تبليغاتX
سه نقطه
پنجشنبه چهارم تیر 1388
مردمسالاری در ایران (با رویکرد شرقی) !
استالین می گفت:

«مهم نیست به چه کسی رای دهید مهم این است که چه کسی رای شما را بشمارد ...»

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 21:54 | | لینک به این مطلب
شنبه پنجم اردیبهشت 1388
 

 

The End

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 19:21 | | لینک به این مطلب
سه شنبه چهارم فروردین 1388
انتها

A spirit sits on a man's chest

She is strong , beautiful
She is here to steal his children
She is here to steal his future

He is paralyzed

The terror in him Will burst his heart if he cannot control it

She is a nightmare , a demon woman ,
The oldest and most enduring story told by man

The witching hour is controlled by witches

She is a bad dream
She is a bad bitch ...

 

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 16:0 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
از این تمام شدن ها

امسال داره تموم میشه . به همین سادگی . انقدر که نمی تونم سادگیشو تحمل کنم . توی این چند روزی که گذشت باورم شد که تموم شدن چیزای بزرگ همیشه احتیاج به تشریفات خاصی نداره .

 میشه یه مسئله پر اهمیت خیلی زود از اهمیت ساقط بشه .

یه دوران خیلی بزرگ تو یه چشم به هم زدن جوری خاتمه پیدا کنه که انگار صفحه هیچ تقویمی توی روزاش ورق نخورده . 

با نزدیک ترین آدمها که بهترین ها رو باهاشون گذروندی جوری خدافظی کنی که انگار فردا صبح باز هم می بینیشون .

و لعنت بفرستی به این چرخ روزگار که می چرخه بدون هیچ ملاحظه ای ... 

 

پ.ن : حرف زیاد دارم . خیلی زیاد . خیلی خیلی خیلی زیاد . به اندازه سکوت اجباری تک تک لحظه های این دو سال .

 

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 2:20 | | لینک به این مطلب
جمعه شانزدهم اسفند 1387
جهان سوم

آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد:

استاد، شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟

 فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.

استاد گفت :جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد ...

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 21:35 | | لینک به این مطلب
جمعه دوم اسفند 1387
خراب
.. امشب به کوی ات آمدم ، دانم که در وا می کنی

رحمی به این خونین دل رسوای رسوا می کنی

لیلای من باشد عیان در هر زمان در هر مکان

زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا می کنی

این چرخه می چرخد بسی بهر حساب هر کسی

یک روز جبران می کند جوری که با ما می کنی

آشفته بازاری مکن ، ای دزد مادرزاد دل

صد حلقه می پیچی به هم تا یک گره وا می کنی

گه در تماشاخانه قسمت مرا بازی دهی

گه نقش های خویش را در من تماشا می کنی

ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی

بر هر چه او قسمت کند صبر و مدارا می کنی ...

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 12:36 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
همینجوری
از اتفاقاتی که توی این ۲-۳ ماهه افتاد خوشحالم . تجربه چیزیه که با پول بدست نمیاد . خوندنی هم نیست . هرچقدر هم که دیگران تعریف کنن تو به جایی نمی رسی مگر اینکه با تمام وجودت حسش کنی . و من حس کردم . با تمام وجودم . بارها تجزیه و تحلیل کردم . نتایج رو کنار هم گذاشتم . مقایسه کردم . حتی امتحان کردم . ببینم چی چه نتیجه ای داره .

با همه سختی ها راضی ام .

دانشگاه تموم شد . با همه خوبی ها و بدی هاش . حالا باید بریم نمره ها و مدرک و اینا رو بگیریم . چقدر چیپه این کار خداییش ! :دی

 

 

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 14:25 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و دوم دی 1387
آبشار با سقوط آغاز می شود

گفتند : شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای !

گفت : نه ! شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام .

گفتند : شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای !

گفت : نه ! شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام .

گفتند : شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای !

گفت : نه ! شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام .

گفتند : شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی !

گفت : نه ! شکست یعنی من باید از راه دیگری به سمت هدفم حرکت کنم .

گفتند : شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی !

گفت : نه ! شکست یعنی من هنوز کامل نشده ام .

گفتند : شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی !

گفت : نه ! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم .

گفتند : شکست یعنی تو زندگیت را تلف کرده ای !

گفت : نه ! شکست یعنی من تازه بهانه ای برای شروع کردن پیدا کرده ام !...

 آبشار با سقوط آغاز می شود ...

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 10:52 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوازدهم دی 1387
(3)

 

 فکر نمی کنم دیگه حرفی باقی مونده باشه

...

 

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 14:37 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوازدهم دی 1387
خروج حسین (ع) از مکه
وَرُويتُ مِنْ كِتابِ اءَصْلٍ لاَِحْمَدِ بْنِ الْحَسَيْنِ بْنِ عُمَرَ بْنِ بَريدَةَ الثِّقَةِ وَعَلَى الاَْصْلِ اءَنَّهُ لِمُحَمَّدِ بْنِ داوُدَ الْقُمِّى بِالاِْسْنادِ عَنْ اءَبى عَبْدِ اللّهِ عليه السّلام قالَ: سارَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَنَفِيَّةِ إِلَى الْحُسَيْنِ عليه السّلام فِى اللَّيْلَةِ الَّتى اءَرادَ الْحُسَيْنُ الْخُرُوجَ صَبيحَتَها عَنْ مَكَّةَ.
فَقالَ لَهُ: يا اءَخى ، إِنَّ اءَهْلَ الْكُوفَةِ مَنْ قَدْ عَرَفْتَ غَدْرَهُمْ بِاءَبيكَ وَ اءَخيكَ، وَ قَدْ خِفْتُ اءَنْ يَكُونَ حالُكَ كَحالِ مَنْ مَضى ، فَإِنْ رَاءَيْتَ اءَنْ تُقيمَ فَإِنَّكَ اءَعَزُّ مَنْ بِالْحَرَمِ وَاءَمْنَعُهُ.
فَقالَ: ((يا اءَخى قَدْ خِفْتُ اءَنْ يَغْتالَنى يَزيدُ بْنُ مُعاوِيَةَ فِى الْحَرَمِ، فَاءَكُونَ الَّذى يُسْتَباحُ بِهِ حُرْمَةُ هذَا الْبَيْتِ)).
فَقالَ لَهُ ابْنُ الْحَنَفِيَّةِ: فَإِنْ خِفْتَ ذلِكَ فَصِرْ إِلَى الْيَمَنِ اءَوْ بَعْضِ نَواحِى الْبَرِّ، فَإِنَّكَ اءَمْنَعُ النّاسِ بِهِ،
ترجمه :
پس موكب حسین(ع) در روز ترويه از مكه معظّمه نهضت فرمود. و روايت دارم از كتاب اصلى از اصول اخبار كه جامع آن احمدبن حسين بن عمربن بريده است كه مردى ثقه و عدل بود و اصل آن روايات از محمدبن داود قمى است كه با اسناد خويش از حضرت امام صادق عليه السّلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود:

 محمد بن حنفيّه برادر ناتنی حضرت به خدمت حسین (ع)  شرفياب شد در آن شبى كه در صبح آن ، آن جناب عزم خروج از مكه معظمه داشت .

محمد عرض كرد: اى برادر، اهل كوفه آنانند كه شما غدر و مكر ايشان را نسبت به پدر بزرگوار و برادر عالى مقدار خويش مى دانى و من بيم دارم كه مبادا حال تو نيز بر منوال حال گذشتگان گردد؛ پس اگر راءى مبارك بر اين قرار گرفت كه در مكه اقامت فرمايى تو عزيزتر و گرامى تر از هر كس كه مقيم حرم است خواهى بود.

حضرت عليه السّلام در جواب فرمود: مى ترسم كه مبادا يزيدبن معاويه - لَعَنَهُ اللّهُ - بطور ناگهانى مرا مقتول سازد و به اين واسطه من اوّل كسى باشم كه از جهت قتل من ، حرمت خانه خدا بشكند.

محمد عرض نمود كه اگر از اين مطلب تو را انديشه است به یمن تشريف فرما شو يا بعضى از نواحى دور دست را اختيار فرما؛ زيرا در آنجا از همه كس ‍ گرامى تر خواهى بود و هيچ كس بر تو دست نخواهد يافت .

وَلا يُقْدَرُ عَلَيْكَ اءَحَدٌ.
فَقالَ: ((اءَنْظُرُ فيما قُلْتَ)).
فَلَمّا كانَ فِى السَّحَرِ إِرْتَحَلَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام ، فَبَلَغَ ذلِكَ ابْنَ الْحَنَفِيَّةِ، فَاءَتاهُ، فَاءَخَذَ زِمامَ ناقَتِهِ وَقَدْ رَكِبَها فَقالَ: يا اءَخى اءَلَمْ تَعِدْنى النَّظَرَ فيما سَاءَلْتُكَ؟
قالَ: ((بَلى )).
قالَ: فَما حَداكَ عَلَى الْخُرُوجِ عاجِلا؟
فَقالَ: ((اءَتانى رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله بَعْدَما فارَقْتُكَ، فَقالَ: يا حُسَيْنُ، اءُخْرُجْ، فَإِنَّ اللّهَ قَدْ شاءَ اءَنْ يَراكَ قَتيلا)).
فَقالَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَنَفِيَّةِ: إِنّا للّهِِ وَإِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، فَما مَعْنى حَمْلُكَ هَؤُلاءِ النِّساءِ مَعَكَ وَاءَنْتَ تَخْرُجُ عَلى مِثْلِ هذَا الْحالِ؟
قالَ: فَقالَ لَهُ: ((قَدْ قالَ لى : قَدْ شاءَ اءَنْ يَراهُنَّ سَبايا))، وَسَلَّمَ عَلَيْهِ وَمَضى .

ترجمه :
آن جناب فرمود: در اين باب ، بايد نظرى نمود.
چون هنگام سحر شد، حكم فرمود موكب شريف را از مكه معظمه كوچ دهند و روانه راه شد. چون خبر به محمدبن حنفيّه رسيد به خدمتش ‍ شتافت و زمام ناقه را كه بر آن سوار بود گرفت عرضه داشت :
يا اءَخى ! وعده فرمودى كه در آنچه عرضه داشتم تاءملى فرمايى ؟
امام حسين عليه السّلام فرمود: چنين است .

محمد گفت : پس چه چيز تو را واداشت كه با اين سرعت ، عزم خروج از مكه نمودى ؟

 فرمود: آن هنگام كه از نزدت جدا شدم ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به نزد من آمد (يعنى در عالم خواب . و شايد معنى ديگر را اراده كرده باشد و در اينجا اجمال لفظ خالى از لطف نيست ) و فرمود: اى حسين ! برو به جانب عراق كه مشيّت الهى بر اين متعلّق است كه تو را مقتول ببيند!

 محمد حنفيّه گفت : ((إِنّا للّهِِ وَإِنّا...)). چون چنين باشد پس مقصود از همراه بردن زن و بچه چيست ؟

راوى گويد: امام حسين عليه السّلام در جواب برادر، فرمود كه هم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به من فرموده كه مشيّت حق بر اسيرى ايشان تعلّق يافته كه خدا ايشان را اسير ببيند.
امام عليه السّلام اين سخن را فرمود آنگاه سلام وداع به برادر گفت و روانه مقصد شد...


پ.ن ۱: عینا از "لهوف" سید بن طاووس معتبرترین سند مربوط به حادثه عاشورا

 

نوشته شده توسط سه نقطه در 10:4 | | لینک به این مطلب