین که آمدیم لقمه اول را قورت دهیم تلفن زنگ زد که:

- الو؟ اونجا ایرانه؟

- بله بفرمایید...

-شما خیلی بی تربیتین که دارین بمب می سازین...

- آقا برو مزاحم نشو... مگه خودت خواهر مادر نداری؟؟؟

«تق»... (این صدای گوشی بود که محکم روی دستگاه تلفن کوبیده شد)

مامان از تک تک ما می پرسد:

- تو بمب ساختی؟...

- نه به خدا... من و بمب؟... من فقط یه خورده اورانیوم از تولستوی گرفتم بریزم تو علاءالدین... شبا سرده...

- تو چی سارا؟... تو بمب تو اتاقت داری؟

- من؟... بمب؟... من خون می بینم غش می کنم... به بمب چی کار دارم... فقط یه خورده اورانیوم از چخوف گرفتم همینجوری ته جیبم باشه...

- تو چی؟... تو هم نمی دونی بمب چیه؟

- نه نمی دونم...

- اوکی... ناهارتون رو بخورین... زنگ می زنم شماره رو می دم ردیابی کنن...

ما غرق در لذت باقالی پلو را می خوریم... با ترشی... بیرون برف می آید... جای همگی خالی... :)


پرده دوم: دیرینگ دیرینگ...

- الو؟... اونجا ایرانه؟

- بله بفرمایید...

- شما نه تنها خیلی بی تربیتین... بلکه خیلی هم تروریستین... تو اورانیومتون «غنی شده» پیدا کردم... می رم به اروپا مـــــــــی گم...

- آقا برو مزاحم نشو... مگه خودت غنی شده نداری به مال مردم گیر می دی...؟!

«تق» (مثل پرده اول)

چون وقت ناهار نیست مامان صبر می کند تا همگی از مدرسه بیاییم... به زور آب هویج ما را از اتاقها می کشاند بیرون:

- غنی شده چیه؟

بچه بزرگ: نمی دونم به خدا...

- از چخوف چه خبر؟

من: ای... حالش خوبه... فقط یه خورده کم پیداس...

- دو دو تا؟

بچه آخر: چهارتا...

- اوکی... برین سر مشقاتون...

در راستای تهاجم فرهنگی فرانسه، مخابرات تقلید کرده، در اعتصاب به سر می برد و شماره را ردیابی نمی کند... مامان روانه سازمان ملل متحد می شود... یه دو کوچه اونور تر... جنب شورای امنیت... تو پیاده رو...


پرده سوم... امشب: خاله اینا خونه ما هستن... همه دور هم جمعیم و تخمه می شکنیم... خاله از خاطرات جوانی می گه و ما بچه ها دور کرسی اسم فامیل بازی می کنیم... دیرینگ دیرینگ...

- الو... اونجا ایرانه؟

- بله بفرمایید...

- ما پرونده تون رو فرستادیم شورای امنیت...

- الو؟... الو؟

ارتباط تلفنی قطع می شود...

ما به بازیمان ادامه می دهیم... خاله به قصه هایش و بقیه به تخمه شکستن... همه چیز خیلی خوب است... :)


خلاصه نمایش: من ایرانی هستم... دارم زندگیم را می کنم... یکی می آید می زند توی گوشم که: «چرا صلح جهانی را به خطر می اندازی...» از آن به بعد بچه های ده بالا به من می گویند تروریست... بقال سر کوچه به من چیزی نمی فروشد و نانوا (که تازه کلی مهربانتر است) با لعن و نفرین نصف تکه نان را می فروشد خدا تومن... پرونده ام فردا می رود شورای امنیت... دیگر هیچکس در این دنیا مرا دوست ندارد...

من ایرانی هستم... بابا به خدا داشتم زندگیم رو می کردم... :((

 

پ.ن : از اونجا که الان هوس کردم بی شخصیت بازی درآرم : دوست داشتم پست دزدی کنم . دلم خواست ! اعتراضیه ؟  

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 22:41 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385
مشاور تربیتی !

دو هفته پیش داداشم (داداش کوچیکه :محمدرضا ! مشخصات 6 سالشه ! از کل خصوصیات و ظاهریاتش فقط موهاش شبیه منه ! بصورت فاجعه شیطونه و همه اش هم توی عوالم بکش بکش و هفت تیر کشی و تفنگ دولول و از این حرفهاس … ) رو توی مدرسه ایرانیها ثبت نام کردیم . بیشتر میخواستیم سرش گرم بشه . چون تو خونه واقعا غیر قابل تحمل بود .

دیشب نزدیکهای ساعت 7 اینطورا بود که دیدم محمدرضا اومد و گفت : خانوم مدیرمون گفته فردا والدین ات بیان مدرسه . گفتم واسه چی ؟ گفت میخوان بهم جایزه بدن ! گفتم چیکار کردی مگه ؟ هیچی نگفت یه خورده به خودش پیچید و بعد هم شروع کرد بالا پایین پریدن و شیطونی کردن و بعد هم رفت .

مادر گرامی طبق معمول باید جایی می رفتن . پدر بزرگوار هم که ایران تشریف دارن می مونم من بیچاره !

صبح بردمش مدرسه . از 100 متری دفتر مدیر دیدم داره هی بازی در میاره که باید برم سر کلاس و تو هم برو خونه و الکی گفتم و از این حرفها ! تقریبا دیگه گوشی دستم اومد که اوضاع از چه قراره …

خلاصه با هزار جور ادا و اطوار بالاخره رسیدیم به دفتر مدیر . در زدم و رفت تو . یه خانومه با لهجه شیرازی نشسته بود .

-         سلام . من برادر محمدرضا هستم . مشکلی پیش اومده ؟

-         سلام آقا ! خوب شد اومدید . بفرمایید خواهش می کنم .

نشستم .

-         شما برادر بزرگترش هستید ؟ تو رو خدا یه فکری به حال ما بکنید . اصلا همه جا رو ریخته بهم ! قابل کنترل نیست این بچه .

 

( توی دلم یه خورده خندم گرفته بود . میخواستم با لهجه خودش بهش بگم : تو غلط میکنی که همه جا رو بهم ریخته ... تریپ باغ مظفر ! )

-         خانوم جون مگه چی شده خوب ؟ اتفاقی افتاده ؟

-         اتفاق ! الان دو هفته است که اومده همه نظم اینجا رو ریخته بهم . همکلاسی هاش رو میزنه . میخواهد همه جا رئیس بازی در آره . همه ی بچه های کوچکتر از خودش رو کتک زده مجبورشون کرده خوراکیهاشون رو بیارن برای این ! هر چیزی پیدا می کنه میخواد جای تفنگ ازش استفاده کنه . هر وقت می بینمش داره با یه چیزی دنبال یکی می کنه ! صندلی اش رو توی کلاس 1 متر دورتر از بقیه گذاشتیم که یهو یه اتفاقی نیافته ! آخه شما تو خونه هیچی بهش نمی گید ؟!؟!

-         خانوم باور کنید انقدر هم که میگید شلوغ نیست بچه ! یه خورده احساساتی شده احتمالا !

-         احساساتی کجا بود آقا ! دیروز با خودکار افتاده به جون یکی از بچه ها تمام سر و صورت اش رو خودکاری کرده . تازه دفتر حضور و غیاب معلم شون هم خط خطی شده همه اش !...

هیچی دیگه ! بعد هم طبق معمول همه مدیرها شروع کرد به مرور نکات  تربیتی و از این حرفها !

الان که اومدم خونه دارم فکر می کنم چیکارش کنم . تنبیه بدنی که جواب نمی ده ! اصولا یعنی این یدونه نیس ته تغاری بوده تا حالا کسی نزده تو سرش ! فکر هم نمی کنم اثری داشته باشه .

تنها نقاط ضعفش یکی خوردنه ( چون شدیدا شیکموئه  و اگه یه چیزی بخواد و بهش ندی بخوره میمیره ! ) یکی هم کارتونهایی که تو دی وی دی میبینه و در آخر هم کامپیوتر و بازیهای کامپیوتری .

نمی دونیم چیکار کنیم ! یک مشاور در امور تربیت اطفال سراغ دارید ...

 

پ.ن : چند روز پیش همین که رسیدم خونه دیدم محمدرضا فوری دوید و در اتاق منو بست . اومدم تو اتاق گفتم داری چیکار می کنی ؟ گفت دارم یه بازی عاشقانه می کنم ! مانیتور رو خاموش کرده بود . روشن که کردم دیدم یه سر یه تفنگ رو صفحه ظاهر شد . نگاه کردم دیدم داره Call of Duty (یه بازی خفن جنگی) بازی می کنه ...

 

 

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 11:58 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و سوم دی 1385
برنده ؟!

 

فرض کن همه ی آدمها خوب شدن ! نیت همه شون هم خیر شده ! هیچکی هم نمی خواد سر اون یکی رو کلاه بذاره ! همه هم دنبال انجام دادن کار صحیح هستن ! میشه نتیجه گرفت که همه معامله ها تبدیل میشه به حالت برنده - برنده ؟؟؟ 

نوشته شده توسط سه نقطه در 20:1 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیستم دی 1385
سوتی پنج ستاره !

آقا من امروز صبح یه سوتی دادم خفن . نشسته بودیم دور این میز کنفرانس کلاس conversation من هم از شانس بد خورده بودم به یه کلن ای که هیچکدومشون رو نمی شناختم . همه اشون هم از این عربهای پت و پهن بودن . یکی از استادهای جدید بریتیش امون به اسم نادیا اومد تو . نشست و شروع کرد به لیست کلاس نگاه کردن بعد گفت هرکس خودشو معرفی کنه ...

 از راست به چپ بزرگواران دور میزگرد ! : ابواحمد / عبداللطیف / عبدالبدیع / حمیدرضا (خودم!) / عبدالباسم / بدر / محمد / سامی

نمی دونم چی شد هرچقدر سعی کردم این اسم اینها رو حفظ کنم نشد ! یعنی هی از اون اول نگاه می کردم تا آخر دوباره بر میگشتم از اول هی مرور می کردم آخرم قاطی پاطی شد . حالا فکر کن ۲ساعت با آمهایی که اسمهاشون رو قاطی می کنی بخوای صحبت کنی ... بیچاره شدم ! سوتی اساسی وقتی رقم خورد که نادیا همینجوری سرش پایین بود گفت حمیدرضا و عبدالطیف در مورد همسر مورد علاقه تون صحبت کنید . من هم هول شدم . عبدالطیف طرف راستم دو تا اونورتر نشسته بود . حواسم نبود رو کردم به طرف چپیه که عبدالباسم بود و بهش گفتم تو اول بگو ! اونهم یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد گفت من چی بگم ؟! من ام گفتم حتما خجالت میکشه راجع به زن و اینا صحبت کنه شروع کردم به ور زدن که she is kind and intelligent and beatifull with long blonde hair ...که دیدم یارو داره بازهم عاقل اندر سفیه نگاه میکنه قطع کردم حرفمو گفتم تو مثل اینکه حالت زیاد خوب نیستاا !!! که یه دفعه دیدم همه زدن زیر خنده و گفتن مثله اینکه خود تو حالت خوب نیست ! عبدالطیف بیچاره نیم ساعت اونور انگشت به دهن وایساده که این ایرانیه چرا با من حرف نمی زنه رفته داره با بغل دستی اش ور میزنه ... خلاصه که ضایع شدیم فطیر . تا آخر جلسه گفتم سرماخوردم نمی تونم زیاد حرف بزنم فقط ور وراشونو گوش کردم ...

ولی واقعا خیلی متعصبن . به یکی از این عبدال... ها می گفت تو توی محل کار ات همکار مسیحی داری ؟ یارو گفت آره دارم . گفت برای سال نو بهش تبریک گفتی ؟ گفت نه ! گفت چرا ؟ گفت برای اینکه من مسلمون ام حرومه به مسیحی تبریک بگم ...  

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 13:1 | | لینک به این مطلب
سه شنبه نوزدهم دی 1385
دنیا کوچیکه !
چه حالی میده ساعت ۵ صبح توی شندغه کنار دریا راه بری 

و با شنیدن این آهنگ چشمات رو ببندی

و تصور کنی الان داری توی سولیدیر نرده های لب آب رو میشماری

و هوای مدیترانه داره به صورتت میخوره 

... 

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 12:38 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفدهم دی 1385
چاره ای نیست !

سرش را انداخت پایین و همینطور رفت و رفت و رفت . به طرف صداهایی که می خواندش . غافل از اینکه آن صداها تاریک بود یا روشن تا اینکه شب فرا رسید و دیگر حتی از آن صداها هم خبری نیست . حالا او و تنها او دور خودش می چرخد . انقدر که شاید در بحبوحه سرگیجه توهم یک شعاع نور را ببیند ...

 

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 22:19 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دوازدهم دی 1385
انقدر سانسور اونهم توی یه فیلم خیلی معمولی !

چند شب پیش همینطوری اتفاقی داشتم کانالهای تلویزیون رو اینور اونور می کردم دیدم یکی از شبکه های ایران داره فیلم مردی در نقاب آهنین (The Man In The Iron Mask) رو نشون میده . چون نسخه اصلی اش رو چندسال پیش دیده بودم گفتم ترجمه شده اش رو هم ببینم . باور نمی کنید افتضاح بود . یک سانسور وحشتناک رسانه ای اونهم بصورت غیرحرفه ای ! هنوز هم نمی تونم قبول کنم که فیلمهای خارجی رو به این شکل به خورد مردم می دهند .

چیزی که ابتدائا خیلی برام جالب بود این بود که موسیقی متن فیلم رو عوض کرده بودند . یعنی بجای موسیقی ارجینال فیلم یه چیز دیگه گذاشته بودن !

تمام صحنه هایی که به یه نحوی مربوط به داستان اصلی فیلم (که شاید ۱۰درصد منافی عفت عمومی ! ) بود رو حذف کرده بود . یعنی اگه صدبار هم فیلم رو نگاه می کردی هیچی نمی فهمیدی !

و سومی اش که خیلی ضایع بود مربوط به نتیجه گیری اخلاقی انتهای فیلم بود ! تو نسخه ارجینال در آخرین لحظات فیلم گوینده می گه :

 The King Known As Louis XIV, Brought His People Food , Prosperity and Peace and is Remember As The Greatest Ruler In The History Of His Nation   ...

و اما دوبله فیلم توسط برادران رسانه امین و متعهد و شرافتمند صدا و سیما :

پادشاهی که بعدها لویی چهاردهم نامیده شد به تدریج همان راهی را رفت که برادرش پیموده بود . او بشدت مستبد ظالم و ستمگر گردید و اقدامات او موجب پیدایش انقلاب کبیر فرانسه شد . !!!

 قضاوت رو به عهده خودتون میزارم . ولی این همون رسانه ایه که تحلیل های سیاسی چنین و چنان می کنه ! اخبار دنیا رو به شما می گه و شما رو در جریان حقایق می گذاره ! من جای شما بودم عمرا نگاه نمی کردم !...

پ.ن : دیر آپ شد معذرت ! مهمون دارم سرم خفن شلوغه ! تازه خودم هنوز هیچ جا رو بلد نیستم باید اینا رو هزار جا ببرم !

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 1:37 | | لینک به این مطلب
سه شنبه پنجم دی 1385
صفحه 4

 

صفحه چهارم – رفاقت با گذشته ها

 

 

 

احسان خندید و گفت : خیلی عوض شدی . توی فرودگاه اصلا نشناختمت . یک لحظه فکر کردم دارم با یکی دیگه حال و احوال می کنم .

 سینا به پشتی مبل تکیه داد و گفت : آره ! راست میگی . عوض شدم . خود تو هم عوض شدی . نه فقط منو و تو ! خیلی چیزها عوض شده ... آخرین باری که همدیگر را دیدیم یادته ؟

- آره ، توی فرودگاه مهرآباد . خیلی خوب یادمه  . تو داشتی میرفتی بیروت . من هم بساطم رو جمع کرده بودم تا هفته ی بعدش بیایم اینجا . انگار همین دیروز بود . تو موندگار نشدی ولی من بدبخت موندگار شدم ...

- تو توی اینجا موندگار شدی و من هم توی گذشته ها . کدومش بدتره ؟

- هر دو تاش بده ... ولی کلا بستگی به آدمش داره ...

خندیدند ! حرفهای زیادی بود که دوست داشتن بهم بگویند . از روزهایی که حالا دیگر قدیمی شده بود . از آدمهاییکه حالا دیگر وجود نداشتند . از بگو بخندهایی که حالا دیگر خنده دار نبود ولی یه جور شادی خاصی در یادآوری آنها نهفته بود . یه حس خوب مربوط به لحظه های خوبی که با هم داشتن و حالا شاید می تونست اون لحظه ها دوباره تکرار بشه .

توی فاصله ای که احسان به آشپزخانه رفت سینا با خودش فکر کرد : یعنی میشه دوباره اون روزها رو تکرار کرد . این شاید تحقق یه رویا باشه . یا اینکه شاید همه چیز مخصوص اون سن بوده و حالا با گذشت 6-7 سال و بزرگتر شدن آدمها و جدی تر شدن اونها خیلی چیزا متفاوت شده باشه ...

بوی قهوه اونم از نوع عربی با طعم دیوونه کننده به فکرهایش پایان داد .

سینا گفت :

- وایسا ببینم . مثلا من صاحبخونه هستم تو داری درست می کنی ! تازه به من تعارف هم می کنی !!

- بشین بابا ! نیومده دور ورداشت . صاحبخونه کدومه !؟ خیلی طول می کشه تا همه چیز دستت بیاد اونوقت تازه شاید بشه بهت گفت صاحبخونه !

- اوووم ، قهوه هات هنوز همونجوری محشره .

- آره ! خودم میدونم ...

- احسان لبه ی فنجان کوچک رو مزمزه کرد :

- دیگه چه خبر ! تعریف کن ببینیم . هرچند من خیلی هم ازت بی خبر نبودم . آمارتو خوب دادم . همه چیو میدونم الا این آخری رو .

سینا فهمید . خواست خودش رو به اون راه بزنه :

- باریکلا ! آفرین ! می بینم که هنوز همون فضولی هستی که بودی ! خب آخری اش این بود که اومدم اینجا دیگه !

احسان اما زرنگتر از این حرفها بود :

- اینکه یه مدت بازداشت بودی . چرا ؟ از پدرت پرسیدم گفت چیزی نشده ولی هرچی اصرار کردم نگفت که واقعا چی شده .

سینا خندید :

- هیچی . مثل قدیمها ! یه بازی ای رو شروع کردم که آخرش با بدشانسی من تموم شد .

- تو هم که بدشانس !

- خب آره ! منم که بدشنانس ! میدونی این دفعه بدشانسی اش فرق داشت . مربوط میشد به نوع آدمهایی که بهشون برخورد کرده بودم . دیگه بازیها مثل قدیمها رو اصول نیست ! هرکی تقلب کنه اون می بره . ربطی به هیچ چیز دیگه ای نداره .

- یعنی باور کنم که این فقط یه بازی بوده و تو هم تقلب نکردی ... نه ؟!

- نه ! اونها تقلب کردند . از همون روشهای ساده و پیش پا افتاده . یه اتهامی بزن . طرف رو خلع سلاح کن. بعد هم با وساطت یکی از خودشون بهش بگو همه چیز تموم شد . تو میتونی بری ! ولی دیگه این طرفها پیدات نشه ...

- برای تو که خیلی بد نشد . از اون جهنم خلاص شدی . حالا واسه چی اومدی اینجا ؟

- تعطیلات . اومدم تعطیلات .

- به به ! چه خوب ! خوش بگذره ! ما رو هم تو تعطیلاتت راه بده ! یادته اون موقعها تو مدرسه تا تقی به توقی میخورد کلاسها رو تعطیل می کردیم ؟ تو همیشه مبصر بودی . منم میشدم معاون کلانتر ! یادش بخیر . همیشه ادای آدم بزرگها رو در میاوردی . از مدیر مدرسه تا  معلمها و حتی آبدارچی رو خر کرده بودی تا آخر بکننت مبصر !

سینا لبخندی زد و گفت :

- خب عوض اش تو هم منو خر کردی ، مجبور شدم بکنمت معاون !

 

جدیت ای که توی حرفهاشون بود کمرنگ شد . سینا از اینکه بعد از مدتها می تونست بدون هیچ تکلفی حرف بزنه و بخنده خیلی خوشحال بود . بگو بخندها ادامه پیدا کرد . تا اینکه سینا دوباره جدی شد .

 یه مکث طولانی ای کرد و گفت : می خواهم یک کاری برایم انجام بدی . میدونم که یه خورده سخته ...

- چه کاری ؟

- من دنبال یه نفر می گردم . باید پیدایش کنم . تو باید کمک ام کنی .

احسان آهسته به سمت میز خم شد . دسته کلیدش را برداشت و در حالیکه می خندید گفت :

- می دونستم برای تعطیلات نیامدی ...

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 11:14 | | لینک به این مطلب
شنبه دوم دی 1385
شب شب رقصه یالا یالا ! نه ببخشید شب یلداست ! :دی
صفحه چها ... آخ قرار بود اینجا بنویسم صفحه چهارم ! ولی الان حس اش نیست . فعلا من هم توسط یک عدد خانوم مهندس  به این بازیه دعوت شدم .

۱- این روزها خیلی می خورم ! زیاد که میگم یعنی خیلی زیاد . آخرین باری که رفتم رو ترازو نزدیکهای ۷۲ اینطورا بودم وقتی داشتم از ایران خارج می شدم ۶۱ بودم یعنی ۱۱ کیلو اضافه وزن !!! تازه جدیدا ۶ وعده غذا می خورم : صبحونه ! بین صبحونه و نهار ! نهار ! عصرانه ! شام ساعت ۱۱ ! یه وعده هم ساعت ۲ اینطورای صبح میخورم ...

۲- شدیدا احساساتی ام ! (همه میگن از وقتی داداش کوچولو ام به دنیا آمده اینجوری شدم ولی بیخود میگن !)   ولی نمی دونم چرا فکر می کنم بقیه هم میفهمن این موضوع رو ! برای همین هم خیلی دوستهام رو دوست دارم . ولی اونها معمولا باهام غریبه تر هستن یا اینکه باور نمی کنن که انقد علاقه دارم بهشون ... یا اینکه بیچاره ها فکر می کنن من میخوام تریپ بریزم باهاشون .  

۳- تا حالا نشده بود از آدمها به خاطر نژادشون بدم بیاد . ولی تازگیها این هندی ها رو که می بینم حالم به هم میخوره . یه بوی ادویه ی مزخرفی ازشون بیرون میزنه ! که آدم میخواد همونجا بشینه زمین بالا بیاره ... بخاطر همین موضوع هر وقت هندی بهم نزدیک میشه یا هر جایی که این بو رو می شنوم نا خودآگاه بلند یا یواش شروع می کنم به فحش های بدفرم دادن . یه بار هم تو آسانسور یه برج یه چیزی گفتم یکیشون فهمید ولی بعدش که دید من خیلی مصر هستم و با تاکید هرچه تمامتر دارم تو چشاش نگاه می کنم و اون فحش رو میدم ترسید گفت شاید یارو داره باهام گریتینگ می کنه ...

۴- از حضور داشتن تو جمعی که هیچکدومشون رو نمی شناسم بی نهایت بدم میاد . اصلا لامصب آدم هیچی نمی تونه بگه . چون هرچی بگه تابلو میشه 

۵- عاشق کارهای آنرمال و احمقانه و جلف و ریسک و این حرفهام . دوست دارم همه چیز رو امتحان کنم . حتی چیزهایی که هیچکی سراغش نمی ره .  در عین حال خیلی خوب بلدم با کلاس باشم و هم چنین بصورت خیلی هنرمندانه ای تریپ مثبت و حتی حزب اللهی رو بازی می کنم . این باعث شده گفتمان همه رو بلد باشم و هم چنین با هرسه جور آدم اش بتونم رفاقت کنم . ضمن اینکه با کارهای از نوع هر سه مدل اش حال می کنم .

بسه دیگه ! بیشتر ادامه بدم ممکنه یهو داغ بشم یه چیزایی بگم که بعدا به شدت علیه ام استفاده بشه !  ولی خوب ادامه اش رو می سپارم به نارسیس و  دیوونه خونه ی من !   و  محمد  و  قاصدک و  دلا   

ادامه داستان باشه واسه بعد !

نوشته شده توسط سه نقطه در 10:53 | | لینک به این مطلب