خدایا !
تو که خودت میبینی اینجا تو این لبه ساحل چه خبره ! انتظار معجزه ازت ندارم . ولی تو اون لبه ساحل فقط و فقط تو تصمیم میگیری ...
خط های امتداد اعمالم رو می سپارم به تو . راستای اونها رو هم همینطور ... حداقل تو که میدونی تو اون لبه ساحل چی میگذره ...
کیوتو پایتخت کشور اکوادور ، در دره کوه آتش فشان آند و در ارتفاع 9000پایی از سطح دریا واقع شده است . شهر «شل» یک پایگاه نظامی و پاسگاه مرزی است که از بدنه ی جنگل آمازون منقطع شده است تا در خدمت یک شرکت بزرگ نفتی به همان نام باشد . برای سفر از یک شهر به شهر دیگر باید از مسیر پرپیچ و خم جنگلها و سدهای طبیعی عبور کرد و جاده ها هم حسابی نفس گیر است .
در سال 2003 ماموریتی را پذیرفتم که هیچ تشابهی با ماموریتهای قبلی من نداشت . عازم شل شدم و امیدوار بودم تا بتوانم جنگی را که خود ایجاد کرده بودم به پایان برسانم . « جنایتکاران اقتصادی » مسئولیت خیلی چیزها را باید بپذیرند و من هم مسئول جنگی بودم که خارج از منطقه جنگ کسی از آن مطلع نبود . من میرفتم تا قبایل بومی ای که مصمم بودند به قیمت جانشان مقابل شرکت های نفتی بایستند و نگذارند که خانه ها ، خانواده ها و زمین هایشان نابود شود . برای آنان جنگ به معنی مرگ و زندگی بچه هایشان بود در حالی که برای ما جنگ کسب قدرت ، پول و منابع طبیعی بود . این قسمتی از تلاشی بود که برای کسب سلطه جهانی و تحقق رویای ایجاد امپراتوری جهانی انجام می شد .
این هدف غایی تلاش جنایتکاران اقتصادی است ، ساختن « امپراتوری جهانی » . ما گروهی زن و مرد خبره هستیم که با بهره گیری از سازمان های مالی بین المللی ، شرایطی را فراهم می کنیم که در آن سایر ملتها مطیع « ابر شرکت سالاری » می شوند .
« ابر شرکت سالاری » مدیریت بانکهای ما ، اداره دولت ما و مدیریت ابر شرکت ها را بر عهده دارد . مشابه همتاهای ما در مافیا ، جنایتکاران اقتصادی هم آدمهای دست و دلبازی هستند . این دست و دلبازی در قالب وام برای ساختن پروژه های زیربنایی کشورهای جهان سوم از قبیل نیروگاههای برق ، بزرگراهها ، بنادر ، فرودگاهها یا شهرکهای صنعتی ظاهر می شود . شرط اعطای چنین وامی این است که شرکت های مهندسی و ساختمانی کشور ما ضرورتا این پروژه ها را بسازند . در واقع بخش اعظم این وامها هیچ گاه از ایالات متحده خارج نمی شود بلکه صرفا از بانک های واشنگتن به حساب دفاتر مهندسی در نیویورک ، هوستون یا سان فرانسیسکو انتقال می یابد این در حالی است که از کشور وام گیرنده خواسته می شود که اصل و فرع وام را تمام و کمال بازپرداخت کند . جنایتکار اقتصادی کاملا موفق کسی است که چنان وام کلانی را به تصویب برساند که بدهکار بعد از چند سال مجبور به نکول و عدم پرداخت اقساط گردد . وقتی این امر به وقوع بپیوندد ما مثل مافیا سهم گوشت قربانی خود را مطالبه می کنیم . غالبا این سهم شامل چند مورد زیر است :
کنترل و در اختیار گرفتن آرای این کشورها در سازمان ملل ، ایجاد پایگاههای نظامی و
دستیابی به منابع ارزشمند از قبیل نفت یا آبراههای بین المللی و ...
در چنین حالتی یک کشور جهان سوم دیگر به جرگه ی « امپراتوری جهانی » می پیوندد ...
ادامه دارد ...
برگرفته از کتاب « اعترافات یک جنایتکار اقتصادی » نوشته جان پرکینز
دیشب تو تلویزیون گزارشی رو دیدم تحت عنوان خرید و فروش نوزاد که در اون یک خبرنگار پابه پای پلیس امنیت تهران از جزئیات یه عملیات گزارش تهیه کرده بود . گزارش خیلی ساده بود اما پرمعنی : صحنه ای رو نشون می داد از یک مرد بزرگسال در حال معامله کردن و چانه زنی با سرنشین یه ماشین بر سر قیمت نوزاد .
از تعجب دهانم باز مونده بود انگار داشتند جنس دست دوم معامله می کردند . آدمها انقدر می تونند پست باشند که یک انسان رو به قیمت ناچیز 4.5 میلیون تومان خرید و فروش کنند . حتی فکرش هم ناراحتم می کرد . اینکه نوزاد رو به هر شکلی چه دزدی و چه خرید از یه مادری که توی بیمارستان بستری شده و با اون سختی وضع حمل کرده و تازه 9 ماه قبل از اون هم سختی کشیده جدا کنی و مثل سی دی تو خیابون معامله اش کنی .
حالم بهم خورد . به بعضی از آدمها به این راحتی نمیشه گفت انسان ...
i need love not some sentimental prison
i need god not the political church
i need fire to melt this frozen sea inside me
i need love ...!
پرده اول
سرشار از انرژی بود . نمی شد لحظه ای رو پیدا کنی که توش آروم باشه . می خندید . چرت و پرت می گفت . بعضی وقتها کارهای احمقانه انجام می داد . توی دلش همه رو دوست داشت . اعتقاد داشت که می شه با همه دوست بود ولی عاشق هیچکس نشد . خدای ارتباط بود . دفترچه تلفن 400 شماره ایش بین همه بچه ها معروف بود . همیشه دنبال کارهای بزرگتر از سن اش بود . تقریبا به همه رویاهایی که داشت تو زندگی رسیده بود . چیزی کم نداشت همه چیز سرجاش بود و از همه مهمتر اینکه خودش در بهترین شرایط به سر می برد .
پرده دوم
هوا یه دفعه ابری شد . نه اینکه شرایط سخت شده باشه . نه ! شرایط خیلی موقع ها عوض می شد ولی تغییری بوجود نمی آورد تا اینکه برای فراموش کردن بعضی تغییرها به اون شربت ممنوعه که نباید بهش لب بزنه لب زد . یه بیماری مخملی اومد سراغش . زخمها همینطور تصاعدی توی روحش سر باز کردند .
باز هم می خندید ولی این دفعه چرت و پرت نمی گفت . توی دلش احساسی نسبت به کسی نداشت . اعتقاد پیدا کرده بود که توی زندگی هرکس فقط دنبال کار خودشه . کم کم از همه دور شد حتی از خونه و زندگی اش . حتی خانواده اش . حتی خودش ...
پرده سوم
دور و بریهاش باور نمی کردن که اون دیگه آدم قبلی نیست . به خاطر همین اونهایی که دوستش داشتند اومدن دنبالش . اونها بهش انرژی دادن . پیش خودشون می خواستن کمک اش کنن . ولی نمی دونستن که از دست اونها کاری ساخته نیست . تا اینکه کسی که دوستش داشت بعد از مدتها دوباره خودش رو بهش نشون داد . دوباره نور برعکس همه صبحها از غرب طلوع کرد . اون بهش قول داد . قول داد که خوبش کنه ...
پرده چهارم
همزمان همه معادلات به هم ریخت . همه چیز بالا پایین شد . انگار این دفعه این محیط بود که نمی خواست زیر بار بره . بالا رفت . تو سن 20 سالگی تو جایگاهی قرار گرفت که بزرگترهاش قرار نگرفتند . فارغ از حال خودش شروع کرد به کارهای بزرگ . تحمل اش نکردند متهم شد . بازداشت شد . بازجویی شد . وقتی دیدند چیزی ندارند مجبور شدن رهایش کنند .
پرده پنجم
توی یکی از سحرهای ماه مبارک زیر نور ماه نشسته . بارهاش رو قبلا فرستاده . فقط یه کیف بزرگ براش باقی مونده . منتظر اون مهر دایره شکل سبز رنگه که روی دفترچه قرمزرنگ نواخته بشه . دیگه تقریبا همه چیز تموم شده . فقط پرده آخر قصه باقی مونده .
اون عطر یکی از انواع لاله های مست کننده ، اون شبی که دقیقا نمی دونه کی میرسه ، اون ذکرهای مدام و مادر ... مادر قول داده خوبش کنه ...
پ.ن.1: تا آنجا که ممکن بود واضح و ساده نوشتم .
پ.ن.2 : کلماتی مانند شربت ممنوعه ، بیماری مخملی ، زخم تصاعدی ، عطر خاص و مادر همگی دارای مفهومی مغایر با معانی ساده ای است که بر آنها مترتب می شود .
خیلی بامزه بود . یه دوستی که یه زمانی خیلی با هم رفیق بودیم ولی الان خود به خود از هم دور شدیم و من هم خیلی دوستش داشتم و تازه فکر می کردم دپرس شده و دیگه توی فضای مجازی نمی نویسه تمام این مدت یه وبلاگ داشته و تازه با عبارت حمیدرضای بدبخت ! در اونجا از من یاد شده ...
خنده ام گرفت . چه رفاقت های جالبی . با اینکه آخر عاقبت اون دوستی شد حمیدرضای بدبخت ! ولی هنوز هم دوست دارم بچه باشم با همون صاف و سادگی و یکرنگی . هنوز هم اون رفاقت ها رو دوست دارم به خاطر اینکه بوی بزرگ نشدن میداد ... هنوز هم اون آدمو دوست دارم چون با همه ی غرورش بچه بود ...
نشسته ام در یک اتاق 3 در 4 ، بین جعبه های بزرگ تا سقف انبار شده ، بوی کاغذ و چسب همه جا رو پر کرده و اتاق دقیقا شبیه همون اتاقیه که چند وقت پیش پشت درهای بسته مدتی رو درونش گذروندم . نسبت به این فضا اصلا حس خوبی ندارم دیگه برام مهم نیست کیا اینجارو میخونن همونهایی مه برام اون جهنم رو ساختن یا کسانی که دوستم داشتن و دارند . فرقی نمی کنه . زندگی با همه ی خوبی ها و بدیهاش یک مسیرثابت داره ممکنه هر از چندگاهی به راست یا به چپ منحرف بشه ولی دوباره به مسیر تعادل بر می گرده و این میشه که وقتی از بالا نگاه می کنی به جای دیدن چند تا خط صاف و خشک دریایی از نقطه های انعطاف پذیر رو می بینی که احتمالا یه شکل کلی رو برای خودشون ساختن . علیرغم اینکه دوست دارم خودم رو خوشحال نشون بدم ولی واقعا خیلی داره بهم سخت میگذره . ثانیه ها هر کدومشون مثل یه زنگ بزرگ توی ذهنم سر و صدا می کنن دوست ندارم صداشونو بشنوم ولی انگار نمیشه . تا حالا شده حس کنی آزاد نیستی ؟ یا اینکه روی مسائل حساس کنترل نداری ؟ این حس داره یواش یواش میاد سراغم .
