شب ۱۳ رجب ۳ سال پیش . تو حیاط خونه خدا نشستیم . من بهت گفتم چیکار کنیم . گفتی فقط نگاهش کن . بهت آرامش میده . راست می گفتی . تا الان هم هر وقت یاد اون صحنه می افتم و اون همه بزرگی ، خود به خود آروم می شم .
شب آخر بود . ۱۳ رجب . با هم طواف کردیم . شکاف خونه کعبه رو لمس کردیم . اون سلفی عوضی داشت دعوا راه می انداخت که تو جلوی منو گرفتی و رفتیم و نماز خوندیم .تا آخرین لحظات با هم بودیم و همون شب من با تو خداحافظی کردم و برگشتم ایران.
دو ماه بعد تو برگشتی . وارد معرکه شدی و جنگیدی . تا خود امروز جنگیدی ... کی فکرشو می کرد . روح ما هم خبر نداشت که توی این ۳ سال قراره چه اتفاقهایی بیفته .
حالا بعد از ۳ سال امشب هم ۱۳ رجبه . هر کدوممون یه گوشه ای هستیم . تو یه جا و من هم یه جا . هر دومون خسته ایم .
تو شاید خیلی خیلی خیلی خسته تر.
میدونم نذاشتن کاری که می خواستی انجام بشه .
چیزی به آخر کار نمونده بود که ضربه شونو زدن .
میدونم تو اون شهر غریب بین اون نامردا تنها موندی .
میدونم تو سایتها و روزنامه ها تا خواستن نوشتن .
فقط یه چیزی . به خدا هر چی داریم از برکت همون شب سیزدهم بود . خدا رو چه دیدی . شاید امشب هم یکی از همون شب ها باشه .
مثل پدرم دوستت دارم ...
استرس دارم . برگشتن به جاییکه بهترین خاطراتت توش رقم خورده تو این روزای پرحادثه برا من چیز کمی نیست . اونم بعد از ۸ سال ! تو این مدت خیلی چیزا عوض شده . مهمترین چیزی که عوض شده منم ! من ! خود خودم . اون پسربچه ۱۴ ساله اون روزا که آرامش داشت ولی آروم و قرار نداشت با مرد بیست و اند ساله ای که باز هم آروم و قرار نداره با این تفاوت که منشا این هیجان آرامش نیست ...
تو این مدت خیلی چیزا بدست آوردم . خیلی چیزا رو هم باختم . چیزایی که بدست آوردم پخته ترم کرد و چیزایی که از دست دادم زخم خورده تر . ولی واقعا از صمیم قلب دوست دارم که برگردم به قبل از همه این اتفاقات . قبل از همه این ۸ سال ! و فکر می کنم رفتم به اونجا شاید برای یه مدتی منو ببره به اون فضا .
خدایا کمکم کن . این روزا حتی برگشت به گذشته هم ، خطرناک و سخته . خیلی خطرناکتر از اونی که فکرشو می کردم . حلالم کنید .
مامان و بچه ها دارن فردا می رن . دوباره تنها شدم برای یه مدت طولانی . محمدرضا داداشی کوچولوی من هم داره میره . اعصاب مصاب ریخته بهم در حد تیم ملی . حوصله هیچکی رو ندارم . وضعیت کار حسابی افتضاحه . یعنی هیچی معلوم نیست و من موندم و کلی آدم که هر کدومشون یه عالمه توقع دارن و قول و قرار و ... امروز به این نتیجه رسیدم که باید گوشی رو خاموش کنم . هرچی میخواد بشه بشه . ما که وامدار کسی نبودیم . مگه من مجبورتون کرده بودم که حالا از من جواب می خواید ؟!
این وسط دوستان هم کم و بیش می رن روی اعصاب و مجبوری اونها رو هم نادیده بگیری چون نمی فهمن که اوضاع چقدر بده . چون نمی دونن که حتی خودمون هم نمی دونیم که تو ۲۴ ساعت آینده چه کاره ایم ... به فکرم زد جمع کنم همه چی رو ، پاسپورتم رو بردارم و برم . حتی بلیط اپن هم دارم . این وسط فقط پشت سرم کلی فحش و بد و بیراه می مونه به اضافه یه جمله فرار کرد که من دوست ندارم . تا آخرشم دوست ندارم از شرایط بد فرار کنم . امروز با X و X وضعیت رو مرور کردیم . خب امیدوار کننده نبود ولی می شد یه فکرایی کرد . تصمیم گرفتیم تعهدات رو تا جاییکه قانونی باشه جلو بریم . مسائلی هم که هنوز قانونی نشده متوقف می کنیم . به همین سادگی . میشه حروم شدن ساعتها فکر و ایده و انرژی و دویدن . مثل آب خوردن ! همینه که من می سوزم . خاک بر سر این مملکت کنن که همچین خری شده رئیسش ...
بعضی آدمها واقعا غیرقابل تحمل هستن . باورت میشه یه نفر هر روز برات فحش و دری وری بنویسه اونم نه کامنت . مسیج ! که یعنی فقط خودت بخون . بخون و بفهم که من حالا حالا ها اذیتت می کنم . حالا چرا ؟! من نمی دونم . چرا من اصلا ؟!
چقدر دلم گرفته از آدمهایی که اسم خودشون رو می زارن دوست . بهت میگن عزیزم ! توی روت می خندن بعد ۲۴ ساعت از ۱۰۰۰ تا غریبه غریبه ترن . لعنت به همه شون . حالم بهم می خوره از این همه تظاهر .
اگه فرصت داشتم . اگه میذاشتن . اگه سنگ اندازی نمی کردن شاید الان من خوشحال ترین آدم روی زمین بودم . نه بخاطر پول ، یا شهرت یا مقام . بخاطر احساس موفق بودن . من میمیرم واسه این احساس . ولی بازم خدایا شکرت که تو این جهنم هنوز نفس می کشیم ...
لو فيك تبيع حرام يضيع هيك الهوى
بتعرف شو معنى اللي حكيتو و لو تعرف ما كنت حكيتو
بتقلي نغيب يومين نغيب و نرجع سوا
كنت بتعرفني إني بعدك عني بموت شوي شوي
إطلع شي مرة بعيوني بتقشع خوفي و نار جنوني
قلبي المشتاق مش حمل فراق ظلك معي
بيهون عليك تعذبني بدك يخلص عمري يعني
بصير بلا روح لما بتروح قلي إرجعي
شو هالقلب اللي عندك و لو في عندك قلب يحس شوي
كنت بتعرفني إني بعدك عني بموت شوي شوي
Dehghane fadakar pir shode,fadakari tamom shode...chopane doroghgo aziz shode...shangolo mangol gorg shodan...kobra tasmim gerefte damaghesho amal kone...robahe makkar ba kalagh dasteshon to ye kasas...hasanak rafte shahr donbale kar vali motad shode...vaghean donya che donyaye badi shode...
تو که اون بالا نشستی میدونم خوب نگاه می کنی میدونم همه چیز رو میدونی
تو شاهد باش که به کسی بدی نکردم
دلی رو نشکوندم
بدی رو با خوبی جواب دادم
میدونم اشتباه زیاد دارم . ولی نمی خواستم . سادگی کردم . فکر کردم همه مثل من ساده ان .
هرکسی از راه رسید توی ظاهر خندید
توی باطن ضربه زد
تو شاهدی که تلافی نکردم و نمی کنم
امشب هم از همون شبهاس
از همون شبایی که توش یه بنده ات بدجوری بهم ضربه زده
تو که دیدی من فقط خوبی کردم . فقط محبت کردم . فقط دلسوزی کردم .
خط قرمز رو می کشم . چشمام رو می بندم . رومو بر می گردونم و می رم .
فقط برای اینکه ثابت کنم هنوزم سر حرفم هستم .
تو شاهد باش که تا آخرش تلافی نکردم ...
چی می شه می نویسم آدمارو دوس ندارم
خودمو ، اونارو ، حتی شما رو دوس ندارم
دیگه از دلم گذشته عاشق کسی بشم
اون دوست دارمای بی هوارو دوس ندارم
سرنوشت و سفر و خیانت و پشیمونی
حق دارم بگم که هیچ کدومارو دوس ندارم
نه غریبه لطفی کرد ، نه آشنا خیری رسوند
هیچکدوم ، غریبه و آشنا رو دوس ندارم
کفره اما می نویسم ، دعا فایده ای نداشت
من دعا نمی کنم ، نه ، دعارو دوس ندارم
التماس سرخ سیبا دیگه معنی نداره
سیبا مال عاشقاس ، من سیبا رو دوس ندارم
دیگه دستی نمی خوام که کنج دستام بشینه
همه چی سرده ، می لرزه ، گرما رو دوس ندارم
وفا حرفه ، مهربونی قحطیه ، عشقم بلاس
دیگه بی وفام ، عجب نیس ، وفا رو دوس ندارم
با خودم قرار گذاشتم سراغ دلم نرم
با دلت بری خطاست ، من خطا رو دوس ندارم
یعنی چی دوست دارم ، بی تو می میرم ،عزیزم
نمی دونم چرا این جمله ها رو دوس ندارم
خدا ! هرچی سررام بود طعم خوشبختی نداشت
نمی شه آخه بگم ، که خدا رو دوس ندارم
ولی بنده هات نساختن با دلم تک تکشون
اینکه جرمی نداره بنده ها رو دوس ندارم
می دوی ، می شکننت ، نمی خوامت ، نمی رسی
من به کی بگم که این قانونا رو دوس ندارم
زندگی رو شونه هام سنگینی می کنه عجیب
پس گناه من چیه که دنیا رو دوس ندارم
دو سه سالی بود به عشق رویاهام زنده بودم
دیگه حتی رسیدن تو رویا رو دوس ندارم
دلمو همه زدن ، یا بد می شن یا که بدن
خودمم بدم ولیکن بدارو دوس ندارم
پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند.
خنده ای کرد و دل از دستم ربود
تا به خود باز امدم او رفته بود.
دل ز دستانش به خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود...
